{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

### پارت ۱۱: بازیِ شطرنج در میانه‌یِ باران

### پارت ۱۱: بازیِ شطرنج در میانه‌یِ باران

صدایِ آژیرها و فریادهای پلیس در بیرون، مثلِ طوفانی بود که داشت به سرِ انبار می‌کوبید. نورافکن‌هایِ آبی و قرمز، سایه‌هایِ لرزانی از تهیونگ و لینا رو روی دیوارهایِ کثیف می‌انداخت. تهیونگ، در حالی که هنوز از شدتِ شوک و گریه نفس‌نفس می‌زد، نگاهی به پلیس‌ها انداخت. او آماده بود تا با اسلحه مقابله کنه، یا حتی خودش رو فدا کنه تا جونگ‌کوک بتونه فرار کنه.

اما جونگ‌کوک، با چشم‌هایِ نیمه‌باز و صدایی که از شدتِ خون‌ریزی ضعیف شده بود، دستِ تهیونگ رو گرفت.

«تهیونگ... گوش کن...» جونگ‌کوک با ناله‌یِ آرومی گفت. «اونا... اونا اینجا نیستن... برایِ ما.»

تهیونگ با گیجی نگاهش کرد. «چی می‌گی کوکی؟ پلیس دورِ ما رو گرفته! دیگه راهِ فراری نیست!»

جونگ‌کوک لبخندِ محوی زد؛ یه لبخندِ پیروزمندانه که حتی با صورتِ زخمی‌ش هم بدرخشید. «یادته... ماه پیش... اون پرونده‌یِ جعلیِ امپراطوریِ "کیم"...؟»

تهیونگ انگار که برق از سرش پریده باشه، خشکش زد. «اون که فقط یه تله بود برای دشمن‌ها...»

«دقیقاً...» جونگ‌کوک ادامه داد. «اونا فکر می‌کنن واردِ انبارِ مافیاییِ اصلی شدن... اما این انبار... این فقط یه نمایِ نمایشیه. اون هویت‌هایی که تویِ سیستمِ پلیس ثبت شده... اونا متعلق به "سایه‌هایِ اشتباه" هستن. من از دو ساعت قبل... با آدم‌هایِ موردِ اعتمادم... یه ردپایِ دیجیتالیِ کاذب ساختم. پلیس فکر می‌کنه اونا دارن تعقیبِ یه گروهِ تبهکارِ دیگه رو می‌کنن که همین الان از سمتِ اسکله‌یِ شمالی فرار کردن.»

لینا که با وحشت گوش می‌داد، با ناباوری به جونگ‌کوک نگاه کرد. چطور می‌تونست تویِ اون وضعیتِ وخیم، حتی به فکرِ این کارها باشه؟

در همین لحظه، صدای رادیویِ یکی از پلیس‌ها از پشتِ در شنیده شد: «واحدِ عملیاتی! هدف به سمتِ اسکله‌یِ شمالی حرکت کرد! سریع‌تر دنبال کنید!»

صدایِ قدم‌هایِ پلیس‌ها که با گیجی و سرعت به سمتِ خارج از انبار می‌دویدند، بلند شد. آن‌ها هدفِ اصلی رو پیدا نکرده بودند؛ آن‌ها فقط دنبالِ سایه‌هایی بودند که جونگ‌کوک با دقتِ یک استادِ شطرنج، برایشان ساخته بود.

سکوتِ سنگینی انبار رو فرا گرفت. فقط صدایِ باران بود که روی سقف می‌کوبید.

تهیونگ، در حالی که از شدتِ احساسِ گناه و حیرت می‌لرزید، رو به جونگ‌کوک کرد. «تو... تو کلِ این مدت... داشتی برایِ این لحظه آماده می‌شدی؟ حتی وقتی داشتی به خاطرِ اون (به لینا اشاره کرد) خودت رو زخمی می‌کردی... داشتی به این فکر می‌کردی؟»

جونگ‌کوک سرش رو روی شونه‌یِ لینا تکیه داد و چشماش بسته شد. «من فقط... می‌خواستم... یه راهی برایِ زنده موندنِ ما... پیدا کنم.»

لینا، با دست‌هایِ لرزون، صورتِ خونینِ جونگ‌کوک رو لمس کرد. آن‌ها از پلیس فرار کرده بودند، اما جنگِ واقعی تازه شروع شده بود. آن‌ها حالا بدونِ هویت، بدونِ امپراطوری و با زخم‌هایی عمیق در روح، مجبور بودند در دنیایی که خودشان ساخته بودند، دوباره از نو ساخته شوند.

اما تهیونگ، در حالی که به جونگ‌کوک و لینا نگاه می‌کرد، یه چیزِ دیگه رو فهمیده بود. اون فهمیده بود که جونگ‌کوک دیگه اون برادرِ قدیمی نیست که فقط به قانونِ "ما دوتا" پایبند باشه. اون حالا یه مردی بود که برایِ "عشق" حاضر بود کلِ دنیا رو به بازی بگیره.

و این یعنی... تهیونگ دیگه نمی‌تونست همون آدمِ سابق بمونه.

***
دیدگاه ها (۰)

### پارت ۱۰: گلوله‌یِ سوم«من انتخابم رو کردم، تهیونگ!»فریادِ...

### پارت ۹: انتخابِ اجباریانبارِ قدیمی اسکله، بویِ مرگ و اند...

### پارت ۱: سایه‌هایِ عمارتِ سرخعمارتِ «کانگ» همیشه بویِ نمِ...

### پارت ۵: طوفان در اتاق کارسرمای اتاق کار جونگ‌کوک، با ورو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط