دوپارتی از آی ان: (وقتی بقیه درمورد....) p1
دوپارتی از آی ان: (وقتی بقیه درمورد....) p1
(امیدوارم بتونیم همدردیم کنیم)
وقتی بقیه درمورد وزنت و اندامت هی ازت انتقاد میکنن و تو....)
تو ات بودی ۱۶ ساله و دختر کاملا سالم و خوشگل، تو هیچ مشکلی با وزن و حتی اندامت نداشتی و خوب غذا میخوردی، اتفاقا قبلا هم تو به طور ژنتیک خیلی لاغر بودی اما کم کم کمی جون گرفتی و بدنت نرمال شد و تو بازم به چیز مهمی دقت نمیکردی و به خوب غذا خوردنت ادامه میدی اما از یه جا به بعد متوجه شدی چقدر آدمای اطرافت به اندامشون اهمیت میدن....ورزش میکنن، رژیم میگیرن و هرچیزی که باعث بشه وزنشون ایده آل بمونه و اندامشون پرفکت و ساعت شنی بشه....ولی تو برات سوال بود مگه یه اندام عادی و نرمال چه عیبی داره؟....ولی خب بازم اینجور چیزا روی تو اصلا تأثیر نمیزاشت چون تو در کل وزنت هم عالی بود و یجورایی وزنی که بقیه برای به دست آوردنش تلاش میکردن تو به صورت کاملا عادی داشتیش.
اما!.....
از یه جایی وزنت داشت کمی اضافه میشد و کمی داشتی تپل تر میشدی....اونقدر هم جلب توجه نمیکرد و اونقدر معلوم نبود...ته دلت کمی نگران بودی اما زیاد به فکر جلوگیری و کارهایی که بقیه انجامشون میدن نبودی...بقیه هم بهت میگفتن الکی حساس نشی چون اصلا بد دیده نمیشدی و خوشگل بودی....
همینطوری گذشت و......بعد چند ماه تو وزنت کمی زیاد شد و تپل شده بودی، احتمال داشت بعضی افراد با دیدنت جمله ی"تپل شدی" رو به زبون بیارن....تو هم سن و سالات رو میدیدی که خوش اندامن و وزنشون فوق العاده ست اما تو.....حالا دیگه تبدیل شده بودی به کسی که نیاز به کم کردن وزنش داشت...دیگه مثل قبل باهات رفتار نمیکردن.....
این بطری سس کامل برای تو...
اره بابا چاق/تپل شدی
گنده شدی
قبلا لاغر و خوشگلتر بودی
کل این شکلاتا برای تو....
بیا اینم سومین ظرف برای تو....
کمتر بخور
زیاده روی میکنی
چقدر مثل اسب میخوری
وای! چقدر چاق و بزرگی!!
برو کنار ازت میترسم
نَمیری آنقدر میخوری
کم مونده مارو هم بخوری
تمام این جملات همش از بغل گوشت رد و بدل میشدن...اولش برات مهم نبود و اصلا بهشون توجه نمیکردی ولی بعد کم کم تاثیرات خودشون رو گذاشتن....دیگه وزنت برات زیاد بود، احساس بدی داشتی و نفرتت نسبت به بدنت همش بیشتر بیشتر میشد...
دیگه شروع کردی به حذف کردن بعضی از خوراکی و مواد غذایی هایی که قبلا میخوردی...دیگه خودتو مجبور میکردی کمتر بخوری هرچند خیلی وقتا یا موفق نمیشدی یا به سختی از پسش برمیومدی....کلی در کنار اینا ورزش میکردی و از یه جا به بعد خانوادت به شدت نگرانت شدن....ولی تو اهمیت ندادی و اونا هم دیگه توجه نکردن....تو خودت بهتر میدونستی تمام این سر و صداها و تقلا کردنشون الکیه...اونا از همه بیشتر دوست داشتن وزن کم کنی....با اینکه سخت بود اما ادامه میدادی تا بدنت تغییر کنه تا حداقل یه نفر بهت بگه لاغر که یکم انرژی مثبت بگیری اما هیچکس هیچی نمی گفت....برعکس میگفتن چاق تر شدی....آخر دیگه داشتی اختلالات مختلف رو تجربه میکردی و گرفتارشون میشدی ولی تو اهمیت نمیدادی و بیشتر ادامه میدادی....
هروقت پرخوری میکردی برای تنبیه میرفتی کلی ورزش میکردی و میدوییدی تا بتونی تمام اون پرخوری هاتو بسوزونی ولی فقط نیمی از اونا از بین میرفتن....
تو دیگه از لباسای معمولی، چسبون و تنگ، کوتاه....متنفر بودی....همش میخواستی لباسای گشاد بپوشی تا دیده نشی و کسی بدنت رو نبینه و بدنت معلوم نشه....همش از غذا خوردن، لباس، جشن...یا اینجور چیزا میترسیدی...
یبار با پسر خالهت که قبلا خیلی صمیمی تر بودید و تو روش کراش داشتی، داشتید باهم گیم بازی میکردید که اون، وسط حرفی که داشتی میزدی گفت...."تو خودت چی....خودت خیلی لاغری" تو با حرفش خیلی ذوق کردی انگار درون قلبت گل های زیادی شکفته شده بودن و میخواستی کلی خوشحالی کنی که بالاخره این کلمه(لاغر) رو شنیدی، ولی به ظاهر کاملا ریلکس رفتار کردی و گفتی"نه بابا من کجاش لاغرم" و بعد کمی بحث دوباره به گیم بازی کردنتون ادامه دادید...
یبار دیگه که با خانواده به یه مهمونی رفته بودید تو غذاهایی رو که میزبان برات آورده بود رو بردی تو آشپزخونه و گفتی که چیزی نمیخوری و از اونجایی که میزبانتون زنداییت بود بهت گفت "چرا آخه چیزی نمیخوری یچیزی بردار بخور دیگه..."و پسر داییت گفت"برای همین همش لاغره، از بس هیچی نمیخوره" خودت هم نمیدونستی چرا....ولی قلبت دیگه مثل قبل ذوق نکرد انگار نیمی از وجودت کاملا میدونست اینا ممکنه دروغ باشه اما...از یچیزی مطمئن بودی....
(امیدوارم بتونیم همدردیم کنیم)
وقتی بقیه درمورد وزنت و اندامت هی ازت انتقاد میکنن و تو....)
تو ات بودی ۱۶ ساله و دختر کاملا سالم و خوشگل، تو هیچ مشکلی با وزن و حتی اندامت نداشتی و خوب غذا میخوردی، اتفاقا قبلا هم تو به طور ژنتیک خیلی لاغر بودی اما کم کم کمی جون گرفتی و بدنت نرمال شد و تو بازم به چیز مهمی دقت نمیکردی و به خوب غذا خوردنت ادامه میدی اما از یه جا به بعد متوجه شدی چقدر آدمای اطرافت به اندامشون اهمیت میدن....ورزش میکنن، رژیم میگیرن و هرچیزی که باعث بشه وزنشون ایده آل بمونه و اندامشون پرفکت و ساعت شنی بشه....ولی تو برات سوال بود مگه یه اندام عادی و نرمال چه عیبی داره؟....ولی خب بازم اینجور چیزا روی تو اصلا تأثیر نمیزاشت چون تو در کل وزنت هم عالی بود و یجورایی وزنی که بقیه برای به دست آوردنش تلاش میکردن تو به صورت کاملا عادی داشتیش.
اما!.....
از یه جایی وزنت داشت کمی اضافه میشد و کمی داشتی تپل تر میشدی....اونقدر هم جلب توجه نمیکرد و اونقدر معلوم نبود...ته دلت کمی نگران بودی اما زیاد به فکر جلوگیری و کارهایی که بقیه انجامشون میدن نبودی...بقیه هم بهت میگفتن الکی حساس نشی چون اصلا بد دیده نمیشدی و خوشگل بودی....
همینطوری گذشت و......بعد چند ماه تو وزنت کمی زیاد شد و تپل شده بودی، احتمال داشت بعضی افراد با دیدنت جمله ی"تپل شدی" رو به زبون بیارن....تو هم سن و سالات رو میدیدی که خوش اندامن و وزنشون فوق العاده ست اما تو.....حالا دیگه تبدیل شده بودی به کسی که نیاز به کم کردن وزنش داشت...دیگه مثل قبل باهات رفتار نمیکردن.....
این بطری سس کامل برای تو...
اره بابا چاق/تپل شدی
گنده شدی
قبلا لاغر و خوشگلتر بودی
کل این شکلاتا برای تو....
بیا اینم سومین ظرف برای تو....
کمتر بخور
زیاده روی میکنی
چقدر مثل اسب میخوری
وای! چقدر چاق و بزرگی!!
برو کنار ازت میترسم
نَمیری آنقدر میخوری
کم مونده مارو هم بخوری
تمام این جملات همش از بغل گوشت رد و بدل میشدن...اولش برات مهم نبود و اصلا بهشون توجه نمیکردی ولی بعد کم کم تاثیرات خودشون رو گذاشتن....دیگه وزنت برات زیاد بود، احساس بدی داشتی و نفرتت نسبت به بدنت همش بیشتر بیشتر میشد...
دیگه شروع کردی به حذف کردن بعضی از خوراکی و مواد غذایی هایی که قبلا میخوردی...دیگه خودتو مجبور میکردی کمتر بخوری هرچند خیلی وقتا یا موفق نمیشدی یا به سختی از پسش برمیومدی....کلی در کنار اینا ورزش میکردی و از یه جا به بعد خانوادت به شدت نگرانت شدن....ولی تو اهمیت ندادی و اونا هم دیگه توجه نکردن....تو خودت بهتر میدونستی تمام این سر و صداها و تقلا کردنشون الکیه...اونا از همه بیشتر دوست داشتن وزن کم کنی....با اینکه سخت بود اما ادامه میدادی تا بدنت تغییر کنه تا حداقل یه نفر بهت بگه لاغر که یکم انرژی مثبت بگیری اما هیچکس هیچی نمی گفت....برعکس میگفتن چاق تر شدی....آخر دیگه داشتی اختلالات مختلف رو تجربه میکردی و گرفتارشون میشدی ولی تو اهمیت نمیدادی و بیشتر ادامه میدادی....
هروقت پرخوری میکردی برای تنبیه میرفتی کلی ورزش میکردی و میدوییدی تا بتونی تمام اون پرخوری هاتو بسوزونی ولی فقط نیمی از اونا از بین میرفتن....
تو دیگه از لباسای معمولی، چسبون و تنگ، کوتاه....متنفر بودی....همش میخواستی لباسای گشاد بپوشی تا دیده نشی و کسی بدنت رو نبینه و بدنت معلوم نشه....همش از غذا خوردن، لباس، جشن...یا اینجور چیزا میترسیدی...
یبار با پسر خالهت که قبلا خیلی صمیمی تر بودید و تو روش کراش داشتی، داشتید باهم گیم بازی میکردید که اون، وسط حرفی که داشتی میزدی گفت...."تو خودت چی....خودت خیلی لاغری" تو با حرفش خیلی ذوق کردی انگار درون قلبت گل های زیادی شکفته شده بودن و میخواستی کلی خوشحالی کنی که بالاخره این کلمه(لاغر) رو شنیدی، ولی به ظاهر کاملا ریلکس رفتار کردی و گفتی"نه بابا من کجاش لاغرم" و بعد کمی بحث دوباره به گیم بازی کردنتون ادامه دادید...
یبار دیگه که با خانواده به یه مهمونی رفته بودید تو غذاهایی رو که میزبان برات آورده بود رو بردی تو آشپزخونه و گفتی که چیزی نمیخوری و از اونجایی که میزبانتون زنداییت بود بهت گفت "چرا آخه چیزی نمیخوری یچیزی بردار بخور دیگه..."و پسر داییت گفت"برای همین همش لاغره، از بس هیچی نمیخوره" خودت هم نمیدونستی چرا....ولی قلبت دیگه مثل قبل ذوق نکرد انگار نیمی از وجودت کاملا میدونست اینا ممکنه دروغ باشه اما...از یچیزی مطمئن بودی....
- ۳.۰k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط