پارت هفتم

پارت هفتم
از زبان شیوا
بعد از اینکه آزادم کرد نشست رو زمین و گریه کردم مدت ها گریه کردم فقط تو ذهنم صداش اکو میشد حالم ازش بهم میخوره بعد از چند دقیقه به داد بلندی کشیدم که فک کنم همه شنید به زبان خودم گفتم
سنی اولدورجام با داد بلندی و گریه گفتم
از زبان تهیونگ
بعد از اینکه اومد پیش پسرا همشون روبه بهم گفتن
کوک :به نظرت زیاده روی نکردی
جین :گفتیم بهت نقش بازی کن دیگه نگفتیم که واقعا انجامش بده
جیمین :نکنه واقعا یه حسی بهش پیدا کردی
تهیونگ :,خفههه بهم گفتید اذیتش کن منم بهترین راه رو انجام دادم
بعد باهم اومدید باز از طریق کامپیوتر تماشاش کردیم داشت همینطوری گریه میکرد بعد از چند مین یهو داد بلندی کشید و یه چیزی گفت که هیچی نفهمیدیم هی بلند بلند داد میزد بعد بلند شد و شروع کرد به شکوندن صندلی ها هرچیز شکستنی بود رو شکست و تیکه تیکه شون کرد من و پسرا هم داشتیم تعجب میکردیم هم ترسیده بودیم هی بلند بلند می‌گفت تو رو میکشم از اینکه این کار رو باهاش کردم پشیمون شدم واقعا دیگه الان مثل دیوونه ها رفتار میکرد بعد از چند دقیقه روی زانوهاش نشست و باز شروع کرد به گریه کردن داشت با دستاش موهاشو چنگ میزد بعد یهو پاشد موهاشو بست و بعد دکمه های لباسش رو بست هر دکمه رو داشت با اشک میبست واقعا یه لحظه احساس کردم که یه عو.ضیم‌بعد از اینکه موهاشو پوشوند با قدم های لرزان رفت بیرون
بعد از این که رفت روبه پسرا گفتم
تهیونگ:واقعا این سری خیلی زیاده روی کردیم
احساس میکنم یه احمقم
پسرا :ماهم همون احساس رو میکنیم خیلی بد کردیم
تهیونگ :من نمی‌دونستم واقعا تا این حد نابود میشه وقتی رفتار هاشو گریه هاشو دیدم از خودم چندشم‌شد دیگه..دیگه نمیخام کاری با کسی داشته باشم (با گریه ),
پسرا :بنظرمون بهتره دیگه این کارارو جمع کنیم دیگه نباید به کسی زور بگیم یا اذیتشون کنیم
تهیونگ ,:پس از این به بعد تمومش میکنیم
پسرا :قبوله ولی چطوری باید از شیوا معذرت خواهی کنیم خیلی باهاش بد کردیم
تهیونگ :شما که کاری نکردید من باید تلافی کنم پس....

پایان پارت هفتم
امیدوارم خوشتون اومده باشه دوستون دارم بای💗💗
دیدگاه ها (۱۳)

Part8یه لگد محکم به دستگاه بچه سازیش زدم از درد افتاد زمین ا...

🐻💬~کامنت تهیونگ زیر پست یه آرمی در ویور~س 😭💜💜: «اسپانیایی ته...

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_5 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄بی ه...

داشتم با دوستم تلفنی حرف می‌زدم و همزمان با پسرم که از صبح ک...

بخش آخر part 62آلینا اول بلند شد بعدم تهیونگ بلند شد و رفتن ...

جرئتی که حقیقت شدپارت ۵آخرین دور، یکی از پسرها گفت: «حقیقت ...

رمان: تا وقتی که عاشقت شدم ------ادامه پارت ۲۴

پارت ۱۳

True Love⑦آخر هفته بعدازظهربهش گفته بودم امروز به جای مطب بر...

رومان روز برفی (پارت3)از از زبان ات اصلا دیشب نفھمیدم کہ چہ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط