پارت 21 (end)
نسیم خنکی بود که با عطر گل های شب بو آمیخته شده بود و نوازش گر صورتم بود. با خوشحالی، با گام هایی سبک به سمت “بانو” – آن مادیان سفید باشکوه – رفتم. گردن لطیفش رو بوسیدم و پیشونیم رو به نرمی به پیشونی اون چسبوندم. صدای قلب تپندهش رو از میون خزهای براقش حس میکردم.
زمزمه کردم:
+ دلم برات تنگ شده بود، بانو!
در چوبی کوچیک رو باز کردم، بند افسار رو به دست گرفتم و اونو بیرون آوردم. هنوز همون زیبایی خیره کننده رو داشت؛ خالص، سپید، با تزئینات طلایی که زیر نور کم جان عصر میدرخشیدن.
همین که اونو به سمت مراتع باز هدایت میکردم، ناگهان از پشت سرم صدایی آشنا اومد:
_ به به! مادمازل با اسبش تشریف اورد!
برگشتم. تهیونگ بود، با لباس سوارکاری؛ ترکیبی بی نقص از مشکی و سفید که بر تنش میدرخشید. لبخندی مرموز بر لب داشت..
+ هنوز هم از بانوی من اینطور مراقبت میکنی؟
_ خب، برای توئه! من که میدونستم بلاخره برمیگردی و دوباره رکابش رو به دست میگیری.
+ چقدر.... تو این لباس جذاب شدی!
با نیشخند به خودش نگاهی انداخت..
_ من همیشه جذابم لیدی!
خنده کوتاهی کردم و به سینهش زدم.
+ مغرور!
_ بریم؟
لبخند غلیظی زدم..
+ بریـــم!
هماهنگ، سوار اسب هامون شدیم. تهیونگ کمی جلوتر از من حرکت میکرد، با اون مهارت بی نظیرش که همیشه مجذوبم میکرد. نور آفتاب روی نیم رخ مردونهش می تابید و باد، موهای تیرهش رو به بازی گرفته بود. انقدر جذب زیباییش شده بودم که نگاهم به جلو رو فراموش کرده بودم.
خودم رو بهش رسوندم، هم سطح شدیم. نگاهمون در هم گره خورد. لبخند قشنگش شکوفا شد. دست راستش را از افسار جدا کرد و به سمتم دراز کرد. من هم همین کار رو کردم. انگشتامون در هم قفل شد، گرمایی آشنا و گیرا.. (او مای گاااد😭)
_ فقط همینطوری دنبالم بیا، ملکه!
صداش بم و پر از هیجان بود..
_ میخوام یه چیز بزرگ بهت نشون بدم!
دستش رو کشید و سرعتشو بیشتر کرد. کمی که گذشت، ناگهان اسبش رو در لبهی پرتگاهی متوقف کرد. قلبم در سینه فرو ریخت. به روبرو خیره شده بود..
با رسیدن بهش، نفس در سینهم حبس شد.
منظره ای که روبروم بود، فراتر از هر توصیفی بود. انگار که بهشت، روی زمین آغوش گشوده بود. پایین دره، سرزمینی رؤیایی گسترده بود؛ آبشاری خروشان که به دریاچه ای نقره ای و طولانی میریخت... درخت هایی با برگ های رنگارنگ که در باد میرقصیدن... و دشتی وسیع از سبزه که مرا به آغوش میخواند.. دلم میخواست خودمو به پایین پرت کنم و در آغوش این زیبایی گم بشم..
تهیونگ، که پشت سرم ایستاده بود، بازوش رو دور شونه هام حلقه کرد.
_ خوشت اومد ملکه؟
میدونی چقدر منتظر موندم تا با هم بیاییم اینجا؟ همیشه تنهایی میومدم... چون.. اینجا پناهگاهم بود… ولی.. دلم میخواست تو هم کنارم باشی.
لبخندی از اعماق وجودم زدم و بی اختیار محکم بغلش کردم.
+ ممنونم ته ته! ممنونم که هستی… ممنونم که… دوستم داری!
اونم منو توی آغوشش فشرد و چونهش رو روی موهام گذاشت.
_ ولی من دوستت ندارم… من عاشقتم!
به چشماش نگاه کردم، به اون عمق بی انتها که همیشه منو در خودش غرق میکرد.. دستم رو بالا بردم و موهای پیشونیش رو کنار زدم.
+ این یه…
دستام رو دور صورتش قاب کردم.
+ شروع دوبارهست!.. این بار مثل قبل نیست. دیگه خبری از اجبار، آزار، فرار، و کلافگی نیست. یه شروع دوباره که… این دفعه، منم عاشقتم… نه یک طرفه.
لبخندی زد، لبخندی که تمام دنیا رو در خود داشت.
_ شروع دوباره… برای من… تو… و…
مکث کرد و....دستشو روی شکمم کشید... با نگاهی سرشار از عشق ادامه داد:
_ شاهزاده کوچولوی ما… (نی نای نای سوپریـــــز!💃😂)
اشک در چشمام حلقه زد. لبخندی زیبا بهش هدیه دادم و لـ*ــب هاش رو بوسیـ*ـدم... اونم دستاش رو دورم حلقه کرد و همراهی کرد..
و در اون آغوش امن، فهمیدم…
تمام اون نفرت ها، تمام اون سوءتفاهم ها، فقط نقابی بود بر عشقی عمیق که همیشه وجود داشت. اون هیچوقت منو آزار نداده بود... فقط سعی داشت عشقش رو به من بفهمونه... عشقی که من در نادانی ام اون رو با آزار اشتباه گرفته بودم. درست وقتی که فکر میکردم دارم فرار میکنم، اون تنها کسی بود که حقیقت عشق رو در قلبش نگه داشته بود.
꧁پایان꧂
گمشید حمایت کنین ببینم🔪🗿
واسه شما انقد زحمت کشیدم مغز متفکر رو به کار کشیدماااا😂😱بعد دوتا لایک به زور به آدم میدین خستگیش در بره🤪این فیکم تموم شد بریزین پیوی درخواستی بدین جیش بوس لالا تا فیک بعدی👋😏
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن
زمزمه کردم:
+ دلم برات تنگ شده بود، بانو!
در چوبی کوچیک رو باز کردم، بند افسار رو به دست گرفتم و اونو بیرون آوردم. هنوز همون زیبایی خیره کننده رو داشت؛ خالص، سپید، با تزئینات طلایی که زیر نور کم جان عصر میدرخشیدن.
همین که اونو به سمت مراتع باز هدایت میکردم، ناگهان از پشت سرم صدایی آشنا اومد:
_ به به! مادمازل با اسبش تشریف اورد!
برگشتم. تهیونگ بود، با لباس سوارکاری؛ ترکیبی بی نقص از مشکی و سفید که بر تنش میدرخشید. لبخندی مرموز بر لب داشت..
+ هنوز هم از بانوی من اینطور مراقبت میکنی؟
_ خب، برای توئه! من که میدونستم بلاخره برمیگردی و دوباره رکابش رو به دست میگیری.
+ چقدر.... تو این لباس جذاب شدی!
با نیشخند به خودش نگاهی انداخت..
_ من همیشه جذابم لیدی!
خنده کوتاهی کردم و به سینهش زدم.
+ مغرور!
_ بریم؟
لبخند غلیظی زدم..
+ بریـــم!
هماهنگ، سوار اسب هامون شدیم. تهیونگ کمی جلوتر از من حرکت میکرد، با اون مهارت بی نظیرش که همیشه مجذوبم میکرد. نور آفتاب روی نیم رخ مردونهش می تابید و باد، موهای تیرهش رو به بازی گرفته بود. انقدر جذب زیباییش شده بودم که نگاهم به جلو رو فراموش کرده بودم.
خودم رو بهش رسوندم، هم سطح شدیم. نگاهمون در هم گره خورد. لبخند قشنگش شکوفا شد. دست راستش را از افسار جدا کرد و به سمتم دراز کرد. من هم همین کار رو کردم. انگشتامون در هم قفل شد، گرمایی آشنا و گیرا.. (او مای گاااد😭)
_ فقط همینطوری دنبالم بیا، ملکه!
صداش بم و پر از هیجان بود..
_ میخوام یه چیز بزرگ بهت نشون بدم!
دستش رو کشید و سرعتشو بیشتر کرد. کمی که گذشت، ناگهان اسبش رو در لبهی پرتگاهی متوقف کرد. قلبم در سینه فرو ریخت. به روبرو خیره شده بود..
با رسیدن بهش، نفس در سینهم حبس شد.
منظره ای که روبروم بود، فراتر از هر توصیفی بود. انگار که بهشت، روی زمین آغوش گشوده بود. پایین دره، سرزمینی رؤیایی گسترده بود؛ آبشاری خروشان که به دریاچه ای نقره ای و طولانی میریخت... درخت هایی با برگ های رنگارنگ که در باد میرقصیدن... و دشتی وسیع از سبزه که مرا به آغوش میخواند.. دلم میخواست خودمو به پایین پرت کنم و در آغوش این زیبایی گم بشم..
تهیونگ، که پشت سرم ایستاده بود، بازوش رو دور شونه هام حلقه کرد.
_ خوشت اومد ملکه؟
میدونی چقدر منتظر موندم تا با هم بیاییم اینجا؟ همیشه تنهایی میومدم... چون.. اینجا پناهگاهم بود… ولی.. دلم میخواست تو هم کنارم باشی.
لبخندی از اعماق وجودم زدم و بی اختیار محکم بغلش کردم.
+ ممنونم ته ته! ممنونم که هستی… ممنونم که… دوستم داری!
اونم منو توی آغوشش فشرد و چونهش رو روی موهام گذاشت.
_ ولی من دوستت ندارم… من عاشقتم!
به چشماش نگاه کردم، به اون عمق بی انتها که همیشه منو در خودش غرق میکرد.. دستم رو بالا بردم و موهای پیشونیش رو کنار زدم.
+ این یه…
دستام رو دور صورتش قاب کردم.
+ شروع دوبارهست!.. این بار مثل قبل نیست. دیگه خبری از اجبار، آزار، فرار، و کلافگی نیست. یه شروع دوباره که… این دفعه، منم عاشقتم… نه یک طرفه.
لبخندی زد، لبخندی که تمام دنیا رو در خود داشت.
_ شروع دوباره… برای من… تو… و…
مکث کرد و....دستشو روی شکمم کشید... با نگاهی سرشار از عشق ادامه داد:
_ شاهزاده کوچولوی ما… (نی نای نای سوپریـــــز!💃😂)
اشک در چشمام حلقه زد. لبخندی زیبا بهش هدیه دادم و لـ*ــب هاش رو بوسیـ*ـدم... اونم دستاش رو دورم حلقه کرد و همراهی کرد..
و در اون آغوش امن، فهمیدم…
تمام اون نفرت ها، تمام اون سوءتفاهم ها، فقط نقابی بود بر عشقی عمیق که همیشه وجود داشت. اون هیچوقت منو آزار نداده بود... فقط سعی داشت عشقش رو به من بفهمونه... عشقی که من در نادانی ام اون رو با آزار اشتباه گرفته بودم. درست وقتی که فکر میکردم دارم فرار میکنم، اون تنها کسی بود که حقیقت عشق رو در قلبش نگه داشته بود.
꧁پایان꧂
گمشید حمایت کنین ببینم🔪🗿
واسه شما انقد زحمت کشیدم مغز متفکر رو به کار کشیدماااا😂😱بعد دوتا لایک به زور به آدم میدین خستگیش در بره🤪این فیکم تموم شد بریزین پیوی درخواستی بدین جیش بوس لالا تا فیک بعدی👋😏
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن
- ۵.۶k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط