P20
P20
لایک کن قشنگم 🗿🤛🤜
•┈┈┈••✦ ♡ ✦••┈┈┈•
•┈┈┈••✦ ♡ ✦••┈┈┈•
ا/ت : ها؟
کوک : یعنی دیگه نمیتونی صدا از خودت دربیاری
ا/ت : ها؟ نه نه ! قعطش میکنم من نمیخوام صدامو به چوخ بدم یه صدا به این قشنگی (😑😑😑)
ته : آم آره صدای خیلی قشنگی داری حیفه 😁😁😑
کارگردان : 🤐🤐
کوک : واقعا قشنگه 😑😑😬😬
زمانی که معلم اومد درس داد و همه رفتن بیرون ولی پسرا موندن...
تهیونگ : جین تولدت امروزه نه؟
جین : نه ولی بعد کوکی تولدمه
ته : آها
تهیونگ اومد جین رو بغل کرد : تولدت پیشاپیش مبارک هیونگ
جین : آع مرسی ☺😊
جیمین : (ریز چشمی به تهجین)
نامجون : 😠 * ای لعنت به هرچی حسادته *
کوک : 😤 * عررررر *
جیمین : 🥴😠* تهیونگ ازت بعیده *
کوک : خب جین من فکر کنم دیگه بسه داری له میشی 😑
جین : چی میگی بچه؟ آروم بغلم کرده
کوک : 😡😡
تهیونگ : آم کوک میشه بیرون باهم حرف بزنیم؟
کوک : باشه
تهیونگ: میدونم یکم حسودی و مخوای بیشتر باهام باشی اما من فکر نکنم بتونیم
کوک : چرا؟
تهیونگ : خب چون تو آبی و من آتیشم به هم نمیخوریم
کوک : خب اشکالی نداره میتونه مخلوط شه
تهیونگ : نه نمیتونن باهم نمیسازیم
کوک : اما بیا امتحان کنیم شاید بشه...
ته : گفتم که نمیشه اگه به هم نزدیک بشیم نابود میشیم ! (داد)
کوک : آخه...
تهیونگ : و نمیتونیم باهم دوست باشیم به هیچ وج 😠😠
کوک : 😟
ته : اوه 😧 ببخشید اگه...
کوک : نه اشکالی نداره راست میگی به هم نمیخوریم 🙂
ته : 😄ممنونم که منو بخشیدی
کوک : خواهش میکنم
تهیونگ رفت
کوک : 😔😔مثل اینکه امروز اصن روز تولدم نیست
تهیونگ : خب بچه ها کجا بودیم؟
جین : هیچی خواستی بهم یه چیزی بگی
تهیونگ : آها آره
کوک : ها؟
جین : حتما که دوستت میشم
کوک : با منم هستی نه؟
تهیونگ: با همگی آره ولی با یکیتون نه
کوک : من؟
ته : اوهوم
جین : تو که باهاش صمیمی بودی
تهیونگ : خب راستش دیگه نه
کوک : 😟💔
نامی : کوک تو چشات اشک جمع شده
کوک : نه نشده 🙂🙂🙂من باید برم خداحافظ
تهیونگ : به سلامت
نامجون : ( قیافه ی شکاک )
کوک بدو بدو رفت تو اتاقش
کوک : آخه چرا کسی نمیدونست تولدم امروزه؟فکر کنم فقط خودم میدونم هعی بدترین روز عمرم 😪😪
نامجون : هی کوکی سلام میشه درو باز کنی؟
کوک : هان ؟ آره بیا تو 😪😪
نامجون : چیشده چرا ناراحتی؟
بعد از گفتن کل ماجرا از سر تا ته
نامجون : من اگه جات بودم درجا گریه میکردم
کوک : من ناراحت نیستم چون مهم به نظر نمیاد 🙂🙂 من بازم شاد ترین هستم من چقدر خوشحالم ... من چقدر خوشحالم...😢 نه نیستم اصن نیستم 😭😭😭 هق هق
نامجون : 🥺حالا گریه نکن ( بغلش کرد )
من : وای کوکی خوش به حالت کاش منم دوستام همینجوری دلداریم میدادن که نمیدن 😣
کوک : اونم ...تو ...روز ...تولدم
•┈┈┈••✦ ♡
لایک کن قشنگم 🗿🤛🤜
•┈┈┈••✦ ♡ ✦••┈┈┈•
•┈┈┈••✦ ♡ ✦••┈┈┈•
ا/ت : ها؟
کوک : یعنی دیگه نمیتونی صدا از خودت دربیاری
ا/ت : ها؟ نه نه ! قعطش میکنم من نمیخوام صدامو به چوخ بدم یه صدا به این قشنگی (😑😑😑)
ته : آم آره صدای خیلی قشنگی داری حیفه 😁😁😑
کارگردان : 🤐🤐
کوک : واقعا قشنگه 😑😑😬😬
زمانی که معلم اومد درس داد و همه رفتن بیرون ولی پسرا موندن...
تهیونگ : جین تولدت امروزه نه؟
جین : نه ولی بعد کوکی تولدمه
ته : آها
تهیونگ اومد جین رو بغل کرد : تولدت پیشاپیش مبارک هیونگ
جین : آع مرسی ☺😊
جیمین : (ریز چشمی به تهجین)
نامجون : 😠 * ای لعنت به هرچی حسادته *
کوک : 😤 * عررررر *
جیمین : 🥴😠* تهیونگ ازت بعیده *
کوک : خب جین من فکر کنم دیگه بسه داری له میشی 😑
جین : چی میگی بچه؟ آروم بغلم کرده
کوک : 😡😡
تهیونگ : آم کوک میشه بیرون باهم حرف بزنیم؟
کوک : باشه
تهیونگ: میدونم یکم حسودی و مخوای بیشتر باهام باشی اما من فکر نکنم بتونیم
کوک : چرا؟
تهیونگ : خب چون تو آبی و من آتیشم به هم نمیخوریم
کوک : خب اشکالی نداره میتونه مخلوط شه
تهیونگ : نه نمیتونن باهم نمیسازیم
کوک : اما بیا امتحان کنیم شاید بشه...
ته : گفتم که نمیشه اگه به هم نزدیک بشیم نابود میشیم ! (داد)
کوک : آخه...
تهیونگ : و نمیتونیم باهم دوست باشیم به هیچ وج 😠😠
کوک : 😟
ته : اوه 😧 ببخشید اگه...
کوک : نه اشکالی نداره راست میگی به هم نمیخوریم 🙂
ته : 😄ممنونم که منو بخشیدی
کوک : خواهش میکنم
تهیونگ رفت
کوک : 😔😔مثل اینکه امروز اصن روز تولدم نیست
تهیونگ : خب بچه ها کجا بودیم؟
جین : هیچی خواستی بهم یه چیزی بگی
تهیونگ : آها آره
کوک : ها؟
جین : حتما که دوستت میشم
کوک : با منم هستی نه؟
تهیونگ: با همگی آره ولی با یکیتون نه
کوک : من؟
ته : اوهوم
جین : تو که باهاش صمیمی بودی
تهیونگ : خب راستش دیگه نه
کوک : 😟💔
نامی : کوک تو چشات اشک جمع شده
کوک : نه نشده 🙂🙂🙂من باید برم خداحافظ
تهیونگ : به سلامت
نامجون : ( قیافه ی شکاک )
کوک بدو بدو رفت تو اتاقش
کوک : آخه چرا کسی نمیدونست تولدم امروزه؟فکر کنم فقط خودم میدونم هعی بدترین روز عمرم 😪😪
نامجون : هی کوکی سلام میشه درو باز کنی؟
کوک : هان ؟ آره بیا تو 😪😪
نامجون : چیشده چرا ناراحتی؟
بعد از گفتن کل ماجرا از سر تا ته
نامجون : من اگه جات بودم درجا گریه میکردم
کوک : من ناراحت نیستم چون مهم به نظر نمیاد 🙂🙂 من بازم شاد ترین هستم من چقدر خوشحالم ... من چقدر خوشحالم...😢 نه نیستم اصن نیستم 😭😭😭 هق هق
نامجون : 🥺حالا گریه نکن ( بغلش کرد )
من : وای کوکی خوش به حالت کاش منم دوستام همینجوری دلداریم میدادن که نمیدن 😣
کوک : اونم ...تو ...روز ...تولدم
•┈┈┈••✦ ♡
- ۱.۰k
- ۰۸ آبان ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط