{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من به بند تو اسیرم تو زمن بی خبری؟

من به بند تو اسیرم تو زمن بی خبری؟
آفرین! معرفت این است که ز من می گذری

طعنه ی غیر ندیدی که بسوزد دل تو
که بدانی که چه سخت است به خدا در به دری

خلوت عشق گزیدن هنر لب زدن است
لب من تر کن از آن جام لبان شکری

معرفت نیست من اینجا و تو آنجا و دلی
بگذاریم به امید نگاه دگری

درد و اندوه مرا تا قلم مرگ نوشت
قلم افسوس بخورد از من و این بی نظری

ما که رفتیم ولی این دل ناقابل ما هست
هست گرو پیش لبانت بخری یا نخری

منع عشق تو نمودند ولی من به جواب
گفتم این زن بود اما که نکوتر زپری....
دیدگاه ها (۳)

میل خواندن دارم اما کار من آواز نیست نی لبک با دست من کوک اس...

درد یعنی چو قناری به قفس خو بکنیلاجرم در قفست ترک هیاهو بکنی...

با اِجازه.!میتوانم جان بقُربانت کنم؟یا به صَرفِ بوسه اییکدَف...

من...و...دل...آمده بودیم...به...مهمانی توهر دو...لبریزِ غزل....

پس از ان همه شیطان را مقصر دانستنداما آن لیوان ها توسط تو چی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط