فرار من
۵
داشتم میرفتم سمت ساکم که بازوم رو گرفت من هم برگشتم نیز نگاهش کردم اول به دستش که دور بازوم بود بعد به خودش و گفتم
یوری... دستت رو بکش
اخم کرد و با تعجب نگاهم کرد
جنگکوک... تو همین الان داشتی زار میزدی بزارم بمونی. چی شد یهو هار شدی
اخمم غلیظ تر شد و گفتم
یوری.... بیخودی سر من منت نزار !
کمک کردی . که کردی تشکر !
تا ابد که نمیشه بمونم . بعدشم دو دقیقه پیش عمه من بود داشت با لباسم قورتم میداد برم بیرون دیگه ؟؟
بدبخت از جواب حاظری من دهنش باز مونده بود . با پوزخند بازوم رو ول کرد و گفت
جنگکوک... با این سر وضع کجا میخواهی بری ساعت ده نیم شب ؟
با تعجب به ساعت دیواری گنده که من ندیده بودم کردم وای کی شد ده
جنگکوک. هم که دید پرتم از این مرحله گفت
جنگکوک...میتونم کمکت کنم توی طبقه بالا یک اتاق بهت بدم . که تا هر وقت که خواستی بمونی . ولی شرط داره ؟
نه بابا ؟ چشم ننم روشن ؟ اونم شررررررط داره؟؟
اومدم آواره شم سرش که دستش رو به علامت ساکت بالا آورد و گفت
جنگکوک... تنها هم نیستیم
و بعد هم یک پوزخند تحیر آمیز زد و از بالا تا پایین نگاهم کرد و گفت.
جنگکوک ... مامانم پس فردا میاد اینجا تر خشکت کنه کوچولو
ولی الان داره دود از کلم بلند میشه .. قشنگ میدونم سرخ شدم . من هم کم نیاوردم و دست های مشت شدهم رو باز کردم و زدم به کمرم و گفتم
یوری.... نه بابا ! آقا بزرگ بعد مامانتون تشریف آوردن شیرتون بدن میخواهید من رو چی معرفی کنی.
اوفیش چی گفتم آفرین یوری ! یهو از عصبانیت سرخ شد بلند شد اومد سمتم گفتم در برم ولی انگار پاهام قفل شده بود اومد جلو دستش رو به حالت تهدید آورد جلو و گفت
جنگکوک... حواست باشه جوجه چی از دهنت میاد بیرون! حالا که دارم کمکت میکنم بهتره اون زبونتو رو کوتاه کنی و هر چی میگم بگی چشم . اگر بخواهی با اعصاب من بازی کنی لهت میکنم! فهمیدی
فهمیدی رو خیلی داد زد من چسپیدم کف زمین وای مامان! ولی من هم قربون خودم برم
زبانم ناخداگاه کار میکنه! خلاصه کنم براتون من هم عین خودش صدام رو انداختم دست سرم و اومدم جلو و گفتم
یوری... نه بابا! فعلآ نه من سوسکم نه تو دمپایی ( وایی من ایجاد پاره شدم🤣)
دوتامون از عصبانیت گارد گرفته بودیم . جلو مون خیلی فاصلهمون کم بود . جنگکوک هم که طبق معمول یک پوزخندی زده بود و گفت
جنگکوک... خوب مثل این که خیلی مشتاق شنیدن پیشنهادم نیستی . الآنم ساعت یازده شبه میخواهی برو ؟ ظرر و دردسرش مال خودت هست
دوتامون تا در حد مرگ عصبی بودیم من هم برای این که کم نیارم جیغ زدم و گفتم
یوری... پیشنهادت چیه مثلاً؟
اون هم صداش رو بلند تر برد و تقریباً فریاد زد و گفت
جنگکوک.... خیلی سادست . مامانم پس فردا میاد کره تو باید جلوش نقش معشوقه من رو بازی کنی
من هم که کلا شووووت داد زدم و گفتم
یوری... آرررررره..... باشششششه؟!
قشنگ بعد از گفتن حرفم یک دقیقه رفتم توی هنگ ؛
الان گفت چی؟ من چی گفتم؟
یهو عین برق گرفته ها پریدم وسط و گفتم با جیغ
یوری... چییییییییییی؟؟؟!!!!
با دیدن دهن باز من لبخند پیروزمندانهای اومد روی لبش
خیلی ریلکس نشست روی کاناپه و بهم خیره شد و گفت
جنگکوک.. راحت تر از تصور من فکر کردی
با یک شیطنت خاص توی چشم های قهوه ای ش بهم خیره شد . و سر تا پام رو عین اسکن کرد !
وایی من تحمل این همه شک به جا رو ندارم . الان چی شد. یکی بیاد این فک من رو جمع کنه لطفاً ؟!!! فکر کنم روز زمینه دیگه.
نکنه داشتم میدویدم مغز رو گذاشتم اومدم ( نکه قبلاً داشتی گلم) .
من واقعا با چه منطقی قبول کردم پیش این بمونم هان . کلم رو به چپ راست تکون دادم تا حواس نداشتم بیاد جمع کنم تا من تر جلو این مجسمه مغرور سوتی بدم !
با اخم گفتم
یوری... اصلا حالت خوبه؟میفهمی چی میکی؟ معلومه که قبول نمی کنم !
بعدشم مگه مامانت بچست که واسش فیلم بیای جلوش اون هم نفهمه ؟!
اخم کرد و گفت
جنگکوک... همین الان یادم هست که خیلی بلند واضح پیشنهادم رو قبول کردی . بعدشم این که مامانم بفهمه یا نفهمه به خودم مربوط. تو فقط کاری که بهت میگم رو انجام میدی و در ازاش میتونی تا هر وقت که خواستی این جا بدون دردسر بمونی ! تا دست گلی که به آب دادی یکم دردسرش بخابه
و باز پوزخندی زد
داشتم میرفتم سمت ساکم که بازوم رو گرفت من هم برگشتم نیز نگاهش کردم اول به دستش که دور بازوم بود بعد به خودش و گفتم
یوری... دستت رو بکش
اخم کرد و با تعجب نگاهم کرد
جنگکوک... تو همین الان داشتی زار میزدی بزارم بمونی. چی شد یهو هار شدی
اخمم غلیظ تر شد و گفتم
یوری.... بیخودی سر من منت نزار !
کمک کردی . که کردی تشکر !
تا ابد که نمیشه بمونم . بعدشم دو دقیقه پیش عمه من بود داشت با لباسم قورتم میداد برم بیرون دیگه ؟؟
بدبخت از جواب حاظری من دهنش باز مونده بود . با پوزخند بازوم رو ول کرد و گفت
جنگکوک... با این سر وضع کجا میخواهی بری ساعت ده نیم شب ؟
با تعجب به ساعت دیواری گنده که من ندیده بودم کردم وای کی شد ده
جنگکوک. هم که دید پرتم از این مرحله گفت
جنگکوک...میتونم کمکت کنم توی طبقه بالا یک اتاق بهت بدم . که تا هر وقت که خواستی بمونی . ولی شرط داره ؟
نه بابا ؟ چشم ننم روشن ؟ اونم شررررررط داره؟؟
اومدم آواره شم سرش که دستش رو به علامت ساکت بالا آورد و گفت
جنگکوک... تنها هم نیستیم
و بعد هم یک پوزخند تحیر آمیز زد و از بالا تا پایین نگاهم کرد و گفت.
جنگکوک ... مامانم پس فردا میاد اینجا تر خشکت کنه کوچولو
ولی الان داره دود از کلم بلند میشه .. قشنگ میدونم سرخ شدم . من هم کم نیاوردم و دست های مشت شدهم رو باز کردم و زدم به کمرم و گفتم
یوری.... نه بابا ! آقا بزرگ بعد مامانتون تشریف آوردن شیرتون بدن میخواهید من رو چی معرفی کنی.
اوفیش چی گفتم آفرین یوری ! یهو از عصبانیت سرخ شد بلند شد اومد سمتم گفتم در برم ولی انگار پاهام قفل شده بود اومد جلو دستش رو به حالت تهدید آورد جلو و گفت
جنگکوک... حواست باشه جوجه چی از دهنت میاد بیرون! حالا که دارم کمکت میکنم بهتره اون زبونتو رو کوتاه کنی و هر چی میگم بگی چشم . اگر بخواهی با اعصاب من بازی کنی لهت میکنم! فهمیدی
فهمیدی رو خیلی داد زد من چسپیدم کف زمین وای مامان! ولی من هم قربون خودم برم
زبانم ناخداگاه کار میکنه! خلاصه کنم براتون من هم عین خودش صدام رو انداختم دست سرم و اومدم جلو و گفتم
یوری... نه بابا! فعلآ نه من سوسکم نه تو دمپایی ( وایی من ایجاد پاره شدم🤣)
دوتامون از عصبانیت گارد گرفته بودیم . جلو مون خیلی فاصلهمون کم بود . جنگکوک هم که طبق معمول یک پوزخندی زده بود و گفت
جنگکوک... خوب مثل این که خیلی مشتاق شنیدن پیشنهادم نیستی . الآنم ساعت یازده شبه میخواهی برو ؟ ظرر و دردسرش مال خودت هست
دوتامون تا در حد مرگ عصبی بودیم من هم برای این که کم نیارم جیغ زدم و گفتم
یوری... پیشنهادت چیه مثلاً؟
اون هم صداش رو بلند تر برد و تقریباً فریاد زد و گفت
جنگکوک.... خیلی سادست . مامانم پس فردا میاد کره تو باید جلوش نقش معشوقه من رو بازی کنی
من هم که کلا شووووت داد زدم و گفتم
یوری... آرررررره..... باشششششه؟!
قشنگ بعد از گفتن حرفم یک دقیقه رفتم توی هنگ ؛
الان گفت چی؟ من چی گفتم؟
یهو عین برق گرفته ها پریدم وسط و گفتم با جیغ
یوری... چییییییییییی؟؟؟!!!!
با دیدن دهن باز من لبخند پیروزمندانهای اومد روی لبش
خیلی ریلکس نشست روی کاناپه و بهم خیره شد و گفت
جنگکوک.. راحت تر از تصور من فکر کردی
با یک شیطنت خاص توی چشم های قهوه ای ش بهم خیره شد . و سر تا پام رو عین اسکن کرد !
وایی من تحمل این همه شک به جا رو ندارم . الان چی شد. یکی بیاد این فک من رو جمع کنه لطفاً ؟!!! فکر کنم روز زمینه دیگه.
نکنه داشتم میدویدم مغز رو گذاشتم اومدم ( نکه قبلاً داشتی گلم) .
من واقعا با چه منطقی قبول کردم پیش این بمونم هان . کلم رو به چپ راست تکون دادم تا حواس نداشتم بیاد جمع کنم تا من تر جلو این مجسمه مغرور سوتی بدم !
با اخم گفتم
یوری... اصلا حالت خوبه؟میفهمی چی میکی؟ معلومه که قبول نمی کنم !
بعدشم مگه مامانت بچست که واسش فیلم بیای جلوش اون هم نفهمه ؟!
اخم کرد و گفت
جنگکوک... همین الان یادم هست که خیلی بلند واضح پیشنهادم رو قبول کردی . بعدشم این که مامانم بفهمه یا نفهمه به خودم مربوط. تو فقط کاری که بهت میگم رو انجام میدی و در ازاش میتونی تا هر وقت که خواستی این جا بدون دردسر بمونی ! تا دست گلی که به آب دادی یکم دردسرش بخابه
و باز پوزخندی زد
- ۲۷.۸k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط