#دوپارتی
#دوپارتی
جونگین/ا.ت
P:2
بعد از اینکه آسانسور تو طبقه آخر ایستاد ازش خارج شدید و به طرف خونه جونگین رفتید..
در حالی که دستت رو گرفته بود در رو باز کرد و بعد همراه هم وارد شدید.
کت کرم رنگت رو درآوردی و گذاشتی رو دسته مبل و نشستی و منتظر موندی تا اون بیاد..
کمی بعد اون با یه بافت سفید رنگ اومد پیشت و کنارت نشست و تورو کشید تو بغلش..
جونگین: چیزی میخای برات بیارم؟
ا.ت: نه فقط اینجا بمون..
اون چند دقیقهای که تو بغل هم بودید با آرامش و سکوت گذشت تا اینکه جونگین از جاش بلند شد و رفت تو آشپزخونه تا شام درست کنه..
اون تو آشپزخونه بود که تو بلند شدی و رفتی نزدیک پنجره بزرگ خونه که رو به شهر بود..
وایستاده بودی و داشتی به بیرون نگاه میکردی تا اینکه ینفر از پشت دستاشو دور کمرت حلقه کرد..
کمی سرت رو چرخوندی عقب و با جونگینی که سرش رو گذاشته بود روی شونت مواجه شدی.
جونگین: تو هنوزم فکر میکنی یه دخترم معمولی هستی؟
برگشتی سمتش و دستاتو دور گردنش حلقه کردی و بعد با لحنی که شیطنت ازش میبارید گفتی:«اره.»
اون حلقه دستاشو دور کمرت محکم تر کرد، طوری که بدنت بهش چسبیده بودی و خیلی راحت میتونستی ضربان قلبش رو احساس کنی..
جونگین: خب اگه اینجوریه پس.. از کی تاحالا یه مافیا برا یه دختر معمولی غذا درست میکنه؟
سرت رو چرخوندی سمت میزی که حالا با غذاهایی که جونگین درست کرده بود، رنگی رنگی شده بود..و بعد دوباره برگشتی سمت جونگین..
ا.ت: اومم خب.. من دیگه هیچ حرفی ندارم.
اون لبخند افتخار آمیزی زد و بعد ادامه داد:«پس قبول کن که یه دختر معمولی نیستی! تو یه فرشتهای که جوری زندگی منو تغییر دادی که من مجبور بشم اینجوری غذا درست کنم.»
ترجیح دادی چیزی نگی و فقط خودت رو بیشتر تو بغل پسر رو به روت فرو ببری و از گرمای وجودش لذت ببری..
End.
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
جونگین/ا.ت
P:2
بعد از اینکه آسانسور تو طبقه آخر ایستاد ازش خارج شدید و به طرف خونه جونگین رفتید..
در حالی که دستت رو گرفته بود در رو باز کرد و بعد همراه هم وارد شدید.
کت کرم رنگت رو درآوردی و گذاشتی رو دسته مبل و نشستی و منتظر موندی تا اون بیاد..
کمی بعد اون با یه بافت سفید رنگ اومد پیشت و کنارت نشست و تورو کشید تو بغلش..
جونگین: چیزی میخای برات بیارم؟
ا.ت: نه فقط اینجا بمون..
اون چند دقیقهای که تو بغل هم بودید با آرامش و سکوت گذشت تا اینکه جونگین از جاش بلند شد و رفت تو آشپزخونه تا شام درست کنه..
اون تو آشپزخونه بود که تو بلند شدی و رفتی نزدیک پنجره بزرگ خونه که رو به شهر بود..
وایستاده بودی و داشتی به بیرون نگاه میکردی تا اینکه ینفر از پشت دستاشو دور کمرت حلقه کرد..
کمی سرت رو چرخوندی عقب و با جونگینی که سرش رو گذاشته بود روی شونت مواجه شدی.
جونگین: تو هنوزم فکر میکنی یه دخترم معمولی هستی؟
برگشتی سمتش و دستاتو دور گردنش حلقه کردی و بعد با لحنی که شیطنت ازش میبارید گفتی:«اره.»
اون حلقه دستاشو دور کمرت محکم تر کرد، طوری که بدنت بهش چسبیده بودی و خیلی راحت میتونستی ضربان قلبش رو احساس کنی..
جونگین: خب اگه اینجوریه پس.. از کی تاحالا یه مافیا برا یه دختر معمولی غذا درست میکنه؟
سرت رو چرخوندی سمت میزی که حالا با غذاهایی که جونگین درست کرده بود، رنگی رنگی شده بود..و بعد دوباره برگشتی سمت جونگین..
ا.ت: اومم خب.. من دیگه هیچ حرفی ندارم.
اون لبخند افتخار آمیزی زد و بعد ادامه داد:«پس قبول کن که یه دختر معمولی نیستی! تو یه فرشتهای که جوری زندگی منو تغییر دادی که من مجبور بشم اینجوری غذا درست کنم.»
ترجیح دادی چیزی نگی و فقط خودت رو بیشتر تو بغل پسر رو به روت فرو ببری و از گرمای وجودش لذت ببری..
End.
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
- ۲.۳k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط