𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉
𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉
𝖯𝖺𝗋𝗍:②
پدرِ ربکا با صدایی که از ته چاه میومد درخواست بشدت مزخرفِ جئون رو قبول کرد..
بزرگترین اشتباهِ پدر ربکا پول گرفتن از جئون بود..
پیشبینی کردن اینکه اگه نتونستن پولو بدن و جئون ازشون ربکارو درخواست کنه راحت بود.
با لحنی آروم لب زد:
«با پدرم صحبت میکنم ، مراسم عروسی که همین آخر هفته میگیریم»
اجازهی صحبت و اظهار نظر به خانوادهی ربکا نداد و رفت..
ربکا با بغض از اتاقش اومد بیرون و رو به پدرش لب زد:
«با .. بابا اون .. اون عوضی»
پدرش ربکارو تو آغوش کشید..
ربکا تو بغلِ پدرش بغضش شکست و بلند بلند گریه کرد و خودشو خالی کرد..
جانگ با بغض به ربکا گفت:
«آروم باش دخترم .. همه چی .. درست میشه این فقط یه موقعیتِ موقته ، حتی از زیر سنگم شده پولو جور میکنم دخترم آروم باش»
مادرِ ربکا اومد موهایِ دخترشو نوازش کرد..
مادرش آروم اشک ریخت ولی به ربکا امید میداد اما ته دلش میدونست که هیچ راهی نیست که بتونه ربکارو بعدا از چنگِ جئون در بیاره..
ربکا با هق هق و لکنت لب زد:
«مامان .. مامان .. من .. من چطوری با مردی رویه .. رویه تخت بخوابم که ذرهای دوستش ندارم .. من نمیخوام مامان .. نمیخوام زنِ اون شم»
سویون با استرسی که سعی در قایم کردنش داشت لب زد:
«آروم باش عزیزِدلم .. اون .. اون دوستت داره .. قطعا نمیزاره بهت .. سخت بگذره همه چی برات .. برات فراهم میکنه»
ربکا با بغض و لکنت لب زد:
«چطوری باهاش تو یه خونه بمونم .. وقتی .. وقتی که خانوادمو به مرگ تهدید کرده!»
پدر و مادرش کلی ربکارو دلداری دادن ، ولی این یه فکت بود که جئون ربکارو دوست داره .
𝗅𝗂𝗄𝖾:⁶⁰
𝖼𝗈𝗆𝗆𝖾𝗇𝗍:⁴⁰
𝗋𝗉:³⁰
#کمپانی_ویکتور
𝖯𝖺𝗋𝗍:②
پدرِ ربکا با صدایی که از ته چاه میومد درخواست بشدت مزخرفِ جئون رو قبول کرد..
بزرگترین اشتباهِ پدر ربکا پول گرفتن از جئون بود..
پیشبینی کردن اینکه اگه نتونستن پولو بدن و جئون ازشون ربکارو درخواست کنه راحت بود.
با لحنی آروم لب زد:
«با پدرم صحبت میکنم ، مراسم عروسی که همین آخر هفته میگیریم»
اجازهی صحبت و اظهار نظر به خانوادهی ربکا نداد و رفت..
ربکا با بغض از اتاقش اومد بیرون و رو به پدرش لب زد:
«با .. بابا اون .. اون عوضی»
پدرش ربکارو تو آغوش کشید..
ربکا تو بغلِ پدرش بغضش شکست و بلند بلند گریه کرد و خودشو خالی کرد..
جانگ با بغض به ربکا گفت:
«آروم باش دخترم .. همه چی .. درست میشه این فقط یه موقعیتِ موقته ، حتی از زیر سنگم شده پولو جور میکنم دخترم آروم باش»
مادرِ ربکا اومد موهایِ دخترشو نوازش کرد..
مادرش آروم اشک ریخت ولی به ربکا امید میداد اما ته دلش میدونست که هیچ راهی نیست که بتونه ربکارو بعدا از چنگِ جئون در بیاره..
ربکا با هق هق و لکنت لب زد:
«مامان .. مامان .. من .. من چطوری با مردی رویه .. رویه تخت بخوابم که ذرهای دوستش ندارم .. من نمیخوام مامان .. نمیخوام زنِ اون شم»
سویون با استرسی که سعی در قایم کردنش داشت لب زد:
«آروم باش عزیزِدلم .. اون .. اون دوستت داره .. قطعا نمیزاره بهت .. سخت بگذره همه چی برات .. برات فراهم میکنه»
ربکا با بغض و لکنت لب زد:
«چطوری باهاش تو یه خونه بمونم .. وقتی .. وقتی که خانوادمو به مرگ تهدید کرده!»
پدر و مادرش کلی ربکارو دلداری دادن ، ولی این یه فکت بود که جئون ربکارو دوست داره .
𝗅𝗂𝗄𝖾:⁶⁰
𝖼𝗈𝗆𝗆𝖾𝗇𝗍:⁴⁰
𝗋𝗉:³⁰
#کمپانی_ویکتور
- ۱.۱k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط