**پارت 7: رویارویی نهایی**

**پارت 7: رویارویی نهایی**

بالاخره، روز موعود فرا رسید. مقاله‌ی خانم پارک در یکی از بزرگترین روزنامه‌های کشور منتشر شد. این مقاله بمبی در دنیای سیاست و اقتصاد بود. مردم از شنیدن این خبر شوکه شده بودند و خواستار پیگیری و مجازات عاملان بودند.

خانواده‌ی می کیونگ به سرعت واکنش نشان دادند. آن‌ها سعی کردند جلوی انتشار بیشتر این خبر را بگیرند و با تهدید و تطمیع، خانم پارک را ساکت کنند.

اما خانم پارک از تهدیدها نترسید و به کار خود ادامه داد. او مصمم بود که حقیقت را به مردم بگوید و عدالت را برقرار کند.

با انتشار این مقاله، زندگی می کیونگ نیز به شدت تحت تاثیر قرار گرفت. او از سوی خانواده‌اش طرد شد و تهدیدهای جانی دریافت کرد.

تهیونگ تمام تلاش خود را کرد تا از می کیونگ محافظت کند. او او را به یک مکان امن منتقل کرد و شب و روز مراقب او بود.

اما تهدیدها همچنان ادامه داشت. خانواده‌ی می کیونگ قصد داشتند تهیونگ و می کیونگ را برای همیشه ساکت کنند.

آیا تهیونگ و می کیونگ می‌توانند از این خطر جان سالم به در ببرند؟ آیا عدالت در این پرونده‌ی پیچیده و خطرناک برقرار خواهد شد؟
تهدیدها جدی‌تر می‌شدند. تهیونگ و می کیونگ می‌دانستند که خانواده‌اش دست‌بردار نیستند و هر لحظه ممکن است اتفاق ناگواری بیفتد. جیهون هم بیکار ننشسته بود. او تلاش می‌کرد ردپای تهدیدها را پیدا کند و بفهمد چه کسی پشت این ماجراست.

یک شب، جیهون با عجله با تهیونگ تماس گرفت. "تهیونگ، یه خبر بد دارم. فهمیدم کی پشت تهدیدهاست. برادر بزرگتر می کیونگ، مین سو. اون یه آدم خطرناکه و داره یه نقشه برای شما دو تا می‌کشه."

تهیونگ از شنیدن این خبر شوکه شد. "مین سو؟ ولی اون همیشه با می کیونگ خوب بود."

"ظاهراً این‌طور نبوده." جیهون گفت. "اون همیشه به می کیونگ حسادت می‌کرده و حالا داره از این فرصت استفاده می‌کنه تا از شرش خلاص شه."

تهیونگ می‌دانست که باید کاری بکند. او نمی‌توانست اجازه دهد مین سو به می کیونگ آسیبی برساند.

"جیهون، می‌تونی مکان مین سو رو پیدا کنی؟" تهیونگ پرسید.

"آره، می‌تونم. ولی این خطرناکه، تهیونگ. نباید خودت رو درگیر کنی."

"من چاره‌ای ندارم." تهیونگ گفت. "باید از می کیونگ محافظت کنم."

جیهون مکان مین سو را پیدا کرد. او در یک انبار قدیمی در حاشیه‌ی شهر پنهان شده بود. تهیونگ تصمیم گرفت به تنهایی به سراغ او برود.

"تهیونگ، دیوونه شدی؟" می کیونگ وقتی فهمید تهیونگ چه تصمیمی گرفته، گفت. "اون یه آدم خطرناکه. نباید به تنهایی باهاش روبرو شی."

"من باید این کار رو بکنم." تهیونگ گفت. "نمی‌تونم بذارم اون به تو آسیبی برسونه."

تهیونگ به انبار قدیمی رفت. هوا تاریک بود و سکوت ترسناکی بر فضا حکمفرما بود.
دیدگاه ها (۰)

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت 23ساعت ۱۲ شب شد.تهیونگ، ات و کانگ...

partماشین مشکی جلوی انبار قدیمی توقف کرد.کلارا از ماشین پیاد...

رمان انتقام ازدواج کامل

*نمیخاستم پارت بزارم ولی طی اتفاقاتی مجبور شدم بزارماون عکس،...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁰یک سال بعد____________...

### پارت ۱۱: بازیِ شطرنج در میانه‌یِ بارانصدایِ آژیرها و فری...

سناریو سو پارت اخر

🐻💜~رکورد تاریخی تهیونگ در اسپاتیفا~ی! تهیونگ با احتساب تمام ...

پارت ۴۸

~🐻🍓 لحظه‌ی زیبای تهیونگ با یک آرمی ناشنوا 😭💞ویدیویی از تهیون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط