آخرین زمزمه ی سایه ها پارت۱۵
.
.
.
.
با پا به در انباریِ اعضای بدن لگد میزنم و داد میزنم:« پدصگااااا مگه ما آدم نیستیم؟؟؟؟»
ماکومو از اول تا آخرش فقط تماشا میکرده و میخندیده.
+ ماکومووووو! بوخودا خیلی گشنمه🗿💔
خنده ی ریزی میکنه و به طرف من یا در میاد.
اون هم با مشت و لگد میوفته به جون در بدبخت.🤓☝️
& شما هااااا یه چیزی بدین بخوریمممم!!!!
در همون لحظه ای که داریم لگد میزنیم به در، در یهو باز میشه و من و ماکومو روی زمین میوفتیم.
به بالا نگاه میکنم.
هیکارو یا هر کی که هست.
& تو واقعا شیطانی! عوضی....
توی این چندین و چند ساعتی که با ماکومو بودم ، این اولین باره میشنوم که فحش میده درحالی که من از اول تا تهش فقط فحش میدادم😐🎀
+ هی هیکارو؛
-هوم؟ به اسم صدام کردی! معمولا فحشی چیزی میدادی___
+ خفه شو ببینم!
هیکارو ساکت شد و با پوزخند مسخرش به من نگاه کرد.
از جام بلند شدم و دست ماکومو رو هم گرفتم تا بلند شه.
دست به سینه به دیوار لم دادم و گفتم:«تو واقعا هیکارو یی؟»
ابروش رو بالا میندازه و میگه:« اکه هیکارو نیستم پس کیم؟ »
بعد از این حرف مثل روانی ها میخنده و دوباره میگه:«الان که دقت میکنم تو خیلی کوچولو موندی کوچو!»
دوباره پام رو بالا میبرم و میخوام به صورتش لگد بزنم اما اینبار جا خالی نمیده و به جاش پام رو میگیره.
سعی میکنم تعادلم رو روی اون یکی پام حفظ کنم که یهو پام رو ول میکنه و تقریبا داشتم میوفتادم کههههه.......
ماکومو گرفتم.
+ ممنون🤓💋
&خواهش میکنم ولی نباید وسط یه گفت و گوی مثلا دوستانه بزنی تو صورت طرف.
+ گفت و گو دوستانه نبود.
&میدونم برای همین گفتم مثلا.
- حرف نزنید دنبالم بیاید. سعی نکنید فرار کنید چون اینجا دوربین مخفی داره و نگهبان ها همه جا هستن.
+ میخوای غذا بدی بمون؟🤓✨️
- اگه غذا داشتم چرا باید بدمش به صگ؟ میدادم نگهبانا
+ الان به من گفتی صگ؟؟؟؟
بازیگر خوبیه.
یا هیکارو رو از قبل میشناخته و باهاش صمیمی بوده یا از دانش آموزای دیگه ی کلاس ما درمورد رابطه ی من و هیکارو پرسیده....
اولی محتمل تره.
واقعا بهش شبیهه.
- ببخشید که به صگا توهین کردم....
بحث فایده نداره از پشت بهش یه لگد میزنم ولی بهش نخورد.
موقع راه رفتن اون جلو تره و من باید با یه حالت پرشی لگد بزنم.
اینبار از خیرش میگذرم.
توی سکوت به راه رفتن ادامه میدیم.
-اگه یکی از دوستات رو بخوام بکشم چی کار میکنی؟
+ چی؟
-مثلا از همکارات.
+ کدومشون؟
-چه میدونم مثلا..... تومیوکا گیو؟
+ چرا باید بکشیش؟ از کجا میشناسیش؟ چطوری میخوای بکشیش؟ اصلا اون همکار من نیست من فقط اطلاعات میدم بهش.
& ببینم...واقعا که .... نمیخوای بکشیش؟
-تو به عنوان یه پلیس واقعا مهربونی خانم چشم فیروزه ای!
&ماکومو.
+ جواب منو بده بجث رو عوض نکن!
-باشه باشه...... مثلا ممکنه یه بمب توی خونش باشه؟
ضربان قلبم بالا رفته.
اونقدر قوی میزنه که حتی میتونم بشنومش.
شاید کنار نیایم و ازش بدم بیاد ولی نمیخوام بمیره...
+ دروغه
- شاید هم حقیقت باشه میتونی فیلمش رو تماشا کنی. با دوربین هایی که اونجا کار گذاشتم. زیر دستام حواسشون به همه چیز هست....
+ زیر دستات گوه خوردن تو هم روشون!😐🔪
نمیتونم کاری کنم.
نمیتونم توی مبارزه ی تن به تن برنده شم.
نمیتونم به تومیوکا خبر بدم.
لطفا سرنخ ها رو پیدا کن.....
ادامه دارد...
اینبار شما کاراگاه داستان باشید و بفهمید چه اتفاقاتی افتاده🤡🎀
.
.
.
با پا به در انباریِ اعضای بدن لگد میزنم و داد میزنم:« پدصگااااا مگه ما آدم نیستیم؟؟؟؟»
ماکومو از اول تا آخرش فقط تماشا میکرده و میخندیده.
+ ماکومووووو! بوخودا خیلی گشنمه🗿💔
خنده ی ریزی میکنه و به طرف من یا در میاد.
اون هم با مشت و لگد میوفته به جون در بدبخت.🤓☝️
& شما هااااا یه چیزی بدین بخوریمممم!!!!
در همون لحظه ای که داریم لگد میزنیم به در، در یهو باز میشه و من و ماکومو روی زمین میوفتیم.
به بالا نگاه میکنم.
هیکارو یا هر کی که هست.
& تو واقعا شیطانی! عوضی....
توی این چندین و چند ساعتی که با ماکومو بودم ، این اولین باره میشنوم که فحش میده درحالی که من از اول تا تهش فقط فحش میدادم😐🎀
+ هی هیکارو؛
-هوم؟ به اسم صدام کردی! معمولا فحشی چیزی میدادی___
+ خفه شو ببینم!
هیکارو ساکت شد و با پوزخند مسخرش به من نگاه کرد.
از جام بلند شدم و دست ماکومو رو هم گرفتم تا بلند شه.
دست به سینه به دیوار لم دادم و گفتم:«تو واقعا هیکارو یی؟»
ابروش رو بالا میندازه و میگه:« اکه هیکارو نیستم پس کیم؟ »
بعد از این حرف مثل روانی ها میخنده و دوباره میگه:«الان که دقت میکنم تو خیلی کوچولو موندی کوچو!»
دوباره پام رو بالا میبرم و میخوام به صورتش لگد بزنم اما اینبار جا خالی نمیده و به جاش پام رو میگیره.
سعی میکنم تعادلم رو روی اون یکی پام حفظ کنم که یهو پام رو ول میکنه و تقریبا داشتم میوفتادم کههههه.......
ماکومو گرفتم.
+ ممنون🤓💋
&خواهش میکنم ولی نباید وسط یه گفت و گوی مثلا دوستانه بزنی تو صورت طرف.
+ گفت و گو دوستانه نبود.
&میدونم برای همین گفتم مثلا.
- حرف نزنید دنبالم بیاید. سعی نکنید فرار کنید چون اینجا دوربین مخفی داره و نگهبان ها همه جا هستن.
+ میخوای غذا بدی بمون؟🤓✨️
- اگه غذا داشتم چرا باید بدمش به صگ؟ میدادم نگهبانا
+ الان به من گفتی صگ؟؟؟؟
بازیگر خوبیه.
یا هیکارو رو از قبل میشناخته و باهاش صمیمی بوده یا از دانش آموزای دیگه ی کلاس ما درمورد رابطه ی من و هیکارو پرسیده....
اولی محتمل تره.
واقعا بهش شبیهه.
- ببخشید که به صگا توهین کردم....
بحث فایده نداره از پشت بهش یه لگد میزنم ولی بهش نخورد.
موقع راه رفتن اون جلو تره و من باید با یه حالت پرشی لگد بزنم.
اینبار از خیرش میگذرم.
توی سکوت به راه رفتن ادامه میدیم.
-اگه یکی از دوستات رو بخوام بکشم چی کار میکنی؟
+ چی؟
-مثلا از همکارات.
+ کدومشون؟
-چه میدونم مثلا..... تومیوکا گیو؟
+ چرا باید بکشیش؟ از کجا میشناسیش؟ چطوری میخوای بکشیش؟ اصلا اون همکار من نیست من فقط اطلاعات میدم بهش.
& ببینم...واقعا که .... نمیخوای بکشیش؟
-تو به عنوان یه پلیس واقعا مهربونی خانم چشم فیروزه ای!
&ماکومو.
+ جواب منو بده بجث رو عوض نکن!
-باشه باشه...... مثلا ممکنه یه بمب توی خونش باشه؟
ضربان قلبم بالا رفته.
اونقدر قوی میزنه که حتی میتونم بشنومش.
شاید کنار نیایم و ازش بدم بیاد ولی نمیخوام بمیره...
+ دروغه
- شاید هم حقیقت باشه میتونی فیلمش رو تماشا کنی. با دوربین هایی که اونجا کار گذاشتم. زیر دستام حواسشون به همه چیز هست....
+ زیر دستات گوه خوردن تو هم روشون!😐🔪
نمیتونم کاری کنم.
نمیتونم توی مبارزه ی تن به تن برنده شم.
نمیتونم به تومیوکا خبر بدم.
لطفا سرنخ ها رو پیدا کن.....
ادامه دارد...
اینبار شما کاراگاه داستان باشید و بفهمید چه اتفاقاتی افتاده🤡🎀
- ۸.۵k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط