{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من به بند تو اسیرم تو زمن بی خبری

من به بند تو اسیرم تو زمن بی خبری؟
آفرین! معرفت این است که ز من می گذری

طعنه ی غیر ندیدی که بسوزد دل تو
که بدانی که چه سخت است به خدا در به دری

خلوت عشق گزیدن هنر لب زدن است
لب من تر کن از آن جام لبان شکری

معرفت نیست من اینجا و تو آنجا و دلی
بگذاریم به امید نگاه دگری

درد و اندوه مرا تا قلم مرگ نوشت
قلم افسوس بخورد از من و این بی نظری

ما که رفتیم ولی این دل ناقابل ما هست
هست گرو پیش لبانت بخری یا نخری

منع عشق تو نمودند ولی من به جواب
گفتم این زن بود اما که نکوتر زپری....
دیدگاه ها (۱)

ای ساقیا مستانه رو ، آن یار را آواز دهگر او نمی‌آید بگو ، آن...

من به فرمان دلم دلبر نوازی میکنم،،،دلبرم شاید نداند عشق بازی...

ناز چشمان تو وامروز و فردا کردنت می‌کشد آخر مرا این پا وآن پ...

من به بند تو اسیرم تو زمن بی خبری؟آفرین! معرفت این است که ز ...

پس از ان همه شیطان را مقصر دانستنداما آن لیوان ها توسط تو چی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط