زمستانِ این خانه از همان روزی شروع شد که رفتی؛
زمستانِ این خانه از همان روزی شروع شد که رفتی؛
روزی که گرما، چمدانش را با ردّ پاهایت بست و هوای خانه یکباره استخوانسوز شد.
حالا دیوارهای این چهاردیواری، آینهی سرمایی ابدیاند که نه با هیزم رام میشود و نه با شعلهی هیچ اجاقی.
اینجا تقویمها سالهاست یخ بستهاند و من هنوز در اولین کولاکِ نبودنت نفس میکشم
زخمهایی هست که نه مرهم میپذیرند نه فراموش میشوند؛ زخمهایی از جنس اعتماد. تاریخِ اندوه، همیشه تکرارِ تلخِ چاه و پیراهن است؛ آنجا که نزدیکترینها، کاریترین تیغها را در آستین پنهان کردهاند. آدمی گاهی در خلوت خود هم هیزم رنج میشود و هم شعلهی آن؛ میسوزد در غریبیِ روزگاری که بالِ پرواز، بهای سنگینِ قفس دارد.
روزی که گرما، چمدانش را با ردّ پاهایت بست و هوای خانه یکباره استخوانسوز شد.
حالا دیوارهای این چهاردیواری، آینهی سرمایی ابدیاند که نه با هیزم رام میشود و نه با شعلهی هیچ اجاقی.
اینجا تقویمها سالهاست یخ بستهاند و من هنوز در اولین کولاکِ نبودنت نفس میکشم
زخمهایی هست که نه مرهم میپذیرند نه فراموش میشوند؛ زخمهایی از جنس اعتماد. تاریخِ اندوه، همیشه تکرارِ تلخِ چاه و پیراهن است؛ آنجا که نزدیکترینها، کاریترین تیغها را در آستین پنهان کردهاند. آدمی گاهی در خلوت خود هم هیزم رنج میشود و هم شعلهی آن؛ میسوزد در غریبیِ روزگاری که بالِ پرواز، بهای سنگینِ قفس دارد.
- ۱.۱k
- ۰۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط