𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🧸 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی بدونِ اجازش تتو میزنی
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🧸 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی بدونِ اجازش تتو میزنی
... ⛓️🖤 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟓
لیا: دخترا، نظرتون چیه ما بریم یه گوشهی دیگه بشینیم و حرف بزنیم؟ این پسرا تا فردا حرف دارن!
دخترا خندیدن و یکییکی از جاشون بلند شدن و به گوشهی دیگهای از سالن رفتن.
لیا بهم اشاره کرد
لیا؛ آملیا، بیا.
+ وایسا کیفم رو بردارم، میام.
شروع کردم به گشتن به دنبال کیفم
با خودم فکر کردم:
من که کنارم گذاشته بودمش... پس الان کجاست؟
روی مبل رو نگاه کردم.
کنارش رو گشتم.
حتی روی میز رو هم نگاه کردم.
نبود.
چرخیدم تا مطمئن بشم پشت سرم هم نیست.
همون موقع صدای آشنایی از کنار گوشم بلند شد:
ـ دنبال این میگردی، خانمم؟
سرم رو با تعجب بالا آوردم.
کیفم توی دست کوک بود!
+ هی! دست توئه! من دارم دو ساعته میگردم! بده، میخوام برم پیش دخترا.
کیف رو پشتش برد و با خونسردی گفت:
ـ نوچ.
با تعجب نگاهش کردم.
+ چی؟!
به سمتم خم شد و آروم کنار گوشم گفت:
ـ یه بوس بده، بعد بهت میدم.
با عجله گونهش رو بوسیدم و دستم رو جلو بردم.
+ بیا، حالا بده.
لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ اونجا رو نگفتم.
بعد با دست به لبش اشاره کرد.
چشمهام رو ریز کردم.
+ کوک، اذیتم نکن دیگه!
ـ پس منم بهت نمیدم.
اوفی کشیدم و نگاهی به پسرا انداختم تا مطمئن بشم حواسشون به ما نیست.
همه مشغول حرف زدن بودن و کسی به ما توجهی نداشت. حتا دخترا...
در نهایت برای اینکه کیفم رو بده باید به خواستش عمل میکردم
سرمو به سمت لب جونگ کوک خم کردم و بوسه ای روش زدم همین که خواستم ازش جدا بشم از گردنم گرفت و محکم شروع کرد به مک زدن...
مک های محکمی میزد جوری که صداش توی خونه جیمین میپیچید
صدای واکنش چند نفر از اعضا بلند شد..
تهیونگ با صدای بلند گفت:
اووووووه!
از خجالت صورتم داغ شد و سریع به سینهی کوک ضربهی آرومی زدم تا ولم کنه.
بالاخره از هم فاصله گرفتیم.
کوک با رضایت زیر لب گفت:
ـ چسبید...
شوگا از اون طرف با خنده حرف دیگه ای رو زد ..
شوگا: خوردی بچه رو!
دیگه نمیدونستم از خجالت کجا رو نگاه کنم.
صورتم رو توی سینهی کوک پنهون کردم.
جیمین با خنده گفت:
ـ بیا، خجالتشم دادی...
کوک خیلی خونسرد جواب داد:
ـ زنه خودمه... تو برو به فکر سینگلی خودت باش.
جیمین بلافاصله دستش رو روی قلبش گذاشت و با قیافهای مظلوم گفت:
جیمین: باز به روم آورد...
همه با حرف جیمین خندیدن.
من هم از فرصت استفاده کردم، سریع از جام بلند شدم و به سمت دخترا رفتم.
همین که کنارشون نشستم، متوجه شدم همشون با نگاههای شیطنتآمیز به صورتم نگاه میکنن.
دستم رو جلوی صورتم گرفتم و گفتم:
+ هی دخترا! اونجوری نگام نکنید!
همه با خنده نگاهشون رو ازم گرفتن و دوباره حرف زدنها شروع شد.
تایم به سرعت میگذشت.
اونقدر حرف زدیم و خندیدیم که بالاخره بعد از مدتها هیچکدوممون دیگه موضوعی برای گفتن نداشتیم.
با کلافگی گفتم:
+ چیکار کنیم حالا؟
همون لحظه تازه یاد تتوی بالای سینم افتادم.
تا اون موقع کاملاً فراموشش کرده بودم.
لیا خواست چیزی بگه:
به نظر من ک...
اما قبل از اینکه حرفش رو کامل کنه، صدای جیمین از اون طرف سالن بلند شد:
دخترا! بیاید بشینید، میخوایم فیلم نگاه کنیم.
همه با خوشحالی از جاشون بلند شدن و به سمت مبلهایی که شوهرهاشون نشسته بودن رفتن.
من هم به سمت کوک رفتم و کنارش نشستم.
همین که نشستم، دستش رو دور شونهم گذاشت و من رو کمی به سمت خودش کشید.
جیمین فیلم رو آماده کرد و بعد به سمت مبلی که من و کوک نشسته بودیم اومد.
چون تنها جای خالی همینجا بود.
چند لحظه بعد چراغهای سالن کمتر شد و صفحهی تلویزیون روشن شد.
فیلم شروع شد.
چند دقیقهی اول همهچیز عادی بود.
من هم با خیال راحت مشغول تماشای فیلم بودم تا اینکه ناگهان یادم افتاد اصلاً نمیدونم چه فیلمی انتخاب شده!
آروم صداش زدم.
+ جیمین...
جیمین سرش رو به سمتم چرخوند...
جیمین: بله؟
آروم پرسیدم:
+ فیلم چیه؟
جیمین کمی به سمتم خم شد و نزدیک گوشم، طوری که بقیه نشنون، خیلی آروم جواب داد:
جیمین: ترسناک...
همون یک کلمه کافی بود.
چشمهام گرد شد.
با ناباوری به صفحهی تلویزیون نگاه کردم.
من از فیلم ترسناک متنفر بودم!
اما دیگه دیر شده بود.
فیلم شروع شده بود و همه با آرامش مشغول تماشاش بودن.
اول فیلم خوب بود و اتفاق خاصی نیفتاده بود.
اما هرچی جلوتر میرفت...
فضای فیلم سنگینتر میشد.
موسیقی ترسناکتر شده بود و هر لحظه احتمال میدادم یک چیزی از گوشهی صفحه ظاهر بشه.
خودم رو کمی جمع کردم و به کوک نزدیکتر شدم.
اون هم متوجه شده بود و بیشتر منو توی آغوشش جا داد
من فقط زیر لب گفتم:
+ کوک...
و دوباره چشمهام رو به صفحه دوختم.
... ⛓️🖤 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟓
لیا: دخترا، نظرتون چیه ما بریم یه گوشهی دیگه بشینیم و حرف بزنیم؟ این پسرا تا فردا حرف دارن!
دخترا خندیدن و یکییکی از جاشون بلند شدن و به گوشهی دیگهای از سالن رفتن.
لیا بهم اشاره کرد
لیا؛ آملیا، بیا.
+ وایسا کیفم رو بردارم، میام.
شروع کردم به گشتن به دنبال کیفم
با خودم فکر کردم:
من که کنارم گذاشته بودمش... پس الان کجاست؟
روی مبل رو نگاه کردم.
کنارش رو گشتم.
حتی روی میز رو هم نگاه کردم.
نبود.
چرخیدم تا مطمئن بشم پشت سرم هم نیست.
همون موقع صدای آشنایی از کنار گوشم بلند شد:
ـ دنبال این میگردی، خانمم؟
سرم رو با تعجب بالا آوردم.
کیفم توی دست کوک بود!
+ هی! دست توئه! من دارم دو ساعته میگردم! بده، میخوام برم پیش دخترا.
کیف رو پشتش برد و با خونسردی گفت:
ـ نوچ.
با تعجب نگاهش کردم.
+ چی؟!
به سمتم خم شد و آروم کنار گوشم گفت:
ـ یه بوس بده، بعد بهت میدم.
با عجله گونهش رو بوسیدم و دستم رو جلو بردم.
+ بیا، حالا بده.
لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ اونجا رو نگفتم.
بعد با دست به لبش اشاره کرد.
چشمهام رو ریز کردم.
+ کوک، اذیتم نکن دیگه!
ـ پس منم بهت نمیدم.
اوفی کشیدم و نگاهی به پسرا انداختم تا مطمئن بشم حواسشون به ما نیست.
همه مشغول حرف زدن بودن و کسی به ما توجهی نداشت. حتا دخترا...
در نهایت برای اینکه کیفم رو بده باید به خواستش عمل میکردم
سرمو به سمت لب جونگ کوک خم کردم و بوسه ای روش زدم همین که خواستم ازش جدا بشم از گردنم گرفت و محکم شروع کرد به مک زدن...
مک های محکمی میزد جوری که صداش توی خونه جیمین میپیچید
صدای واکنش چند نفر از اعضا بلند شد..
تهیونگ با صدای بلند گفت:
اووووووه!
از خجالت صورتم داغ شد و سریع به سینهی کوک ضربهی آرومی زدم تا ولم کنه.
بالاخره از هم فاصله گرفتیم.
کوک با رضایت زیر لب گفت:
ـ چسبید...
شوگا از اون طرف با خنده حرف دیگه ای رو زد ..
شوگا: خوردی بچه رو!
دیگه نمیدونستم از خجالت کجا رو نگاه کنم.
صورتم رو توی سینهی کوک پنهون کردم.
جیمین با خنده گفت:
ـ بیا، خجالتشم دادی...
کوک خیلی خونسرد جواب داد:
ـ زنه خودمه... تو برو به فکر سینگلی خودت باش.
جیمین بلافاصله دستش رو روی قلبش گذاشت و با قیافهای مظلوم گفت:
جیمین: باز به روم آورد...
همه با حرف جیمین خندیدن.
من هم از فرصت استفاده کردم، سریع از جام بلند شدم و به سمت دخترا رفتم.
همین که کنارشون نشستم، متوجه شدم همشون با نگاههای شیطنتآمیز به صورتم نگاه میکنن.
دستم رو جلوی صورتم گرفتم و گفتم:
+ هی دخترا! اونجوری نگام نکنید!
همه با خنده نگاهشون رو ازم گرفتن و دوباره حرف زدنها شروع شد.
تایم به سرعت میگذشت.
اونقدر حرف زدیم و خندیدیم که بالاخره بعد از مدتها هیچکدوممون دیگه موضوعی برای گفتن نداشتیم.
با کلافگی گفتم:
+ چیکار کنیم حالا؟
همون لحظه تازه یاد تتوی بالای سینم افتادم.
تا اون موقع کاملاً فراموشش کرده بودم.
لیا خواست چیزی بگه:
به نظر من ک...
اما قبل از اینکه حرفش رو کامل کنه، صدای جیمین از اون طرف سالن بلند شد:
دخترا! بیاید بشینید، میخوایم فیلم نگاه کنیم.
همه با خوشحالی از جاشون بلند شدن و به سمت مبلهایی که شوهرهاشون نشسته بودن رفتن.
من هم به سمت کوک رفتم و کنارش نشستم.
همین که نشستم، دستش رو دور شونهم گذاشت و من رو کمی به سمت خودش کشید.
جیمین فیلم رو آماده کرد و بعد به سمت مبلی که من و کوک نشسته بودیم اومد.
چون تنها جای خالی همینجا بود.
چند لحظه بعد چراغهای سالن کمتر شد و صفحهی تلویزیون روشن شد.
فیلم شروع شد.
چند دقیقهی اول همهچیز عادی بود.
من هم با خیال راحت مشغول تماشای فیلم بودم تا اینکه ناگهان یادم افتاد اصلاً نمیدونم چه فیلمی انتخاب شده!
آروم صداش زدم.
+ جیمین...
جیمین سرش رو به سمتم چرخوند...
جیمین: بله؟
آروم پرسیدم:
+ فیلم چیه؟
جیمین کمی به سمتم خم شد و نزدیک گوشم، طوری که بقیه نشنون، خیلی آروم جواب داد:
جیمین: ترسناک...
همون یک کلمه کافی بود.
چشمهام گرد شد.
با ناباوری به صفحهی تلویزیون نگاه کردم.
من از فیلم ترسناک متنفر بودم!
اما دیگه دیر شده بود.
فیلم شروع شده بود و همه با آرامش مشغول تماشاش بودن.
اول فیلم خوب بود و اتفاق خاصی نیفتاده بود.
اما هرچی جلوتر میرفت...
فضای فیلم سنگینتر میشد.
موسیقی ترسناکتر شده بود و هر لحظه احتمال میدادم یک چیزی از گوشهی صفحه ظاهر بشه.
خودم رو کمی جمع کردم و به کوک نزدیکتر شدم.
اون هم متوجه شده بود و بیشتر منو توی آغوشش جا داد
من فقط زیر لب گفتم:
+ کوک...
و دوباره چشمهام رو به صفحه دوختم.
- ۳.۶k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط