پارت ۱۷
پارت ۱۷
∆ همتون حرفامو شنیدین پس میخوام یه دختر دیگرو پیدا کنید ، اینهمه دختر میمیرن برای اینکه فقط یه نیم نگاهشون کنید بعد همتون چسبیدید به دختری که نشون شده ی هیونجینه ؟ میخواید براش بجنگید ؟
عمه: لینو و فلیکس من برای این دختره ی بی حیا نمیجنگند شخص خاصیم نیست که توجه پسرای منو...
فلیکس: مامان من یونارو میخوام و برای بدست اوردنش تلاش میکنم
لینو: متاسفم مامان ولی باید بگم داری خیلی بد حرف میزنی شاید یونا برای تو بی خاصیت باشه اما برای من نه...
آقا بزرگ به دعوای آنها خنده ای میکند و لب میزند:
∆پس شماها همه میخواید سر نوه ی من رقابت کنید ؟
وقتی سکوتشون رو دید لبخند دوباره ای زد و دستی زد:
∆ پس واقعاً میخواید با هیونجین رقابت کنید، خیلی خوب هر کدومتون بتونه دل نوه امو به دست بیاره برنده ی تاج و تخت هوانگه
هیونجین اخمی کرد و رو به آقا بزرگ کرد
_اما اینطور نمیشه من همین الانشم ولیعهد پادشاهیتم چطور میتونی جایگاهی که مال منه رو بین بقیه تقسیم کنی هان؟چطور میخوای دختری که از بچگی زیر گوشم خوندی مال توئه رو حراج کنی ها ؟
هوانگ یو سانگ: بابا ، اول اخرش یونا عروس خودم میشه اینو بهت قول میدم
لبخند از لب اقا بزرگ محو شد ، تنها چیزی که ازش میترسید این بود که هیونم مثل پدرش بشه ، بزور با وجود هوانگ یو سانگ نفس میکشه ، دیگه تحمل یکی بدتر از پسر دیوونه اش رو نداشت که هوانگ هیونجین به دنیا اومد
_ من میرم پیش یونا...
فلیکس: اما تو نمیتونی...
_ زبونت خیلی دراز شده پسر عمه ببرش تا خودم نبریدمش
چانگبین: داری تهدیدمون میکنی هوانگ ؟ میخوای اعلام جنگ کنی با پسر عمه هات ؟
پوزخندی میزد:
_ شاید ، بستگی داره خودتون چطور فکر کنید...
هیون اومدی؟
_جانم عروسک الان میام...
و بعد چشمکی به جمع زد و وارد اتاق یونا شد
∆ همتون حرفامو شنیدین پس میخوام یه دختر دیگرو پیدا کنید ، اینهمه دختر میمیرن برای اینکه فقط یه نیم نگاهشون کنید بعد همتون چسبیدید به دختری که نشون شده ی هیونجینه ؟ میخواید براش بجنگید ؟
عمه: لینو و فلیکس من برای این دختره ی بی حیا نمیجنگند شخص خاصیم نیست که توجه پسرای منو...
فلیکس: مامان من یونارو میخوام و برای بدست اوردنش تلاش میکنم
لینو: متاسفم مامان ولی باید بگم داری خیلی بد حرف میزنی شاید یونا برای تو بی خاصیت باشه اما برای من نه...
آقا بزرگ به دعوای آنها خنده ای میکند و لب میزند:
∆پس شماها همه میخواید سر نوه ی من رقابت کنید ؟
وقتی سکوتشون رو دید لبخند دوباره ای زد و دستی زد:
∆ پس واقعاً میخواید با هیونجین رقابت کنید، خیلی خوب هر کدومتون بتونه دل نوه امو به دست بیاره برنده ی تاج و تخت هوانگه
هیونجین اخمی کرد و رو به آقا بزرگ کرد
_اما اینطور نمیشه من همین الانشم ولیعهد پادشاهیتم چطور میتونی جایگاهی که مال منه رو بین بقیه تقسیم کنی هان؟چطور میخوای دختری که از بچگی زیر گوشم خوندی مال توئه رو حراج کنی ها ؟
هوانگ یو سانگ: بابا ، اول اخرش یونا عروس خودم میشه اینو بهت قول میدم
لبخند از لب اقا بزرگ محو شد ، تنها چیزی که ازش میترسید این بود که هیونم مثل پدرش بشه ، بزور با وجود هوانگ یو سانگ نفس میکشه ، دیگه تحمل یکی بدتر از پسر دیوونه اش رو نداشت که هوانگ هیونجین به دنیا اومد
_ من میرم پیش یونا...
فلیکس: اما تو نمیتونی...
_ زبونت خیلی دراز شده پسر عمه ببرش تا خودم نبریدمش
چانگبین: داری تهدیدمون میکنی هوانگ ؟ میخوای اعلام جنگ کنی با پسر عمه هات ؟
پوزخندی میزد:
_ شاید ، بستگی داره خودتون چطور فکر کنید...
هیون اومدی؟
_جانم عروسک الان میام...
و بعد چشمکی به جمع زد و وارد اتاق یونا شد
- ۹.۶k
- ۱۵ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط