پارت ۲۸
پارت ۲۸
وقتی به خونهی مادربزرگم رسیدم، از همون دم در صدای حرف زدن و خندهی فامیل میاومد.
آروم وارد شدم.
مامانم تا منو دید، لبخند زد.
ـ بالاخره اومدی.
ـ مجبورم کردی بیام. 😂
ـ حالا دیگه غر نزن.
رفتم و سلام کردم.
چند دقیقه اول همهچیز عادی بود.
اما بعد، یکی از خالههام منو کنار کشید.
ـ لینا، چقدر تغییر کردی!
ـ جدی؟
ـ آره. خیلی بزرگ شدی.
خندیدم.
ـ ممنون.
بعد دوباره برگشتم پیش بقیه.
تقریباً یک ساعت گذشته بود که گوشیام لرزید.
تهیونگ:
«رسیدی؟»
لبخند زدم و جواب دادم:
«آره.»
چند ثانیه بعد:
«خوش میگذره؟»
نوشتم:
«نه 😑»
جوابش سریع اومد:
«هنوزم فرار نکردی؟ 😂»
خندیدم.
«نه، گیر افتادم.»
تهیونگ:
«پس تحمل کن، خانم لجباز.»
گوشی رو کنار گذاشتم.
همون لحظه مامانم گفت:
ـ لینا، بیا اینجا.
رفتم سمتش.
ـ چی شده؟
ـ یه نفر میخواد باهات آشنا بشه.
با تعجب گفتم:
ـ کی؟
مامانم به پسری که کمی دورتر ایستاده بود اشاره کرد.
ـ پسر یکی از دوستای قدیمی خانوادست.
با اخم گفتم:
ـ مامان، من برای این چیزا نیومدم!
ـ فقط چند دقیقه باهاش حرف بزن.
ـ ولی...
ـ لینا!
با بیحوصلگی به طرف پسر رفتم.
ـ سلام.
ـ سلام.
لبخند زد.
ـ من جونگسو هستم.
ـ لینا.
چند لحظه سکوت کردیم.
جونگسو گفت:
ـ فکر کنم خانوادههامون میخوان بیشتر با هم آشنا بشیم.
لبخند مصنوعی زدم.
ـ آره... فکر کنم.
اما چیزی که نمیدونستم این بود که...
چند دقیقه بعد، وقتی گوشیام رو چک کردم، یک پیام جدید از تهیونگ داشتم.
«چرا جواب نمیدی؟»
برای اولین بار، تهیونگ خودش هم نمیفهمید چرا منتظر جواب لینا مانده بود.
و لینا هم نمیدانست...
ببخشید دیر شد 😭🤍
وقتی به خونهی مادربزرگم رسیدم، از همون دم در صدای حرف زدن و خندهی فامیل میاومد.
آروم وارد شدم.
مامانم تا منو دید، لبخند زد.
ـ بالاخره اومدی.
ـ مجبورم کردی بیام. 😂
ـ حالا دیگه غر نزن.
رفتم و سلام کردم.
چند دقیقه اول همهچیز عادی بود.
اما بعد، یکی از خالههام منو کنار کشید.
ـ لینا، چقدر تغییر کردی!
ـ جدی؟
ـ آره. خیلی بزرگ شدی.
خندیدم.
ـ ممنون.
بعد دوباره برگشتم پیش بقیه.
تقریباً یک ساعت گذشته بود که گوشیام لرزید.
تهیونگ:
«رسیدی؟»
لبخند زدم و جواب دادم:
«آره.»
چند ثانیه بعد:
«خوش میگذره؟»
نوشتم:
«نه 😑»
جوابش سریع اومد:
«هنوزم فرار نکردی؟ 😂»
خندیدم.
«نه، گیر افتادم.»
تهیونگ:
«پس تحمل کن، خانم لجباز.»
گوشی رو کنار گذاشتم.
همون لحظه مامانم گفت:
ـ لینا، بیا اینجا.
رفتم سمتش.
ـ چی شده؟
ـ یه نفر میخواد باهات آشنا بشه.
با تعجب گفتم:
ـ کی؟
مامانم به پسری که کمی دورتر ایستاده بود اشاره کرد.
ـ پسر یکی از دوستای قدیمی خانوادست.
با اخم گفتم:
ـ مامان، من برای این چیزا نیومدم!
ـ فقط چند دقیقه باهاش حرف بزن.
ـ ولی...
ـ لینا!
با بیحوصلگی به طرف پسر رفتم.
ـ سلام.
ـ سلام.
لبخند زد.
ـ من جونگسو هستم.
ـ لینا.
چند لحظه سکوت کردیم.
جونگسو گفت:
ـ فکر کنم خانوادههامون میخوان بیشتر با هم آشنا بشیم.
لبخند مصنوعی زدم.
ـ آره... فکر کنم.
اما چیزی که نمیدونستم این بود که...
چند دقیقه بعد، وقتی گوشیام رو چک کردم، یک پیام جدید از تهیونگ داشتم.
«چرا جواب نمیدی؟»
برای اولین بار، تهیونگ خودش هم نمیفهمید چرا منتظر جواب لینا مانده بود.
و لینا هم نمیدانست...
ببخشید دیر شد 😭🤍
- ۱۶۲
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط