Eight
📸دکمه ی شاتر
پارت هشت :
آهان پس این پسر اسمش رادمهر است . ضربان قلبم بالا بود ولی نادیده اش گرفتم . پلکی زدم و به هوا که تا چند دقیقه پیش سرد بود و اکنون دیگ بخار ، بد و بیراه نثار کردم .
ـــ رادمهر باهاش چیکار کنیم ؟
به پسر مو بلوندی که اینو گفت نگاه کردم . دستم را پشت سرم بردم که موهایم را لمس کردم .نه ! شال نپوشیده بودم ! پلکی طولانی زدم و هر فحشی را که بلد بودم به خودم تقدیم کردم .
ـــ بیاید باهاش صحبت کنیم . بیاریدش .
پشتش را به بقیه کرد . از پله ها پایین رفت . بله ؟ با من بود ؟
ـــ هوی مگه من اسبم ، میگی بیاریدش ... میخوای صحبت کنیم بیا بالا ؛ تازه چایی هم تازه دم کردم !
با شنیدن حرفم ،در پله ها متوقف شد . سری از افسوس برای بی ادبی این پسره رادمهر تکان دادم و بی توجه به بقیه اشان که در شوک حرف من بودند، بالا رفتم.
از پله ها بالا رفتم و وقتی وارد خانه شدم ، آرام نفسم را بیرون دادم . به در خیره شدم ؛ باز گذاشته بودمش تا آنها بیایند داخل . درست است که حرف زدن با چند تا آدمی که کتک کارند ، ترسناک ، دیوانه وار و عجیب است اما خب من باید با آنها صحبت میکردم وگرنه خطرشان دامنم را میگرفت . به داخل آشپز خانه رفتم و داخل سینی ، پنج فنجان گذاشتم . فنجان هایی که به گفته ی پدر مال جهیزیه مادر بود و او قسم خورده بود که این را باید برای خانه دخترش باز کند . قوری را برداشتم و شروع به ریختن چایی کردم .
ـــ شوخیت گرفته ؟
با شنیدن صدا سرم را بالا آوردم که به پسری که کتک زن بود رسیدم ، دست به سینه و با اخم به من خیره بود . سه پسر دیگر نیز ظاهر شدند .
لبم را تر کردم و قوری را روی سماور گذاشتم .
ـــ نه . چاییم زیاد بود گفتم مهمون دعوت کنم .
دندان قروچه ای کرد و گفت : فکر کردی ما مسخرتیم ؟
و با کف دست بر روی اپن کوبید . هرکه بود جای من ،حداقل شانه هایش کمی بالا میرفتند ولی حیف که من به این چیز ها کاملا آشنا هستم . سرم را کج کردم و لبخند زدم . چشمان پسر گرد شد . صدای نفس های تندش در خانه پیچید . رادمهر نگاهش را به من دوخت . دوتای دیگر نیز جلوی پسر عصبانی را گرفته بودند تا به من حمله نکند .
ـــ تموم شد . چایی داره سرد میشه . اونجوری دیگه قند باهاش نمیچسبه ها !
و سینی چایی را برداشتم . سینی ، پلاستیکی بود و عکس گل های لاله صورتی داشت . آن را بر روی میز گذاشتم و در وسط مبل سه نفره مقابل تلویزیون نشستم . نگاهی به چهارنفرشان کردم و لبخند زدم : بفرمائید چایی تازه دم .
رادمهر پلکی زد و سه تای دیگر متعجب به من خیره بودند . مدتی نگاهشان کردم که حتی ذره ای هم تکان نخوردند . کلافه پوفی کشیدم و به طرف تلویزیون برگشتم . یکی از چایی ها را برداشتم و به لبم نزدیک کردم . بوی هل در مشام پیچید و جرعه گرم از چایی را نوشیدم .
ـــ تو چرا اینجایی ؟
این صدا متعلق به رادمهر بود . نپرسید ، تو کی هستی یا چرا اینگونه رفتار میکنی ؛ پرسش اصلی را گفت ، چرا من اینجام ؟ لبم را تر کردم و به خونه نگاه کردم .
ـــ بهم ارث رسیده .
همین . قرار نبود بدانند که این دختر مقابلشان برای فرار از کتک های برادر ناتنی بزرگش به اینجا فرار کرده یا اینکه این دختر برای یک نمایشگاه عکاسی به اینجا آمده تا از جنگلش عکس بگیرد . جرعه ای دیگر از چایی نوشیدم که هر چهارتایشان در مقابلم ایستادند .
ـــ دختر قربانی که نمیتونی باشی چون زیادی بچه ایی ؛ نوه اشی نه ؟
دایی محسن خدا بیامرزتت . پلکی زدم و دستی به پیشانیم کشیدم .
ـــ نه . نوه خواهرشم .
ـــ نوه خواهرش ؟
این را آن پسر عینکی مو بلوند پرسید . رادمهر نگاهی نثارش کرد که معنایش را من فهمیدم . نگاهی بود که کسری وقتی در مهمانی های خانوادگی به من میکرد تا بفهمم که باید ساکت باشم . پشت سرم را خاراندم و چایی را روی میز گذاشتم .
ـــ این ملک از اول متعلق به مادربزرگ من بوده که توسط برادرش بالا کشیده شده ، حالا که مرده این ملک دوباره به خانواده ما برگشته . تموم سوالات خانوادگیتون بر طرف شد . صحبت دیگه ای نیست .
نگاه هایی بینشان رد و بدل شد .
ـــ درمورد زیر زمین ....
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدمهای من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
پارت هشت :
آهان پس این پسر اسمش رادمهر است . ضربان قلبم بالا بود ولی نادیده اش گرفتم . پلکی زدم و به هوا که تا چند دقیقه پیش سرد بود و اکنون دیگ بخار ، بد و بیراه نثار کردم .
ـــ رادمهر باهاش چیکار کنیم ؟
به پسر مو بلوندی که اینو گفت نگاه کردم . دستم را پشت سرم بردم که موهایم را لمس کردم .نه ! شال نپوشیده بودم ! پلکی طولانی زدم و هر فحشی را که بلد بودم به خودم تقدیم کردم .
ـــ بیاید باهاش صحبت کنیم . بیاریدش .
پشتش را به بقیه کرد . از پله ها پایین رفت . بله ؟ با من بود ؟
ـــ هوی مگه من اسبم ، میگی بیاریدش ... میخوای صحبت کنیم بیا بالا ؛ تازه چایی هم تازه دم کردم !
با شنیدن حرفم ،در پله ها متوقف شد . سری از افسوس برای بی ادبی این پسره رادمهر تکان دادم و بی توجه به بقیه اشان که در شوک حرف من بودند، بالا رفتم.
از پله ها بالا رفتم و وقتی وارد خانه شدم ، آرام نفسم را بیرون دادم . به در خیره شدم ؛ باز گذاشته بودمش تا آنها بیایند داخل . درست است که حرف زدن با چند تا آدمی که کتک کارند ، ترسناک ، دیوانه وار و عجیب است اما خب من باید با آنها صحبت میکردم وگرنه خطرشان دامنم را میگرفت . به داخل آشپز خانه رفتم و داخل سینی ، پنج فنجان گذاشتم . فنجان هایی که به گفته ی پدر مال جهیزیه مادر بود و او قسم خورده بود که این را باید برای خانه دخترش باز کند . قوری را برداشتم و شروع به ریختن چایی کردم .
ـــ شوخیت گرفته ؟
با شنیدن صدا سرم را بالا آوردم که به پسری که کتک زن بود رسیدم ، دست به سینه و با اخم به من خیره بود . سه پسر دیگر نیز ظاهر شدند .
لبم را تر کردم و قوری را روی سماور گذاشتم .
ـــ نه . چاییم زیاد بود گفتم مهمون دعوت کنم .
دندان قروچه ای کرد و گفت : فکر کردی ما مسخرتیم ؟
و با کف دست بر روی اپن کوبید . هرکه بود جای من ،حداقل شانه هایش کمی بالا میرفتند ولی حیف که من به این چیز ها کاملا آشنا هستم . سرم را کج کردم و لبخند زدم . چشمان پسر گرد شد . صدای نفس های تندش در خانه پیچید . رادمهر نگاهش را به من دوخت . دوتای دیگر نیز جلوی پسر عصبانی را گرفته بودند تا به من حمله نکند .
ـــ تموم شد . چایی داره سرد میشه . اونجوری دیگه قند باهاش نمیچسبه ها !
و سینی چایی را برداشتم . سینی ، پلاستیکی بود و عکس گل های لاله صورتی داشت . آن را بر روی میز گذاشتم و در وسط مبل سه نفره مقابل تلویزیون نشستم . نگاهی به چهارنفرشان کردم و لبخند زدم : بفرمائید چایی تازه دم .
رادمهر پلکی زد و سه تای دیگر متعجب به من خیره بودند . مدتی نگاهشان کردم که حتی ذره ای هم تکان نخوردند . کلافه پوفی کشیدم و به طرف تلویزیون برگشتم . یکی از چایی ها را برداشتم و به لبم نزدیک کردم . بوی هل در مشام پیچید و جرعه گرم از چایی را نوشیدم .
ـــ تو چرا اینجایی ؟
این صدا متعلق به رادمهر بود . نپرسید ، تو کی هستی یا چرا اینگونه رفتار میکنی ؛ پرسش اصلی را گفت ، چرا من اینجام ؟ لبم را تر کردم و به خونه نگاه کردم .
ـــ بهم ارث رسیده .
همین . قرار نبود بدانند که این دختر مقابلشان برای فرار از کتک های برادر ناتنی بزرگش به اینجا فرار کرده یا اینکه این دختر برای یک نمایشگاه عکاسی به اینجا آمده تا از جنگلش عکس بگیرد . جرعه ای دیگر از چایی نوشیدم که هر چهارتایشان در مقابلم ایستادند .
ـــ دختر قربانی که نمیتونی باشی چون زیادی بچه ایی ؛ نوه اشی نه ؟
دایی محسن خدا بیامرزتت . پلکی زدم و دستی به پیشانیم کشیدم .
ـــ نه . نوه خواهرشم .
ـــ نوه خواهرش ؟
این را آن پسر عینکی مو بلوند پرسید . رادمهر نگاهی نثارش کرد که معنایش را من فهمیدم . نگاهی بود که کسری وقتی در مهمانی های خانوادگی به من میکرد تا بفهمم که باید ساکت باشم . پشت سرم را خاراندم و چایی را روی میز گذاشتم .
ـــ این ملک از اول متعلق به مادربزرگ من بوده که توسط برادرش بالا کشیده شده ، حالا که مرده این ملک دوباره به خانواده ما برگشته . تموم سوالات خانوادگیتون بر طرف شد . صحبت دیگه ای نیست .
نگاه هایی بینشان رد و بدل شد .
ـــ درمورد زیر زمین ....
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدمهای من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
- ۳.۱k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط