𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽
𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽
part 8
(ویو کوک)
از قبل میدونستم نلا تنهاست و هیچکس تو عمارت نیست..
از ماشین پیاده شدم و به سمت در رفتم و وارد شدم..
سرم پایین بود.. اما همین که سرم رو بالا اوردم و با یه فرشته مقابلم مواجه شدم.. کنترلم از دستم خارج شد.. پاهام کم کم داشت شل میشد..
انگار که نمیتونست این همه زیبایی رو هضم کنه..
چشمش بهم افتاد و اونم مثل من خیره مونده بود..
دوتامون فقط نگاه میکردیم..
بعد اروم سمت هم قدم برداشتیم..
من تند تر از اون حرکت کردم.. زودتر بهش رسیدم و نزاشتم فاصله ای بینمون بمونه.. همونجا ایستادم و فقط نگاهش کردم و از سر تا پاش رو برانداز کردم..
ولی اون فقط با قیافه کیوتش و با چشمای درشتش به من زل زده بود..
_خوبه.. خوشگل شدی (سرد)
+او.. اوهوم.. ممنونم.. تو هم همینطور
_هوم.. راه بیوفت.. همین الانشم کلی دیر کردیم..
+باشه..
(ویو نلا)
یه ذره ذوق ته دلم بود.. اونم از سر اینکه فقط عروسیمه..
که اونم کور شد..
چطور میتونه انقدر سرد باشه..
به هر حال انتظاری از یه مردی که هیچ علاقه ای بهم نداره، ندارم..
پس بیخیال شدم و همراهش حرکت کردم..
به سمت ماشین رفتیم.. در رو برام باز کرد و خودشم نشست..
30 مین بعد..
رو به روی پله های تالار ایستاده بودیم..
بعد اروم.. از روی اجبار دستامون رو توی دست هم قفل کردیم..
نگاهی به دست هامون.. بعد به هم انداختیم..
توی چشماش هیچی حس نمیکردم.. نه احساس نگرانی.. نه استرس.. نه عشق.. نه محبت...
هیچی.. بی احساس و سرد فقط کنارم حرکت کرد..
از پله ها اروم اروم بالا رفتیم..
و رو به روی مسیر ورود ایستادیم.. وقتی همه از روی صندلی هاشون بلند شدن.. من و جونگکوک هم شروع به حرکت کردیم..
با کمی لبخند اجباری که انگار همه چی عالیه قدم برمیداشتیم..
صدای همهمه مهمونا و جیغ و دستشون کل سالن تالار رو فرا گرفته بود..
یک سریا فقط داد میزدن و میگفتن..
چقدر به هم میاین و...
بالاخره به جایگاه عروس داماد رسیدیم..
رو به روی هم.. دست تو دست هم..
همه ی نگاه ها روی ما..
عاقد در کنارمون ایستاده بود و شروع به خوندن خطبه کرد..
اسلاید دوم: ورودی تالار
اسلاید سوم: تالار
اسلاید چهارم: یک وایب کلی از عروسی.. 🤏🏻🥹
part 8
(ویو کوک)
از قبل میدونستم نلا تنهاست و هیچکس تو عمارت نیست..
از ماشین پیاده شدم و به سمت در رفتم و وارد شدم..
سرم پایین بود.. اما همین که سرم رو بالا اوردم و با یه فرشته مقابلم مواجه شدم.. کنترلم از دستم خارج شد.. پاهام کم کم داشت شل میشد..
انگار که نمیتونست این همه زیبایی رو هضم کنه..
چشمش بهم افتاد و اونم مثل من خیره مونده بود..
دوتامون فقط نگاه میکردیم..
بعد اروم سمت هم قدم برداشتیم..
من تند تر از اون حرکت کردم.. زودتر بهش رسیدم و نزاشتم فاصله ای بینمون بمونه.. همونجا ایستادم و فقط نگاهش کردم و از سر تا پاش رو برانداز کردم..
ولی اون فقط با قیافه کیوتش و با چشمای درشتش به من زل زده بود..
_خوبه.. خوشگل شدی (سرد)
+او.. اوهوم.. ممنونم.. تو هم همینطور
_هوم.. راه بیوفت.. همین الانشم کلی دیر کردیم..
+باشه..
(ویو نلا)
یه ذره ذوق ته دلم بود.. اونم از سر اینکه فقط عروسیمه..
که اونم کور شد..
چطور میتونه انقدر سرد باشه..
به هر حال انتظاری از یه مردی که هیچ علاقه ای بهم نداره، ندارم..
پس بیخیال شدم و همراهش حرکت کردم..
به سمت ماشین رفتیم.. در رو برام باز کرد و خودشم نشست..
30 مین بعد..
رو به روی پله های تالار ایستاده بودیم..
بعد اروم.. از روی اجبار دستامون رو توی دست هم قفل کردیم..
نگاهی به دست هامون.. بعد به هم انداختیم..
توی چشماش هیچی حس نمیکردم.. نه احساس نگرانی.. نه استرس.. نه عشق.. نه محبت...
هیچی.. بی احساس و سرد فقط کنارم حرکت کرد..
از پله ها اروم اروم بالا رفتیم..
و رو به روی مسیر ورود ایستادیم.. وقتی همه از روی صندلی هاشون بلند شدن.. من و جونگکوک هم شروع به حرکت کردیم..
با کمی لبخند اجباری که انگار همه چی عالیه قدم برمیداشتیم..
صدای همهمه مهمونا و جیغ و دستشون کل سالن تالار رو فرا گرفته بود..
یک سریا فقط داد میزدن و میگفتن..
چقدر به هم میاین و...
بالاخره به جایگاه عروس داماد رسیدیم..
رو به روی هم.. دست تو دست هم..
همه ی نگاه ها روی ما..
عاقد در کنارمون ایستاده بود و شروع به خوندن خطبه کرد..
اسلاید دوم: ورودی تالار
اسلاید سوم: تالار
اسلاید چهارم: یک وایب کلی از عروسی.. 🤏🏻🥹
- ۴۷۹
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط