Start Again
Start Again
(32)
زنگ تفریح که خورد، همه ریختن بیرون.
یونا هم سریع کتاباشو جمع کرد و خواست از کلاس بره.
اما هنوز دو قدم برنداشته بود که صدای جیمین رو شنید.
ـ یونا، صبر کن.
یونا وایساد.
ولی برنگشت سمتش.
ـ چی شده؟
جیمین نزدیکش شد.
ـ از صبح یه جوری شدی.
ـ چه جوری؟
ـ نمیدونم... سرد.
یونا یه لبخند خیلی کوتاه زد.
ـ چیزی نیست.
ـ دوباره همینو نگو.
ـ جیمین، واقعاً چیزی نیست.
ـ پس چرا حتی درست نگام نمیکنی؟
یونا چند لحظه ساکت موند.
دلش میخواست همون لحظه همهچی رو بگه.
بگه دیشب چی دیده.
بگه چقدر از دیدن اون صحنه ناراحت شده.
ولی...
حق نداشت.
جیمین که با سلین بود یا نبود، به خودش مربوط میشد.
پس فقط گفت:
ـ شاید حوصله ندارم.
جیمین با اخم نگاهش کرد.
ـ من کاری کردم؟
یونا این بار مستقیم نگاهش کرد.
چند ثانیه...
فقط چند ثانیه.
بعد آروم گفت:
ـ نه.
و از کنارش رد شد.
جیمین همونجا موند.
این بار دیگه مطمئن بود.
یه چیزی شده بود.
اما چی؟
همون موقع گوشی یونا توی دستش لرزید.
یه پیام ناشناس.
یونا صفحه رو روشن کرد.
فقط یه جمله نوشته شده بود:
«فکر کردی میتونی راحت فراموشش کنی؟»
یونا خشکش زد.
چند ثانیه به صفحه خیره موند.
بعد سریع گوشی رو خاموش کرد.
ولی نمیدونست...
این پیام، تازه شروع ماجراست.
ادامه دارد...
فعلا تو خماری بمونین سفرم-😍
همینم به زور نوشتم با 6 درصد شارژ-
#StartAgain
(32)
زنگ تفریح که خورد، همه ریختن بیرون.
یونا هم سریع کتاباشو جمع کرد و خواست از کلاس بره.
اما هنوز دو قدم برنداشته بود که صدای جیمین رو شنید.
ـ یونا، صبر کن.
یونا وایساد.
ولی برنگشت سمتش.
ـ چی شده؟
جیمین نزدیکش شد.
ـ از صبح یه جوری شدی.
ـ چه جوری؟
ـ نمیدونم... سرد.
یونا یه لبخند خیلی کوتاه زد.
ـ چیزی نیست.
ـ دوباره همینو نگو.
ـ جیمین، واقعاً چیزی نیست.
ـ پس چرا حتی درست نگام نمیکنی؟
یونا چند لحظه ساکت موند.
دلش میخواست همون لحظه همهچی رو بگه.
بگه دیشب چی دیده.
بگه چقدر از دیدن اون صحنه ناراحت شده.
ولی...
حق نداشت.
جیمین که با سلین بود یا نبود، به خودش مربوط میشد.
پس فقط گفت:
ـ شاید حوصله ندارم.
جیمین با اخم نگاهش کرد.
ـ من کاری کردم؟
یونا این بار مستقیم نگاهش کرد.
چند ثانیه...
فقط چند ثانیه.
بعد آروم گفت:
ـ نه.
و از کنارش رد شد.
جیمین همونجا موند.
این بار دیگه مطمئن بود.
یه چیزی شده بود.
اما چی؟
همون موقع گوشی یونا توی دستش لرزید.
یه پیام ناشناس.
یونا صفحه رو روشن کرد.
فقط یه جمله نوشته شده بود:
«فکر کردی میتونی راحت فراموشش کنی؟»
یونا خشکش زد.
چند ثانیه به صفحه خیره موند.
بعد سریع گوشی رو خاموش کرد.
ولی نمیدونست...
این پیام، تازه شروع ماجراست.
ادامه دارد...
فعلا تو خماری بمونین سفرم-😍
همینم به زور نوشتم با 6 درصد شارژ-
#StartAgain
- ۵.۱k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط