Forbidden Weakness
Forbidden Weakness
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.18
(روایت از زبان جونگ کوک)
چند ثانیه به نوشته روی شیشه خیره موندم.
«من اول رسیدم.»
فکم رو محکم کردم.
-توی خونه بمون.
ا.ت سریع نگام کرد.
+چی؟
-گفتم بمون.
+ولی خودت چی؟
-میخوام اطراف خونه رو چک کنم.
ا.ت سرش رو تکون داد.
+نه، منم میام.
قبل از اینکه جواب بدم، صدای زنگ گوشیاش بلند شد.
یه شماره ناشناس.
هر دومون به صفحه نگاه کردیم.
ا.ت جواب نداد.
تماس قطع شد.
دوباره زنگ خورد.
این بار جونگکوک گوشی رو از دستش گرفت و جواب داد.
-کی هستی؟
چند ثانیه سکوت.
بعد صدای خندهی خیلی کوتاهی از اون طرف خط اومد.
تماس قطع شد.
جونگکوک چند لحظه به صفحه خیره موند.
ا.ت آروم گفت:
+چی گفت؟
-هیچچی.
گوشی دوباره لرزید.
یک پیام:
«صداتو شنیدم، جونگکوک.»
یه لحظه خشکم زد.
این آدم حتی میدونست من جواب تماس رو دادم.
پیام بعدی رسید:
«ولی ا.ت هنوز نمیدونه چرا انتخابش کردم.»
نگاهم رفت سمت ا.ت.
-اینو قبلاً بهت گفته؟
+چی؟
پیام رو بهش نشون دادم.
چند ثانیه به صفحه خیره موند.
+نه...
صدای پیام دوباره اومد.
این بار یه عکس بود.
عکس قدیمی.
ا.ت توی عکس تنها نبود.
کنارش یه نفر ایستاده بود، اما صورتش تار شده بود.
ا.ت با دیدن عکس رنگش پرید.
+این عکس...
-میشناسیش؟
ا.ت چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد خیلی آروم گفت:
+آره.
-کیه؟
ا.ت نگاهش رو از عکس گرفت.
همون لحظه پیام آخر رسید:
«بالاخره وقتشه حقیقت رو به شوهرت بگی.»........
ادامه دارد...........
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.18
(روایت از زبان جونگ کوک)
چند ثانیه به نوشته روی شیشه خیره موندم.
«من اول رسیدم.»
فکم رو محکم کردم.
-توی خونه بمون.
ا.ت سریع نگام کرد.
+چی؟
-گفتم بمون.
+ولی خودت چی؟
-میخوام اطراف خونه رو چک کنم.
ا.ت سرش رو تکون داد.
+نه، منم میام.
قبل از اینکه جواب بدم، صدای زنگ گوشیاش بلند شد.
یه شماره ناشناس.
هر دومون به صفحه نگاه کردیم.
ا.ت جواب نداد.
تماس قطع شد.
دوباره زنگ خورد.
این بار جونگکوک گوشی رو از دستش گرفت و جواب داد.
-کی هستی؟
چند ثانیه سکوت.
بعد صدای خندهی خیلی کوتاهی از اون طرف خط اومد.
تماس قطع شد.
جونگکوک چند لحظه به صفحه خیره موند.
ا.ت آروم گفت:
+چی گفت؟
-هیچچی.
گوشی دوباره لرزید.
یک پیام:
«صداتو شنیدم، جونگکوک.»
یه لحظه خشکم زد.
این آدم حتی میدونست من جواب تماس رو دادم.
پیام بعدی رسید:
«ولی ا.ت هنوز نمیدونه چرا انتخابش کردم.»
نگاهم رفت سمت ا.ت.
-اینو قبلاً بهت گفته؟
+چی؟
پیام رو بهش نشون دادم.
چند ثانیه به صفحه خیره موند.
+نه...
صدای پیام دوباره اومد.
این بار یه عکس بود.
عکس قدیمی.
ا.ت توی عکس تنها نبود.
کنارش یه نفر ایستاده بود، اما صورتش تار شده بود.
ا.ت با دیدن عکس رنگش پرید.
+این عکس...
-میشناسیش؟
ا.ت چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد خیلی آروم گفت:
+آره.
-کیه؟
ا.ت نگاهش رو از عکس گرفت.
همون لحظه پیام آخر رسید:
«بالاخره وقتشه حقیقت رو به شوهرت بگی.»........
ادامه دارد...........
- ۸۸۴
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط