پ۸ف۵ بعد چند ماه بدنیا اومدن و اسمشون گذاشتیم رستا و رهام

پ۸ف۵ بعد چند ماه بدنیا اومدن و اسمشون گذاشتیم رستا و رهام کم کم بزرگ شدن بعد سال ها گذشت کنار رضا خانواده هام خوشبخت زندگی کردم بچه ها ۱۰ سالشون بود ک خبر بیمار تومور مغزی دکترا بهمون دادن ناراحت نبودما شکر کردم بخاطر زندگی قشنگی ک بهم داد بعد چند مدت رضا ریسک عمل رو قبول کرد و رفتم بیمارستان بستری شده (از اینجا ب بعد از زبان مهرداد نوشتع میشه)
سارا رو آماده کردن واس عمل هیچکس هیچ امیدی نداشت همه امون رو نگاه کرد و دستشو آورد بالا یواش تکون داد و حلالیت خاست چند ساعت طول کشید تموم شد هرچی نشستیم سارا بهوش نیومد هی میلاد و آروم میکردم با سحر و مامان هی رضا و بابا و خودم رو آروم میکردم دکترا یکی یکی رفتن بالا سرش و شوکش دادن
دیدگاه ها (۰)

چندپارتی

پری کوچولوی من پارت ۷کوک: اروم رفتم و از پشت بغلش کردم. ته ت...

وقتی دوست صمیمی BTS هستی و میرید اسکی رو یخ

اسیر مافیا پارت ³سیاهی مطلق...ویو ا.ت بعد از اون دیگه چیزی ی...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🧸 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی بدونِ اجازش تتو می‌زنی... ⛓️🖤 ╰┈➤ 𝑷...

پارت سیزدهم کوک. دیدم ات خوشکش زده که گفتم خوب شده بهم میاد ...

KIM V

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی از سربازی برمیگرده ...⛓️‍💥☘️ ╰┈➤ 𝑷...

My lovely neighbor part : 89

اِمروز دآشتم تو ویس چَرخ میزَدَم..دیدَم یکی عَکس رزی و وی رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط