{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶
#پارت_62
+خانوم خانوما خریدای خوشگل خوشگل کردی؟
ذوق زده نگاهش کردم:
_کجانن؟
+سارا گذاشتشون داخل پذیرایی‌‌..
سریع از روی صندلی بلند شدم،از پله ها دوییدم پایین.‌.
نگاهم به پلاستیک های کنار مبل افتاد ذوق زده روی مبل نشستم ..
و پلاستیک اول رو باز کردم با دیدن اسباب بازی هایی که انتخاب کرده بودم جیغ خفیفی کشیدم ..
±صداتو خفه کن دیگه..جوری رفتار می‌کنه انگار الماس تو پلاستیکه!
با صدای خاله سارا چرخیدم سمتش چشام چهار تا شد..
الان خاله سارا بود این جوری باهام حرف زد؟
سکینه خانوم حرصی لب زد:
+آقا سر پناه با کسی شوخی نداره!
دهنتو کنترل کن دختر ..بخوای حرف اضافه بزنی اخراجت می‌کنه!
سارا از این حرف سکینه خانوم حرصی شد چشم غره ای بهم رفت؛بعدش رفت ..
سکینه با مهربونی نشست روبروم..
با ذوق تک تک وسایل هایی که گرفته بودم رو نشونش دادم .‌.
اونم با مهربونی نگاهم میکرد تبریک می‌گفت ..
انقدر سکینه خانوم مهربون رفتار کرد که سمتش رفتم محکم بغلش کردم..
با خجالت عقب کشیدم:
_ببخشید خانوم ذوق زده شدم!
خنده بانمکی کرد :
+ خانوم چیه؟
بگو سکینه جون! من فقط پنجاه سالمه اونقدرام پیر نیستم..
خنده ریزی کردم..
دیدگاه ها (۹)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_61از روی تخت پریدم ..درو باز...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_60حس میکردم کثیفم ..از روی ت...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_13وارد آشپزخانه شدم..میخواست...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_28نگاهی به هیکلم انداخت+خیلی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط