من به هنگام شکوفایی گل ها در دشت باز بر خواهم گشت. تو به
من به هنگام شکوفایی گل ها در دشت باز بر خواهم گشت. تو به من می خندی، من صدا می زنم: آی، باز کن پنجره را. پنجره را می بندی. من یاد پنجره ی اتاقم افتادم. پنجره ای که سال هاست بسته مانده و حرفی برای گفتن ندارد. کاش دیوار می شد تا حداقل تکیه گاه خستگی هایم شود. کاش یک روز که دلم گرفته بود باز می شد و کمی نور خورشید را برایم هدیه می آورد. اما مدت هاست خودش را پشت این پرده ها پنهان کرده. مدت هاست این اتاق طعم بهار را نچشیده. مدت هاست رنگ طلایی آفتاب از یادم رفته. پنجره ی بسته ی اتاقم من را از همهمه ی این شهر شلوغ دور می کند. اما مدت هاست صدای پرنده ها را هم از من دریغ کرده. از پشت پنجره بیرون را نگاه می کنم. ماشین هایی که پشت سر هم رد می شوند و ازدحام آدم هایی که از حال هم بی خبر اند. این ها که چیز جدیدی نیست. همان بهتر که این پنجره بسته بماند. همان بهتر که خودش را پشت همین پرده ها پنهان کند. اما کاش این پنجره هم دیوار بود. آن وقت یک تابلو نصب می کردم همین جا. یک تابلو از یک منظره ی ساکت و آرام. تصویر یک رود وسط جنگل و یک جاده که تا بی نهایت ادامه داشت. کاش این پنجره که حرفی برای گفتن ندارد لااقل دیوار بود. کاش تو پنجره را نمی بستی...
- ۹.۵k
- ۱۱ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط