خون و عسل
part 19
هر روز که میگذشت دازای بیشتر به سوفیا رسیدگی میکرد و سوفیا از این اوضاع کاملا راضی بود بلاخره توجهش رو جلب کرده بود ولی باید به فکر این میبود که واقعا حامله شه وگرنه دروغش لو میره و به طور کامل همسرش رو از دست میده.
_ بخور زود باش
" دازای نمیتونم...جا ندارم "
_ حداقل این آبمیوه رو بخور
آروم سر کشید و لیوان نیمه خالی رو کنار گذاشت
" واقعا نمیتونم "
_ خیلی خب باشه
موهای سفید رنگش رو نوازش کرد و بوسه ای وسط پیشونیش گذاشت
_ من میگم بیان اینا رو بردارن
رفت و بعد مدتی اومد که چند ثانیه بعد خدمتکاری اومد و سینی رو برداشت
_ سوفیا چان...تو کی فهمیدی که حامله ای؟
" عام خب...دیروز که بهت گفتم حالت تهوع داشتم واسه همین رفتم دکتر و... "
عکس ها رو نشونش داد که دازای لبخند نرمی زد
_ هنوز نمیتونم باور کنم این واقعیه
" پس خوب نگاهش کن "
دازای ناگهان لبخندش محو شد و بغض کرد
" د...دازای! "
سمتش خم شد و دازای سریع بغضش قورت داد و گفت
_ ا...از خوشحالیه
سوفیا لبخندی بهش زد و پیش قدم شد و اینبار دازای بدون مقاومت بهش اجازه داد که لب های سرخ و نرمش رو لب های خودش بنشینه اما با برخورد لب هاشون اشکاش سرازیر شدن.
................
توی باغ نشسته بود و مثل بچه هایی که بستنیشون افتاده باشه زمین گریه میکرد ولی کسی نمیدونست چرا
_ چطور میتونم اون...هق بچه رو بزرگ کنم...وقتی دلم با مادرش نیست...هق...گناه بزرگی مرتکب شدم...اول مادر...بعد هیماری و حالا چویا دیگه کیو باید از دست بدم؟ بسم نیست؟
با خودش حرف میزد و گله میکرد. درسته اون بچه رو نمیخواست ولی مجبور بود مگر اینکه سوفیا رو مجبور کنه که اونو بدنیا نیاره ولی نمیشد پدرش اجازه نمیداد اون وارث میخواد
_ لعنت به هر چی تاج تخته
موهاشو تو مشتش گرفت و از جاش بلند شد...باید مطمئن میشد هنوز هم بابت اینکه حامله باشه شک داشت چون کاملا حواسش بود و امکان نداره مگر اینکه اون بچه از دازای نبوده باشه
اشک هاشو پاک کرد و با عصبانیت این که اون بچه مال خودش نیست بلند شد و با خشم داخل رفت و سوفیا رو صدا کرد
" بله دازای ؟ چرا انقدر عصبانی ای؟ "
مچ دستش رو سفت گرفت و از پله ها با عجله پایین اومد که پدرش از بالای پله ها تماشاش کرد و داد زد و اسمش رو صدا زد که دازای با خشم خطاب به پدرش گفت
_ این یه چی بین من و سوفیاست...حق دخالت ندارید هر چند پدرم باشی
" اون زن حامله ست "
_ اگه اون بچه مال من نباشه چی؟ هوم؟ بازم ازش دفاع میکنید؟؟
جمله هاش رو با عصبانیت داد میزد و رنگ چشماش از عصبانیت زیاد قرمز درخشان شده بود که باعث ترس سوفیا شد
" م...منظورت... "
_ خفه شو تا همینجا نکشتمت
" اگه این بچه مال خودت باشه چی؟ اونوقت چطور میتونی تو روی من و پدرت نگاه کنی "
_ مطمئنم بچهای وجود نداره اگرم داشته باشه مال من نیست...همین الان باهام میای میریم پیش یه متخصص اونجا همه چی مشخص میشه
" ن...نه من نمیام مچ دستم ول کن...دردم گرفت "
_ اگه چیزیو پنهان کنی زندت نمیزارم
سوفیا از اینکه دروغ گفته پشیمون بود خیلیم پشیمون هیچوقت به ذهنش نرسیده بود که دازای باهوشه و میفهمه...چطور قدرت ذهن یه شاهزاده رو دست کم گرفته بود؟ حالا باید چیکار میکرد از ترس گریش گرفت...از مرد رو به روش میترسید...خیلی میترسید
نگاهی به پدرشوهرش انداخت و با چشماش التماس کرد که نجاتش بده
" دازای آروم باش پسرم "
_ به من نگو پسرم...راه بیوفت سوفیا
" ولم کن من هیچ جا نمیام "
_ میای...خوبم میای
برآید استایل بغلش کرد که دست پا زد اما توسط جادوش نتونست حتی یه انگشتش رو تکون بده
" از فرمان پادشاه داری سرپیچی میکنی؟؟ "
_ شما هیچ حقی توی این موضوع ندارید...میخوام برم بچمو با چشمای خودم ببینم مشکلش چیه؟
بدون اینکه منتظر بمونه از قصر خارج شد
____________________________________________________________
ادامه دارد...
هر روز که میگذشت دازای بیشتر به سوفیا رسیدگی میکرد و سوفیا از این اوضاع کاملا راضی بود بلاخره توجهش رو جلب کرده بود ولی باید به فکر این میبود که واقعا حامله شه وگرنه دروغش لو میره و به طور کامل همسرش رو از دست میده.
_ بخور زود باش
" دازای نمیتونم...جا ندارم "
_ حداقل این آبمیوه رو بخور
آروم سر کشید و لیوان نیمه خالی رو کنار گذاشت
" واقعا نمیتونم "
_ خیلی خب باشه
موهای سفید رنگش رو نوازش کرد و بوسه ای وسط پیشونیش گذاشت
_ من میگم بیان اینا رو بردارن
رفت و بعد مدتی اومد که چند ثانیه بعد خدمتکاری اومد و سینی رو برداشت
_ سوفیا چان...تو کی فهمیدی که حامله ای؟
" عام خب...دیروز که بهت گفتم حالت تهوع داشتم واسه همین رفتم دکتر و... "
عکس ها رو نشونش داد که دازای لبخند نرمی زد
_ هنوز نمیتونم باور کنم این واقعیه
" پس خوب نگاهش کن "
دازای ناگهان لبخندش محو شد و بغض کرد
" د...دازای! "
سمتش خم شد و دازای سریع بغضش قورت داد و گفت
_ ا...از خوشحالیه
سوفیا لبخندی بهش زد و پیش قدم شد و اینبار دازای بدون مقاومت بهش اجازه داد که لب های سرخ و نرمش رو لب های خودش بنشینه اما با برخورد لب هاشون اشکاش سرازیر شدن.
................
توی باغ نشسته بود و مثل بچه هایی که بستنیشون افتاده باشه زمین گریه میکرد ولی کسی نمیدونست چرا
_ چطور میتونم اون...هق بچه رو بزرگ کنم...وقتی دلم با مادرش نیست...هق...گناه بزرگی مرتکب شدم...اول مادر...بعد هیماری و حالا چویا دیگه کیو باید از دست بدم؟ بسم نیست؟
با خودش حرف میزد و گله میکرد. درسته اون بچه رو نمیخواست ولی مجبور بود مگر اینکه سوفیا رو مجبور کنه که اونو بدنیا نیاره ولی نمیشد پدرش اجازه نمیداد اون وارث میخواد
_ لعنت به هر چی تاج تخته
موهاشو تو مشتش گرفت و از جاش بلند شد...باید مطمئن میشد هنوز هم بابت اینکه حامله باشه شک داشت چون کاملا حواسش بود و امکان نداره مگر اینکه اون بچه از دازای نبوده باشه
اشک هاشو پاک کرد و با عصبانیت این که اون بچه مال خودش نیست بلند شد و با خشم داخل رفت و سوفیا رو صدا کرد
" بله دازای ؟ چرا انقدر عصبانی ای؟ "
مچ دستش رو سفت گرفت و از پله ها با عجله پایین اومد که پدرش از بالای پله ها تماشاش کرد و داد زد و اسمش رو صدا زد که دازای با خشم خطاب به پدرش گفت
_ این یه چی بین من و سوفیاست...حق دخالت ندارید هر چند پدرم باشی
" اون زن حامله ست "
_ اگه اون بچه مال من نباشه چی؟ هوم؟ بازم ازش دفاع میکنید؟؟
جمله هاش رو با عصبانیت داد میزد و رنگ چشماش از عصبانیت زیاد قرمز درخشان شده بود که باعث ترس سوفیا شد
" م...منظورت... "
_ خفه شو تا همینجا نکشتمت
" اگه این بچه مال خودت باشه چی؟ اونوقت چطور میتونی تو روی من و پدرت نگاه کنی "
_ مطمئنم بچهای وجود نداره اگرم داشته باشه مال من نیست...همین الان باهام میای میریم پیش یه متخصص اونجا همه چی مشخص میشه
" ن...نه من نمیام مچ دستم ول کن...دردم گرفت "
_ اگه چیزیو پنهان کنی زندت نمیزارم
سوفیا از اینکه دروغ گفته پشیمون بود خیلیم پشیمون هیچوقت به ذهنش نرسیده بود که دازای باهوشه و میفهمه...چطور قدرت ذهن یه شاهزاده رو دست کم گرفته بود؟ حالا باید چیکار میکرد از ترس گریش گرفت...از مرد رو به روش میترسید...خیلی میترسید
نگاهی به پدرشوهرش انداخت و با چشماش التماس کرد که نجاتش بده
" دازای آروم باش پسرم "
_ به من نگو پسرم...راه بیوفت سوفیا
" ولم کن من هیچ جا نمیام "
_ میای...خوبم میای
برآید استایل بغلش کرد که دست پا زد اما توسط جادوش نتونست حتی یه انگشتش رو تکون بده
" از فرمان پادشاه داری سرپیچی میکنی؟؟ "
_ شما هیچ حقی توی این موضوع ندارید...میخوام برم بچمو با چشمای خودم ببینم مشکلش چیه؟
بدون اینکه منتظر بمونه از قصر خارج شد
____________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۶.۱k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط