پارت 48
پارت 48
رمان عشق مدرسه ای
ات: حسود
هیونجین : ( خنده)
فلیکس: خب
ات: خب چی؟
فلیکس : میمونید یا میرید؟
ات: میریم میخوایم بریم خونه ی مامان بابای هیون تو هم باید بیای
فلیکس: چرا من؟
ات: ناسلامتی برادر عروسی
فلیکس: اها اوکی
هیونجین: فقط زود اماده شو
فلیکس: باشه صبر کنین
بعد از 10 دقیقه فلیکس اماده شد:
هیونجین: درخت میکاری تو اتاقت چقدر طول کشید
ات: والا
فلیکس: ای خدا چرا اینجوری میکنید فقط 10 دقیقه طول کشید به خدا!
ات: باشه حالا بحث نکیند بریم
ویو وقتی که رسیدند خونه ی مامان بابای هیون:
(نویسنده:مامان هیون رو م . ه نشون میدم و بابای هیون رو ب. ه نشون میدم)👌
در زدن و رفتند تو
ات: سلام
م. ه: سلام دخترم
هیونجین: سلام بابا و مامان
ب. ه : سلام به همگی
فلیکس: سلام
م. ه: خب بیاین اینجا بشینین
هیونجین: خب مامان بابا ایشون دوست دخترمه خیلی دوستش دارم میشه گفت 5 ماهه میشناسمش نمیدونم شایدم بیشتر این پسره هم فلیکس هست بردارش اومدیم که...
مامان هیون حرف هیون رو قطع کرد و گفت:
م. ه: به به چه دختر زیبایی ! همکلاسی پسرمی دخترم؟
ات: بله . ممنونم
ب.ه: دخترم اسمت چیه؟ چند سالته؟
ات: من اسمم ات هست و 21 سالمه
ب. ه: چه اسم قشنگی داری دخترم
ات: ممنونم نظر لطفتونه!
م. ه: چقدر به هیون میای!
ات و هیون بهم نگاه کوتاهی انداختند و لبخند زدند.
م. ه: اگه بزارم ازدواج کنین نوه برام میارین؟
ات با تعجب و ترس گفت:
ات: چ چی؟
م. ه: نوه دیگه
ب. ه: اگه بتونین نوه بیارین میزاریم ازدواج کنین
هیون به ات نگاه کرد و پوزخند زد و گفت :
هیونجین: اصلا شما حرف ازدواج رو بزن ما 10 تا نوه میاریم
ات یهو چایی پرید تو گلوش
هیونجین: ات خوبی؟ ( نگران)
ات: اره خوبم چیزی نیست
م. ه: خب پس عروسمون شدی مبارکهههههه
ب. ه: ات خانواده نداری؟
ات قضیه رو براشون توضیح دادو دل داریش دادند و این چیزا و از فلیکس هم بله گرفتند و تازه نامزد شده بودند که 2 ماه دیگه عروسیشون بود.
ویو هفته دوم بعد از رفتن پیش مامان بابای هیون:
ات: هیون میخوام به بچه ها( منظورش لیسا و مینهو ایناست ) بگم میخوایم یک دوماه دیگه عروسی کنیم اینجا بگن بیان بگم بهشون.
هیونجین: باشه اوکیه بگو.
پایان پارت💓🤧
رمان عشق مدرسه ای
ات: حسود
هیونجین : ( خنده)
فلیکس: خب
ات: خب چی؟
فلیکس : میمونید یا میرید؟
ات: میریم میخوایم بریم خونه ی مامان بابای هیون تو هم باید بیای
فلیکس: چرا من؟
ات: ناسلامتی برادر عروسی
فلیکس: اها اوکی
هیونجین: فقط زود اماده شو
فلیکس: باشه صبر کنین
بعد از 10 دقیقه فلیکس اماده شد:
هیونجین: درخت میکاری تو اتاقت چقدر طول کشید
ات: والا
فلیکس: ای خدا چرا اینجوری میکنید فقط 10 دقیقه طول کشید به خدا!
ات: باشه حالا بحث نکیند بریم
ویو وقتی که رسیدند خونه ی مامان بابای هیون:
(نویسنده:مامان هیون رو م . ه نشون میدم و بابای هیون رو ب. ه نشون میدم)👌
در زدن و رفتند تو
ات: سلام
م. ه: سلام دخترم
هیونجین: سلام بابا و مامان
ب. ه : سلام به همگی
فلیکس: سلام
م. ه: خب بیاین اینجا بشینین
هیونجین: خب مامان بابا ایشون دوست دخترمه خیلی دوستش دارم میشه گفت 5 ماهه میشناسمش نمیدونم شایدم بیشتر این پسره هم فلیکس هست بردارش اومدیم که...
مامان هیون حرف هیون رو قطع کرد و گفت:
م. ه: به به چه دختر زیبایی ! همکلاسی پسرمی دخترم؟
ات: بله . ممنونم
ب.ه: دخترم اسمت چیه؟ چند سالته؟
ات: من اسمم ات هست و 21 سالمه
ب. ه: چه اسم قشنگی داری دخترم
ات: ممنونم نظر لطفتونه!
م. ه: چقدر به هیون میای!
ات و هیون بهم نگاه کوتاهی انداختند و لبخند زدند.
م. ه: اگه بزارم ازدواج کنین نوه برام میارین؟
ات با تعجب و ترس گفت:
ات: چ چی؟
م. ه: نوه دیگه
ب. ه: اگه بتونین نوه بیارین میزاریم ازدواج کنین
هیون به ات نگاه کرد و پوزخند زد و گفت :
هیونجین: اصلا شما حرف ازدواج رو بزن ما 10 تا نوه میاریم
ات یهو چایی پرید تو گلوش
هیونجین: ات خوبی؟ ( نگران)
ات: اره خوبم چیزی نیست
م. ه: خب پس عروسمون شدی مبارکهههههه
ب. ه: ات خانواده نداری؟
ات قضیه رو براشون توضیح دادو دل داریش دادند و این چیزا و از فلیکس هم بله گرفتند و تازه نامزد شده بودند که 2 ماه دیگه عروسیشون بود.
ویو هفته دوم بعد از رفتن پیش مامان بابای هیون:
ات: هیون میخوام به بچه ها( منظورش لیسا و مینهو ایناست ) بگم میخوایم یک دوماه دیگه عروسی کنیم اینجا بگن بیان بگم بهشون.
هیونجین: باشه اوکیه بگو.
پایان پارت💓🤧
- ۱۵۲
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط