❤️🔥 قرار نبود عاشقت بشم
❤️🔥 قرار نبود عاشقت بشم
𝑷𝒂𝒓𝒕 3 | تو چرا برات مهمه؟!
لوئیس لپتاپش رو باز کرد و رو به هیونجین گفت:
لوئیس: «خب آقای مغرور، موضوع پروژه چیه؟»
هیونجین: «اگه پنج دقیقه ساکت بمونی، میتونم توضیح بدم.»
لوئیس: «وای، چه پیشنهاد جذابی! خودت امتحان کردی ببینی میتونی پنج دقیقه تحملم کنی؟ 😂»
هیونجین نگاه سردی بهش انداخت.
هیونجین: «واقعاً نمیدونم چرا اسم ما رو با هم گذاشتن.»
لوئیس: «چون سرنوشت میخواد بهت یاد بده چطوری با آدمهای دوستداشتنی رفتار کنی.»
هیونجین پوزخندی زد.
هیونجین: «تو؟ دوستداشتنی؟»
لوئیس: «حسودیت میشه چون همه دوستم دارن؟»
هیونجین: «آره، خیلی. شبها از غصه خوابم نمیبره!»
لوئیس زد زیر خنده.
---
بعد از یک ساعت کار، لوئیس سرش رو روی میز گذاشت.
هیونجین: «چته؟»
لوئیس: «گرسنهمه.»
هیونجین: «خب برو غذا بخور.»
لوئیس: «تنهایی؟ چه آدم بیرحمی هستی!»
هیونجین: «من همگروهیت هستم، نه پرستارت.»
لوئیس با مظلومیت ساختگی نگاهش کرد.
لوئیس: «باشه، من میرم. تو هم با پروژهت خوش باش.»
بلند شد و کیفش رو برداشت.
هیونجین چند ثانیه نگاهش کرد، بعد لپتاپش رو بست.
هیونجین: «کجا میری؟»
لوئیس: «مگه نگفتی برم غذا بخورم؟»
هیونجین: «منم گرسنهمه. بیا.»
لوئیس لبخند بزرگی زد.
لوئیس: «اِاِ! پس قلب داری! من فکر میکردم با سنگ ساخته شدی!»
هیونجین: «یه کلمهی دیگه بگی، خودت تنهایی غذا میخوری.»
لوئیس: «چشم، قربان! 😂»
---
توی کافه، هنوز سفارشهاشون نرسیده بود که همون پسری که لوئیس باهاش حرف میزد، وارد شد.
پسر: «لوئیس! چه اتفاقی! اینجا میای؟»
لوئیس با خوشحالی دست تکون داد.
لوئیس: «آره! بیا بشین.»
پسر کنار لوئیس نشست.
هیونجین اخم کرد و لیوان آبش رو برداشت.
پسر: «راستی، جمعه مهمونی داریم. میای؟»
لوئیس: «حتماً! آدرس رو برام بفرست.»
هیونجین ناگهان گفت:
هیونجین: «جمعه وقت نداره.»
لوئیس با تعجب برگشت.
لوئیس: «ببخشید؟ خودم میتونم دربارهی وقتم تصمیم بگیرم!»
هیونجین: «پروژهمون هنوز تموم نشده.»
لوئیس: «خب، قبلش تمومش میکنیم.»
پسر لبخندی زد و از جاش بلند شد.
پسر: «پس منتظرتم، لوئیس.»
وقتی رفت، لوئیس دستهاش رو روی سینهش جمع کرد.
لوئیس: «میشه بگی مشکل تو دقیقاً چیه؟»
هیونجین: «هیچی.»
لوئیس: «پس چرا نمیذاری برم مهمونی؟»
هیونجین: «من نگفتم نرو.»
لوئیس: «همین الان گفتی وقت ندارم!»
هیونجین سکوت کرد.
لوئیس کمی بهش نزدیک شد.
لوئیس: «نکنه حسودیت شده؟»
هیونجین با خونسردی به چشمهاش نگاه کرد.
هیونجین: «فکر نکن اینقدر برام مهمی.»
لبخند لوئیس محو شد، اما سریع خودش رو جمعوجور کرد.
لوئیس: «خیالت راحت، هوانگ. تو هم اونقدرها برام مهم نیستی.»
این بار لوئیس دیگه شوخی نکرد.
هیونجین به چهرهی جدیش نگاه کرد و برای اولین بار، از حرف خودش خوشحال نبود.
---
اون شب، هیونجین توی اتاقش روی تخت دراز کشیده بود و به حرف لوئیس فکر میکرد.
سونگهون توی تماس تصویری گفت:
سونگهون: «داداش، چرا اینقدر تو فکری؟»
هیونجین: «هیچی.»
سونگهون: «باز لوئیس؟»
هیونجین: «اسمش رو نیار!»
سونگهون خندید.
سونگهون: «باشه، عاشق نشدی که اینقدر عصبی میشی!»
هیونجین تماس رو قطع کرد.
گوشیش همون لحظه روشن شد.
پیام از لوئیس:
«فردا پروژه رو خودم انجام میدم. لازم نیست بیای.»
هیونجین چند بار پیام رو خوند.
انگشتش رو روی صفحه نگه داشت، اما نمیدونست چی جواب بده.
بالاخره نوشت:
«هر کاری دوست داری بکن.»
پیام رو فرستاد و گوشی رو کنار گذاشت.
ولی چند ثانیه بعد دوباره برداشت و به صفحه خیره شد.
زیر لب گفت:
هیونجین: «چرا وقتی ناراحته، منم حالم بد میشه؟»
و این اولین باری بود که هیونجین فهمید شاید مشکلش با لوئیس، اصلاً نفرت نباشه... ❤️🔥
پایان پارت ۳ 🖤
𝑷𝒂𝒓𝒕 3 | تو چرا برات مهمه؟!
لوئیس لپتاپش رو باز کرد و رو به هیونجین گفت:
لوئیس: «خب آقای مغرور، موضوع پروژه چیه؟»
هیونجین: «اگه پنج دقیقه ساکت بمونی، میتونم توضیح بدم.»
لوئیس: «وای، چه پیشنهاد جذابی! خودت امتحان کردی ببینی میتونی پنج دقیقه تحملم کنی؟ 😂»
هیونجین نگاه سردی بهش انداخت.
هیونجین: «واقعاً نمیدونم چرا اسم ما رو با هم گذاشتن.»
لوئیس: «چون سرنوشت میخواد بهت یاد بده چطوری با آدمهای دوستداشتنی رفتار کنی.»
هیونجین پوزخندی زد.
هیونجین: «تو؟ دوستداشتنی؟»
لوئیس: «حسودیت میشه چون همه دوستم دارن؟»
هیونجین: «آره، خیلی. شبها از غصه خوابم نمیبره!»
لوئیس زد زیر خنده.
---
بعد از یک ساعت کار، لوئیس سرش رو روی میز گذاشت.
هیونجین: «چته؟»
لوئیس: «گرسنهمه.»
هیونجین: «خب برو غذا بخور.»
لوئیس: «تنهایی؟ چه آدم بیرحمی هستی!»
هیونجین: «من همگروهیت هستم، نه پرستارت.»
لوئیس با مظلومیت ساختگی نگاهش کرد.
لوئیس: «باشه، من میرم. تو هم با پروژهت خوش باش.»
بلند شد و کیفش رو برداشت.
هیونجین چند ثانیه نگاهش کرد، بعد لپتاپش رو بست.
هیونجین: «کجا میری؟»
لوئیس: «مگه نگفتی برم غذا بخورم؟»
هیونجین: «منم گرسنهمه. بیا.»
لوئیس لبخند بزرگی زد.
لوئیس: «اِاِ! پس قلب داری! من فکر میکردم با سنگ ساخته شدی!»
هیونجین: «یه کلمهی دیگه بگی، خودت تنهایی غذا میخوری.»
لوئیس: «چشم، قربان! 😂»
---
توی کافه، هنوز سفارشهاشون نرسیده بود که همون پسری که لوئیس باهاش حرف میزد، وارد شد.
پسر: «لوئیس! چه اتفاقی! اینجا میای؟»
لوئیس با خوشحالی دست تکون داد.
لوئیس: «آره! بیا بشین.»
پسر کنار لوئیس نشست.
هیونجین اخم کرد و لیوان آبش رو برداشت.
پسر: «راستی، جمعه مهمونی داریم. میای؟»
لوئیس: «حتماً! آدرس رو برام بفرست.»
هیونجین ناگهان گفت:
هیونجین: «جمعه وقت نداره.»
لوئیس با تعجب برگشت.
لوئیس: «ببخشید؟ خودم میتونم دربارهی وقتم تصمیم بگیرم!»
هیونجین: «پروژهمون هنوز تموم نشده.»
لوئیس: «خب، قبلش تمومش میکنیم.»
پسر لبخندی زد و از جاش بلند شد.
پسر: «پس منتظرتم، لوئیس.»
وقتی رفت، لوئیس دستهاش رو روی سینهش جمع کرد.
لوئیس: «میشه بگی مشکل تو دقیقاً چیه؟»
هیونجین: «هیچی.»
لوئیس: «پس چرا نمیذاری برم مهمونی؟»
هیونجین: «من نگفتم نرو.»
لوئیس: «همین الان گفتی وقت ندارم!»
هیونجین سکوت کرد.
لوئیس کمی بهش نزدیک شد.
لوئیس: «نکنه حسودیت شده؟»
هیونجین با خونسردی به چشمهاش نگاه کرد.
هیونجین: «فکر نکن اینقدر برام مهمی.»
لبخند لوئیس محو شد، اما سریع خودش رو جمعوجور کرد.
لوئیس: «خیالت راحت، هوانگ. تو هم اونقدرها برام مهم نیستی.»
این بار لوئیس دیگه شوخی نکرد.
هیونجین به چهرهی جدیش نگاه کرد و برای اولین بار، از حرف خودش خوشحال نبود.
---
اون شب، هیونجین توی اتاقش روی تخت دراز کشیده بود و به حرف لوئیس فکر میکرد.
سونگهون توی تماس تصویری گفت:
سونگهون: «داداش، چرا اینقدر تو فکری؟»
هیونجین: «هیچی.»
سونگهون: «باز لوئیس؟»
هیونجین: «اسمش رو نیار!»
سونگهون خندید.
سونگهون: «باشه، عاشق نشدی که اینقدر عصبی میشی!»
هیونجین تماس رو قطع کرد.
گوشیش همون لحظه روشن شد.
پیام از لوئیس:
«فردا پروژه رو خودم انجام میدم. لازم نیست بیای.»
هیونجین چند بار پیام رو خوند.
انگشتش رو روی صفحه نگه داشت، اما نمیدونست چی جواب بده.
بالاخره نوشت:
«هر کاری دوست داری بکن.»
پیام رو فرستاد و گوشی رو کنار گذاشت.
ولی چند ثانیه بعد دوباره برداشت و به صفحه خیره شد.
زیر لب گفت:
هیونجین: «چرا وقتی ناراحته، منم حالم بد میشه؟»
و این اولین باری بود که هیونجین فهمید شاید مشکلش با لوئیس، اصلاً نفرت نباشه... ❤️🔥
پایان پارت ۳ 🖤
- ۳۰۷
- ۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط