وقتی میخواستی بری استخر ولی...¹
وقتی میخواستی بری استخر ولی...¹
امروز به درخواست و اصرار های ابجی کوچولوت،قرار شد برین استخر!
از صبح کلیییی ذوق داشت و هرچند دقیقهای،درمورد بازی توی استخر میپرسید..تو هم با خنده جواب میدادی..
حدودا ساعت ۷شب،راه افتادین سمت استخر
توی ماشین اهنگ گذاشتی.. باهم رقصیدین و اهنگ رو خوندین
تا وقتی که رسیدین..
از ماشین پیاده شدی..در ماشین رو برای میا باز کردی..دستش رو گرفتی و با هم،وارد محوطه ی استخر شدین
صدای اب و خنده،از هر طرف میومد
بلیط رو گرفتین..
مایو رو پوشیدین..ولی یه مشکلی وجود داشت
مایوی تو یکم باز بود..نه زیاد..ولی جوری بود که معذب بشی..اما چون داخل قسمت زنونه بودین،مشکلی نداشت!
چند دقیقه نگاهت رو به آیینه دادی..و بعد میا رو صدا زدی:"میا؟"
صدایی نیومد..
دوباره صداش زدی..اینبار بلند تر:"میا؟"
چند قدمی برداشتی:"کجایی خواهری؟"
تقریبا همه جا رو گشتی..
حتی داخل رختکن..ولی هیچ جا نبود!
واقعا هیچ جا نبود..و برای تو که نه مامان و نه بابا داشتی،نبودِ میا یعنی مرگ برای تو
کمکم اشکات سرازیر شدن..
داد زدی:"میا..کجایی اخه؟"
که صدای خنده ی میا،از قسمت مردونه اومد
اشکات رو پاک کردی..
بدو بدو و بدون فکر کردن به هیچچیزی،وارد شدی میا نشسته بود لب استخر و داشت با یه مرد میخندید..شش مرد دیگه هم دورش بود
داد زدی:"میا؟"
میا سرش رو برگردوند و با دیدن تو،لبخندی بزرگی زد..
از جاش بلند شد و با قدم های بلند،اومد سمتت:"ابجییی"
بغلش کردی:"کجا بودی میا؟میدونی چقدر دنبالت گشتم؟تا مرض سکته رفتم"
میا با دستاش،صورتت رو قاب کرد:"از چشمای قرمزت معلومه ابجی"
نفس عمیقی کشیدی تا اون همه استرس،از بدنت بره بیرون
مردی تتو دار،از اب اومد بیرون:"این خانوم خوشگله،ابجی شماست؟"
از روی زمین بلند شدی و میا رو بغل کردی:"بله..ببخشید بابت مزاحمت..یه لحظه متوجه نشدم که رفته"
سرشو تکون داد:"مثل خودتونه..خیلی خوشگله"
سرت رو پایین انداختی و با خجالت گفتی:"خیلی ممنونم..لطف دارین"
یهو میا گفت:"ابجی..ایشون جونگکوکه..میدونی؟خیلی گوگولیه..ولی انگار مافیاعه"
با حرفش،اون ششتا پسر اطرافش،از خنده نمیدونستن چیکار کنن با صدای بلند میخندیدن
دم گوش میا گفتی:"میا!همه چیز رو که نباید بگی"
حتی جونگکوک خندید:"نه نه..اشکالی نداره"
تعظیمی کردی:"بازم متاسفم بابت مزاحمت..و دستتون درد نکنه"
شونه بالا انداخت:"کاری نکردم که..فقط بعد استخر این خانوم خوشگله میخوام بازم صحبت کنم"
تا رفتی حرفی بزنی،میا با لحن بچگونه و ذوق گفت:"باشه عمو جونگکوک..بای"
تو هم دوباره تعظیمی کردی و از اونجا خارج شدی...
-نظرتون رو بهم بگید...
امروز به درخواست و اصرار های ابجی کوچولوت،قرار شد برین استخر!
از صبح کلیییی ذوق داشت و هرچند دقیقهای،درمورد بازی توی استخر میپرسید..تو هم با خنده جواب میدادی..
حدودا ساعت ۷شب،راه افتادین سمت استخر
توی ماشین اهنگ گذاشتی.. باهم رقصیدین و اهنگ رو خوندین
تا وقتی که رسیدین..
از ماشین پیاده شدی..در ماشین رو برای میا باز کردی..دستش رو گرفتی و با هم،وارد محوطه ی استخر شدین
صدای اب و خنده،از هر طرف میومد
بلیط رو گرفتین..
مایو رو پوشیدین..ولی یه مشکلی وجود داشت
مایوی تو یکم باز بود..نه زیاد..ولی جوری بود که معذب بشی..اما چون داخل قسمت زنونه بودین،مشکلی نداشت!
چند دقیقه نگاهت رو به آیینه دادی..و بعد میا رو صدا زدی:"میا؟"
صدایی نیومد..
دوباره صداش زدی..اینبار بلند تر:"میا؟"
چند قدمی برداشتی:"کجایی خواهری؟"
تقریبا همه جا رو گشتی..
حتی داخل رختکن..ولی هیچ جا نبود!
واقعا هیچ جا نبود..و برای تو که نه مامان و نه بابا داشتی،نبودِ میا یعنی مرگ برای تو
کمکم اشکات سرازیر شدن..
داد زدی:"میا..کجایی اخه؟"
که صدای خنده ی میا،از قسمت مردونه اومد
اشکات رو پاک کردی..
بدو بدو و بدون فکر کردن به هیچچیزی،وارد شدی میا نشسته بود لب استخر و داشت با یه مرد میخندید..شش مرد دیگه هم دورش بود
داد زدی:"میا؟"
میا سرش رو برگردوند و با دیدن تو،لبخندی بزرگی زد..
از جاش بلند شد و با قدم های بلند،اومد سمتت:"ابجییی"
بغلش کردی:"کجا بودی میا؟میدونی چقدر دنبالت گشتم؟تا مرض سکته رفتم"
میا با دستاش،صورتت رو قاب کرد:"از چشمای قرمزت معلومه ابجی"
نفس عمیقی کشیدی تا اون همه استرس،از بدنت بره بیرون
مردی تتو دار،از اب اومد بیرون:"این خانوم خوشگله،ابجی شماست؟"
از روی زمین بلند شدی و میا رو بغل کردی:"بله..ببخشید بابت مزاحمت..یه لحظه متوجه نشدم که رفته"
سرشو تکون داد:"مثل خودتونه..خیلی خوشگله"
سرت رو پایین انداختی و با خجالت گفتی:"خیلی ممنونم..لطف دارین"
یهو میا گفت:"ابجی..ایشون جونگکوکه..میدونی؟خیلی گوگولیه..ولی انگار مافیاعه"
با حرفش،اون ششتا پسر اطرافش،از خنده نمیدونستن چیکار کنن با صدای بلند میخندیدن
دم گوش میا گفتی:"میا!همه چیز رو که نباید بگی"
حتی جونگکوک خندید:"نه نه..اشکالی نداره"
تعظیمی کردی:"بازم متاسفم بابت مزاحمت..و دستتون درد نکنه"
شونه بالا انداخت:"کاری نکردم که..فقط بعد استخر این خانوم خوشگله میخوام بازم صحبت کنم"
تا رفتی حرفی بزنی،میا با لحن بچگونه و ذوق گفت:"باشه عمو جونگکوک..بای"
تو هم دوباره تعظیمی کردی و از اونجا خارج شدی...
-نظرتون رو بهم بگید...
- ۴.۰k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط