{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چراغ اخر ..صادق چوبک ..

چراغ اخر ..صادق چوبک ..
از بسکه داد زده بود، صورتش کبود شده بود. دهنش کف کرده بود و عضلات چهره اش میلرزید. از سیمای حق بجانبش برمیآمد که آنچه را میگوید خود قبول دارد. آدم در آن حال دلش برایش میسوخت. بیچاره و قابل ترحم مینمود. مسافرین مجذوب و مات و منتظر به پرده نگاه میکردند. مرد قهو ای رنگ لاغر و باریکی که کلاهی از پیش نخل به سرداشت پولی میان دستمال انداخت.

جواد به سید و پرده خیره مانده بود. نگاهش تلخ و کزنده بود. کلک های سید او را سخت رنج میداد. هر چند شیادمنشی و شعبده بازی او خونش را بجوش آورده بود، ولی تردستی ومهارت او درکارش مایه شگفتی او بود. میدید که اگر بنا بود او خود روزی از این راه نان بخورد از عهده باز ی کردن یک چشمه از کارهای سید برنمیآمد. از همه چیز گذشته، او نمیتوانست جلو آنهمه آدم یک کلمه حرف حسابی بزند، تا چه رسد باینکه گدائی کند و از مردم پول بگیرد. سید موقع شناس و نیزه باز بود. افسونگر و چرب زبان بود و رگ خواب جمع بدستش بود. حضور ذهن داشت و بلد بود محفوظاتش را ضبط و ربط دهد و سر بزنگاه آنها را بکار خلق بزند. میدید که جثه سید بر روح خود او هم سنگینی میکرد تا چه رسید به دیگران. البته او یکشاهی بنان سادات کمک نکرده بود. ولی چرب زبانی سید و توانائی او در پشت هم اندازی واینکه واقعا نقال خوبی بود، او را افسون کرده بود. اما با اینهمه، دلش میخواست میتوانست برود میان جمع و ریش او را بچنگ بگیرد وچند تا کشیده آبدار بگوشش بزند.

فکر میکرد راه بیفتد وبرود رو تفر کشتی و شکاف کف آلود و پرجوش وخروشی را که از گذشتن کشتی در دل دریا پدید آمده بود تماشا کند و خودش را از یاوه گوئی های سید خلاص کند. در مسافرتهای دریائی، او همیشه دوست داشت کشتی که تازه را ه میافتاد، برود روی تفر کشتی و دود پرپشت راکدی را که از دود کش ها روی دل آسمان میلغزید تماشا کند. دوست داشت شیار خروشانی را که از گذشتن کشتی در دل آب پدید آمده بود، تماشا کند.
اما کینه ای از این سید در دلش افتاده بود که درونش را میخورد. ماندن آنجا و شنیدن و دیدن پایان کار سید برایش شکنجه ای بود که خود ش آنرا برای آزار خود پسندیده بود. او میخواست خود را برای آنچه که سید میگفت شکنجه کند. میخواست تلافی دریدگیهای سید را سرخود در بیاورد. او خودش را مقصر میدید و مسئول گفته های سید میدانست.

مرد دشستسانی بلند قدی که زلفان بور وچشمان سبز و روی سرخ و سینه فراخ داشت از جایش پاشد و رفت میان معرکه و پولی انداخت میان دستما . جواد باخود گفت: « کاش بجای آنکه گول بش دادی دوتا کشیده آبدار میگذاشتی تو گوشش. حیف نیست دسترنج خودت رو بدی باین گردن کلفت بخوره؟»

باز نعره سید بلند شد.
«خداوند رو بریش پر از خون حسین قسم میدم که خجالت عیال نصیبت نکنه. بحق اون ساعتی که حسین تکیه به نیزه بیکسی زد تا دندون نو درنیاری از دینا نری. مردم! اینارو که شنیدن نقل و حکایت نیس. منم از خودم در نیاوردم، حدیثه ، اینکارا رو کسی کرده که فردای محشر میباس من و تو دست بدومنش بشیم. اینها معجزات کسیه که فردا سر پل صراط، که نه راه پس داری نه راه پیش دستتو میگیره و از اونرو، که از مو باریکتر و از شمشیر تیزتره ردت میکنه. یهود و گبر و ترسا و بت پرست بعلیِ تو ایمون دارن، تو چرا نبایس داشته باشی؟ من دارم اینجا رد مخالف علی میکنم. بر منکرش لعنت. بگو پش باد.»

جمعیت نعره زد «بشمار.»
باز سید ادامه داد. «برمخالف لعنت. بگو پش باد.»
دوباره مردم داد کشیدند «بشمار».

سید گفت: «فقط دوتا چراغ بما رسیده. بر شیطون لعنت، من دو ساعته اینجا گلوم پاره شد از بس ذکر علی رو خوندم. بقدر یک خارج مسب دلت نرم نشد؟ دو ساعته دارم لعنت برمخالف میکنم. یه حدیث دیگه واست میگم و میرم دعات میکنم. دو تا پول سیاه بما دادی، دادی، ندادی، ندادی. ترو بخیر مارو بسلومت. سر جنگ که نداریم. اینو که میگم تو گوشت بسپار، اگه گاهی دیدی کسی داره رد مخالف علی و اولد علی میکنه سلامش نکن، چرا سلامش نکن؟ سلام که سلامتیه. اگه پیغمبر، یهودی سلامش میکرد جواب میداد. چرا بت میگن نباش سلام بکسی بکنی که داره رد مخالف خونواده پیغمبرو میکنه؟ مگه خدا نکرده تو مخالف پیغمبری؟ نه قربونت برم، هرچه یه حکمتی داره. باید بری علمشو یاد بگیری. برای این گفت سلامش نکن مبادا تو سلامش کنی و او مجبور بشه جواب تورو بده و همون یه دقیقه ای که جواب سلام تورو میده از ذکر رد مخالف غافل بشه و ثواب نصیبش نشه. ببین تا کجا رو خونده. همین حدیث میگه اگه کسی باشه که صلوات بفرسه سلامش کنی بت جواب بده عیبی نداره. حالا ما اجرمونو از درخونیه علی میگیریم.»
دیدگاه ها (۱)

دختر ماه و پسر خورشید پارت سوم

اگر فرمایشات این سید جلیل‌القدر صحیح باشد، یعنی باز هم امام ...

پارت پنج بعد از چند ساعت تمرین سخت و نفس‌گیر، بالاخره مربی ا...

رمان دومپارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚چشم های اقیانوسی...

لبخند قاتلپارت²⁹ویو سلیندو روز از اون اتفاق گذشته بود.اما هن...

ساعت دو و نیم شب بود بشت میز مطالعه نشسته بودی بدون هیچ کاری...

منابع لبنانی: همه کسانی که در تونل‌ها بودند، کشته شدند.و هر ...

part 3جک که تا اون موقع لبخند محوی روی صورتش بود ، خیلی جدی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط