{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سفیر کبیر Grand Ambassador

فصل ده
کنترل
پارت ۱۳۸
اولین سال حضورم در بعد سوم به سختترین دوران زندگی ام تبدیل شده بود پدر بزرگ، هنگام آموزش من کوچکترین بی مبالاتی یا سهل انگاری در یادگیری طلسمها را تحمل نمیکرد او به حدی جدی و خشک رفتار می کرد که بعضی اوقات به این میاندیشیدم که او هیچ فرقی با تد معلم سابقم .ندارد در حقیقت خود من هم خواهان کشیدن این سختیها بودم.
پنج سال در بی خبری زندگی کردن و نداشتن اطلاعات قابل قبول از دنیایی که به آن تعلق داشتم من را خیلی آزار میداد در بعد سوم گذشت زمان آنگونه که باید معنا و مفهومی نداشت؛ اما من رشد می کردم و بزرگ شده بودم و این بر خلاف آنچه بود که فکر میکردم
اگر گذر زمان معنا پیدا نمی کرد پس رشد کردن و بزرگ شدن من چه معنایی میتوانست داشته باشد؟ کلبه ای که یک سال گذشته را در آن سپری کرده بودم به قدری کوچک بود که تنها گنجایش دو نفر را داشت و شاید کل آن به اندازه اتاقی بود که در زمین داشتم در نزدیکی ،کلبه دریاچه آبی رنگی وجود داشت و در اطرافش سروهای بلند و سر به فلک کشیده کهنسالی که شاید عمرشان بیش از سیصد سال بود به چشم میخورد. دیدن هر روزه این مناظر هرگز برایم تکراری نمیشد حتی هنوز هم نمیتوانم بفهمم چطوری دریاچه ای به آن زیبایی و درختانی سرسبز قادر به تحمل شرایط بد آن بعد بودند.
من که خسته شده بودم از روی سکوی سنگی دایره شکلی که یک متر از زمین فاصله داشت، پایین پریدم. در اطراف کلبه زمینهای سنگی عجیب و غیر معمولی وجود داشت که هیچ دلیل قانع کننده ای برای ساخت وجودشان در اطراف کلبه نمیدیدم
از روزی که وارد این دنیا شده بودم هیچ چیز تغییری نکرده بود حتی چمنها به همان سر سبزی قبل بودند. نه رشدی کرده بودند و نه تغییری در رنگ و ظاهرشان پدید آمده بود حتی زمانیکه از روی آنها عبور میکردم هم هیچ تغییری در ظاهرشان رخ نمیداد
وقتی وارد این دنیا شدم تصمیم گرفتم به جادوگری قدرتمند تبدیل شوم میخواستم به همه به خصوص باقی سفرا ثابت کنم که من لیاقت و شایستگی داشتن مقام سفیری را دارم البته باید اذعان کنم که در آن زمان خودم تمایلی به داشتنش نداشتم شاید چون چیزی از آن نمیدانستم اولین روزی که با پدربزرگم در همین مکان ایستاده بودیم و او در مورد رتبه بندی جادوگرها با من حرف میزد را هنوز به یاد دارم هنوز میتوانم انعکاس چهره متعجب خودم را در چشمان پدربزرگم به وضوح به یاد بیارم
- رتبه بندی!؟
دیدگاه ها (۰)

تاکسی اصفهان تاکسی وحدتتریبونی برای روشنگری و مطالبه‌گری مرد...

[کوسوریا = خاطرات یک داروساز](اخبار انیمه ای)•{لایو اکشن}•مج...

یک عمر حسرت دیدار پدرتان، سید علی، بر دلم ماند؛ تلاشم را کرد...

#لبیک_سید_مجتبی✊🇮🇷یک عمر حسرت دیدار پدرتان، سید علی، بر دلم ...

🚩 تنها رهبری که نامش در حافظه‌ی این سرزمین، با صبر، استواری ...

🖤 پناه من𝐂𝐡𝐚𝐫𝐚𝐜𝐭𝐞𝐫 𝐈𝐧𝐭𝐫𝐨 | معارفه شخصیت‌ها🖤 لاناسن: ۱۸ سالشغ...

پروژه مستند نگاری دیرگچین | قسمت اول

قبل از این که ایزوکو بخواهد حرفش را ادامه دهد باکوگو آغوش گر...

پارت اول _ دنیای عجیب

P : 29

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط