{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت 23

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت 23

ساعت ۱۲ شب شد.

تهیونگ، ات و کانگ جون مقابل خانه‌ی قدیمی ایستاده بودند.

باد سردی از میان درخت‌ها می‌گذشت و فضای اطراف را عجیب ساکت کرده بود.

ات به صفحه‌ی گوشی تهیونگ نگاه کرد.

آخرین پیام هنوز باز بود:

«اگر حقیقت را می‌خواهی، وارد شو.»

ات آهسته گفت:

— حس خوبی ندارم.

تهیونگ نگاهش کرد.

— منم همین‌طور.

کانگ جون جلو رفت و در را بررسی کرد.

— قفل نیست.

تهیونگ گفت:

— پس منتظر ما بودن.

در باز شد.

هر سه وارد شدند.

اما برخلاف انتظارشان، خانه تاریک و خالی بود.

هیچ صدایی نمی‌آمد.

ناگهان صدای یک ساعت قدیمی از انتهای سالن بلند شد.

تیک... تاک...

ات به ساعت نگاه کرد.

عقربه دقیقاً روی دوازده بود.

همان لحظه صفحه‌ی تلویزیون قدیمی روشن شد.

یک تصویر زنده ظاهر شد.

خودِ خانه.

اما دوربین از جایی داخل ساختمان داشت آن‌ها را نشان می‌داد.

کانگ جون با تعجب گفت:

— دوربین مخفی...

تهیونگ اطراف را نگاه کرد.

— یعنی از لحظه‌ای که وارد شدیم، دارن ما رو می‌بینن.

تصویر تغییر کرد.

این بار اتاقی را نشان داد که سه نفر در آن نشسته بودند.

یکی از آن‌ها صورتش را پایین انداخته بود.

تهیونگ با دیدنش ناگهان ساکت شد.

ات پرسید:

— می‌شناسیش؟

تهیونگ جواب نداد.

تصویر نزدیک‌تر شد.

مرد سرش را بالا آورد.

مین‌سو.

همان نگهبان قدیمی که ناپدید شده بود.

کانگ جون با عصبانیت گفت:

— خودش!

مین‌سو مستقیم به دوربین نگاه کرد.

— می‌دونستم پیدام می‌کنید.

تهیونگ جلو رفت.

— چرا این کارو کردی؟

مین‌سو لبخند تلخی زد.

— من چیزی رو ندزدیدم، رئیس.

تهیونگ اخم کرد.

— پس سند کجاست؟

مین‌سو گفت:

— دست کسیه که شما هنوز بهش شک نکردید.

ات آرام گفت:

— یعنی کانگ جون هم بی‌گناهه؟

مین‌سو سرش را تکان داد.

— کانگ جون فقط طعمه بود.

کانگ جون یک قدم جلو رفت.

— پس کی گوشی منو برداشت؟

مین‌سو برای چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

— کسی که از رمز اصلی خانواده کیم استفاده کرده.

تهیونگ با شنیدن این جمله به فکر فرو رفت.

— رمز اصلی...

ناگهان ات متوجه چیزی شد.

— صبر کن.

همه به او نگاه کردند.

ات به صفحه‌ی تلویزیون اشاره کرد.

— اون سه نفر...

تصویر دوباره روی اتاق زوم شد.

مین‌سو تنها نبود.

دو نفر دیگر کنار او بودند.

یکی‌شان ناشناس بود.

اما نفر سوم...

ات خشکش زد.

— نه...

تهیونگ به صفحه نگاه کرد.

چهره‌ی نفر سوم کاملاً مشخص شد.

هانا.

کانگ جون با ناباوری گفت:

— هانا؟!

اما هانا به دوربین نگاه کرد و گفت:

— بالاخره رسیدید.

ات به تهیونگ نگاه کرد.

— یعنی دوباره بهش اعتماد کردی؟

تهیونگ چیزی نگفت.

هانا ادامه داد:

— قبل از اینکه چیزی بگید، بدونید من دشمن شما نیستم.

تهیونگ سرد جواب داد:

— پس چرا کنار مین‌سو هستی؟

هانا مکث کرد.

— چون اون چیزی رو پیدا کرده که شما دنبالش بودید.

مین‌سو یک جعبه‌ی فلزی کوچک را روی میز گذاشت.

— حقیقت داخل اینه.

تهیونگ گفت:

— بازش کن.

مین‌سو لبخند زد.

— من نمی‌تونم.

ات پرسید:

— چرا؟

مین‌سو به تهیونگ نگاه کرد.

— چون فقط ات می‌تونه بازش کنه.

ات با تعجب گفت:

— من؟

تهیونگ هم برای اولین بار واقعاً شوکه شد.

مین‌سو ادامه داد:

— پدرهای شما این جعبه رو سال‌ها پیش برای همین روز آماده کرده بودن.

سکوت.

ات به آرامی به سمت صفحه نزدیک شد.

— اگه بازش کنم... چی داخلشه؟

مین‌سو جواب داد:

— چیزی که دلیل واقعی این ازدواج رو مشخص می‌کنه.

تهیونگ با شنیدن این جمله به ات نگاه کرد.

اما قبل از اینکه ات چیزی بگوید، صدای شلیک از بیرون خانه آمد.

کانگ جون فوراً چراغ‌ها را خاموش کرد.

تهیونگ دست ات را گرفت و او را پشت دیوار کشید.

صدای قدم‌هایی از بیرون نزدیک می‌شد.

مین‌سو از داخل صفحه فریاد زد:

— اونا پیدامون کردن!

تصویر تلویزیون قطع شد.

و در همان لحظه...

صدای باز شدن در ورودی آمد.

یک نفر وارد خانه شد.

تهیونگ آرام به سمت ورودی نگاه کرد.

مردی در تاریکی ایستاده بود.

صدایش آرام بود:

— تهیونگ...

تهیونگ خشکش زد.

آن صدا را می‌شناخت.

مرد ادامه داد:

— وقتشه بدونی چرا پدرت تو رو مجبور کرد با ات ازدواج کنی.

ات با نگرانی به تهیونگ نگاه کرد.

تهیونگ فقط یک جمله گفت:

— سوهو...

و سایه‌ی مرد یک قدم جلو آمد.

ادامه دارد... 🖤
#فیک
#فیک_تهیونگ
#فن_فیکشن
#فن_فیکشن_کره_ای
#داستان
#داستان_عاشقانه
#مافیا
#رئیس_مافیا
#عشق_اجباری
#عشق_مافیایی
#کاپل
#رمان_قسمتی
دیدگاه ها (۲)

𝒫𝒶𝓇𝓉 22عقد با رئیس مافیا ات به کانگ جون نگاه کرد.کانگ جون که...

@bts_iiiii خوشکلمون فالو نشه؟

𝒫𝒶𝓇𝓉 13عقد با رئیس مافیا ___________________________________...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط