زمستان این خانه از همان روزی شروع شد که رفتی

زمستانِ این خانه از همان روزی شروع شد که رفتی؛

زمستانِ این خانه از همان روزی شروع شد که رفتی؛
روزی که گرما، چمدانش را با ردّ پاهایت بست و هوای خانه یک‌باره استخوان‌سوز شد.
حالا دیوارهای این چهاردیواری، آینه‌ی سرمایی ابدی‌اند که نه با هیزم رام می‌شود و نه با شعله‌ی هیچ اجاقی.
اینجا تقویم‌ها سال‌هاست یخ بسته‌اند و من هنوز در اولین کولاکِ نبودنت نفس می‌کشم
⁨ ⁨ زخم‌هایی هست که نه مرهم می‌پذیرند نه فراموش می‌شوند؛ زخم‌هایی از جنس اعتماد. تاریخِ اندوه، همیشه تکرارِ تلخِ چاه و پیراهن است؛ آنجا که نزدیک‌ترین‌ها، کاری‌ترین تیغ‌ها را در آستین پنهان کرده‌اند. آدمی گاهی در خلوت خود هم هیزم رنج می‌شود و هم شعله‌ی آن؛ می‌سوزد در غریبیِ روزگاری که بالِ پرواز، بهای سنگینِ قفس دارد.
دیدگاه ها (۰)

سال‌هاست که تقویم‌ها دیگر اسم تو را ورق نمی‌زنند و ساعت‌ها د...

خیره شده بود به تقویم دیواری اتاق، به همان خط‌خوانی‌های آبی ...

«نامجون عزیز، تولدت مبارک.امروز در تقویم، روزی‌ست که خورشید ...

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

اخرین بازمانده

کاش بین این همه اتفاق بد یک " تو " بیفتد وسط زندگیم !تو جبرا...

عید میلاد مبارک باد ....

مریم یوسفی

گر چه از عشق فقط لطمه زدن را بلدیمگر چه چندی است که بی روح ت...

‌

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط