{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من به بند تو اسیرم تو زمن بی خبری؟

من به بند تو اسیرم تو زمن بی خبری؟
آفرین! معرفت این است که ز من می گذری

طعنه ی غیر ندیدی که بسوزد دل تو
که بدانی که چه سخت است به خدا در به دری

خلوت عشق گزیدن هنر لب زدن است
لب من تر کن از آن جام لبان شکری

معرفت نیست من اینجا و تو آنجا و دلی
بگذاریم به امید نگاه دگری

درد و اندوه مرا تا قلم مرگ نوشت
قلم افسوس بخورد از من و این بی نظری

ما که رفتیم ولی این دل ناقابل ما هست
هست گرو پیش لبانت بخری یا نخری

منع عشق تو نمودند ولی من به جواب
گفتم این زن بود اما که نکوتر زپری....
دیدگاه ها (۲)

آه ، از چشمِ ترم ، آخرِ کارم پیداستآه ، هر سو نگرم چهره ی یا...

.... نازنیم بودی و نازت مرا دلگیر کردکاش میشد درد دلهای مرا ...

تا کی ز مـصـیبت غمت یاد کنم آهـسـته ز فـرق...

یاد ما گر گذری کرد ز ایوان دلتبه دعایی ز دل پاکتو مهمانش کن ...

🍃#معرفت🍃من به بند تو اسيرم تو زمن بي خبري؟آفرين! معرفت اين ا...

من به بند تو اسیرم تو زمن بی خبری؟آفرین! معرفت این است که ز ...

من به بند تو اسیرم تو زمن بی خبری؟آفرین! معرفت این است که ز ...

من به بند تو اسیرم تو زمن بی خبری؟آفرین! معرفت این است که ز ...

من به بند تو اسیرم تو زمن بی خبری؟آفرین! معرفت این است که ز ...

من به بند تو اسیرم تو زمن بی خبری؟آفرین! معرفت این است که ز ...

من به بند تو اسيرم تو زمن بي خبري؟آفرين! معرفت اين است كه ز ...

من به بند تو اسیرم تو زمن بی خبری؟آفرین! معرفت این است که ز ...

من به بند تو اسیرم تو زمن بی خبری؟آفرین! معرفت این است که ز ...

من به بند تو اسیرم تو زمن بی خبری؟آفرین! معرفت این است که ز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط