فرشتهی وحشی من
فرشتهی وحشی من
کاپل:هیونلیکس
ژانر: امگاورس، ازدواج اجباری، رمنس، ورس، اسمات/هات
صدای بستهشدن در چوبی و سنگین عمارت، مثل پتکی توی سر فلیکس صدا داد. بالاخره تموم شده بود. اون مراسم لعنتی و اشرافی که فقط برای پیوند زدن دو تا از قدرتمندترین پکهای شهر چیده شده بود، حالا جاش رو داده بود به سکوت خفهکنندهی این پنتهاوس تاریک.
فلیکس کتش رو با حرص درآورد و پرت کرد روی کاناپه چرمی. کراواتش رو شل کرد و نفس عمیقی کشید. بوی عطر تند و دارچینی هیونجین تمام فضا رو پر کرده بود؛ بویی که تمام غرایز امگاش رو قلقلک میداد، اما بخش آلفای وجودش مدام غرش میکرد که نباید تسلیم بشه. آره، اونها هر دو از قویترینها بودن؛ دو تا گرگ که عادت نداشتن زیر دست کسی باشن.
هیونجین با قدمهای آروم و چشمهایی که از شدت تاریکی به قرمزی میزد، نزدیک شد. لیوان ویسکی دستش بود. دکمههای بالایی پیراهن مشکیش باز بود و ترقوههای کشیدهش زیر نور کم اتاق میدرخشید.
هیونجین نیشخندی زد و زمزمه کرد:
«هنوزم داری گارد میگیری، فلیکس؟ فکر میکردم اون کشیش به اندازه کافی بهمون فهموند که از امشب به بعد مال همیم.»
فلیکس برگشت و با چشمهای تیزش به هیونجین زل زد. فرمون توتفرنگی و تلخی ترنج ازش آزاد شد؛ بویی که هر کسی رو مدهوش میکرد، اما در عین حال نشونهی تسلیمناپذیری بود:
«مال هم بودن به این معنی نیست که قراره روی تخت بهت تعظیم کنم، هوانگ. تو خوب میدونی من کیام.»
هیونجین لیوان رو روی میز گذاشت، فاصلهشون رو به صفر رسوند و دستش رو دور کمر باریک فلیکس حلقه کرد. فلیکس حرکتی برای عقب کشیدن نکرد، فقط دستهاش رو روی سینهی هیونجین گذاشت. نفسهای داغ هیونجین به ل//بهای فلیکس میخورد:
«کی گفته قراره تعظیم کنی؟... من عاشق جنگیدنم بیبی.»
همین جمله کافی بود تا جرقهی آتیش زده بشه. هیونجین ل//بهاش رو وحشیانه و بدون معطلی روی ل//بهای پر و سرخ فلیکس کوبید. بو//سهای خشن، پر از نیاز، مالکیت و ولع. فلیکس برای یه لحظه نا//لهای از بین ل//بهاش خارج شد، اما خیلی زود با گاز گرفتن ل/ب پایین هیونجین کنترل رو پس گرفت. طعم گس خون بین دهان هر دوشون پیچید و حرارت بدنهاشون رو به اوج رسوند.
فلیکس با یه حرکت غافلگیرکننده، هیونجین رو به عقب هل داد. هیونجین روی لبهی تخت افتاد و قبل از اینکه بخواد حرکتی بکنه، فلیکس روی پاهاش نشست و دستهاش رو توی موهای بلند و ابریشمی هیونجین فرو برد. حالا فلیکس بود که از بالا نگاهش میکرد؛ چشمهای خاکستریش از حس سلطهگری برق میزد:
«امشب من تصمیم میگیرم کی بالا باشه، آلفا...»
هیونجین تکخندهی بم و جذابی زد و سرش رو عقب داد، اجازه داد فلیکس گردنش رو ب//بوسه و با دندونهاش پوست ترقوهش رو خراش بده:
«نشونم بده پس... منتظرم.»
فلیکس پیراهن هیونجین رو با بیقراری درآورد. ل//بهاش مسیر گردن تا سینههای خوشتراش هیونجین رو طی میکرد و نا//لههای خفه و بم هیونجین توی گوشش طنینانداز میشد. بو//سهها از سر لجبازی شروع شده بودن، اما حالا جز هو//س خالص و خواستن شدید چیز دیگهای باقی نمونده بود. فرمونهاشون با هم قاطی شده بود؛ بمبی از گرما، رایحه و حسرت چندماهه.
اما هیونجین کسی نبود که تا آخر زیر دست بمونه. وسط نا//لههای بریدهبریدشون، وقتی فلیکس با دستهای داغش خط کمر هیونجین رو نوازش میکرد، هیونجین کمر فلیکس رو چنگ زد، چرخید و اون رو زیر بدن خودش روی تشک حبس کرد. حالا هیونجین مسلط بود، با نفسهایی که به شماره افتاده بود و نگاهی که میخواست فلیکس رو ببلعه.
«حالا نوبت منه، فرشتهی وحشی من...» هیونجین با صدایی دورگه و خمار لب زد.
فلیکس دستهاش رو دور گردن هیونجین حلقه کرد و با لبخندی نفسگیر، پاهاش رو دور کمرش قفل کرد:
«زود باش هوانگ... عذابم نده.»
تمام مقاومتها شکست. لباسها یکی پس از دیگری ناپدید شدن و پوست به پوست پیوند خورد. نا//لهها، نفسهای سوخته، لم//سهای بیرحمانه و پر از عطش، و جرقههای داغی که هر بار با برخورد بدنهاشون ایجاد میشد. توی اون اتاق، نه دیگه صحبت از ازدواج اجباری بود و نه جنگ قدرت؛ فقط دو تا روح سرکش بودن که فهمیده بودن هیچ پناهی جز آغوش هم ندارن.
نزدیکای صبح، وقتی نور ملایم مهتاب روی تنهای عرقکرده و به هم پیچیدهشون افتاده بود، فلیکس سرش رو روی سینهی هیونجین گذاشته بود و به صدای تپش قلب آروم گرفتهش گوش میداد. هیونجین همونطور که انگشتهاش رو لای موهای بلوند فلیکس میچرخوند، بو//سهی نرمی روی پیشونیش کاشت:
«فکر کنم این اجبار... بهترین اتفاق زندگیم بود.»
فلیکس گوشهی ل//بش بالا رفت و بدون اینکه چشمهاش رو باز کنه، خودش رو بیشتر توی بغلش جا داد:
«هنوزم دور بعد نوبت منه، هیونجین.»
(مثله صگ سانسور کردم-😻💔)
کاپل:هیونلیکس
ژانر: امگاورس، ازدواج اجباری، رمنس، ورس، اسمات/هات
صدای بستهشدن در چوبی و سنگین عمارت، مثل پتکی توی سر فلیکس صدا داد. بالاخره تموم شده بود. اون مراسم لعنتی و اشرافی که فقط برای پیوند زدن دو تا از قدرتمندترین پکهای شهر چیده شده بود، حالا جاش رو داده بود به سکوت خفهکنندهی این پنتهاوس تاریک.
فلیکس کتش رو با حرص درآورد و پرت کرد روی کاناپه چرمی. کراواتش رو شل کرد و نفس عمیقی کشید. بوی عطر تند و دارچینی هیونجین تمام فضا رو پر کرده بود؛ بویی که تمام غرایز امگاش رو قلقلک میداد، اما بخش آلفای وجودش مدام غرش میکرد که نباید تسلیم بشه. آره، اونها هر دو از قویترینها بودن؛ دو تا گرگ که عادت نداشتن زیر دست کسی باشن.
هیونجین با قدمهای آروم و چشمهایی که از شدت تاریکی به قرمزی میزد، نزدیک شد. لیوان ویسکی دستش بود. دکمههای بالایی پیراهن مشکیش باز بود و ترقوههای کشیدهش زیر نور کم اتاق میدرخشید.
هیونجین نیشخندی زد و زمزمه کرد:
«هنوزم داری گارد میگیری، فلیکس؟ فکر میکردم اون کشیش به اندازه کافی بهمون فهموند که از امشب به بعد مال همیم.»
فلیکس برگشت و با چشمهای تیزش به هیونجین زل زد. فرمون توتفرنگی و تلخی ترنج ازش آزاد شد؛ بویی که هر کسی رو مدهوش میکرد، اما در عین حال نشونهی تسلیمناپذیری بود:
«مال هم بودن به این معنی نیست که قراره روی تخت بهت تعظیم کنم، هوانگ. تو خوب میدونی من کیام.»
هیونجین لیوان رو روی میز گذاشت، فاصلهشون رو به صفر رسوند و دستش رو دور کمر باریک فلیکس حلقه کرد. فلیکس حرکتی برای عقب کشیدن نکرد، فقط دستهاش رو روی سینهی هیونجین گذاشت. نفسهای داغ هیونجین به ل//بهای فلیکس میخورد:
«کی گفته قراره تعظیم کنی؟... من عاشق جنگیدنم بیبی.»
همین جمله کافی بود تا جرقهی آتیش زده بشه. هیونجین ل//بهاش رو وحشیانه و بدون معطلی روی ل//بهای پر و سرخ فلیکس کوبید. بو//سهای خشن، پر از نیاز، مالکیت و ولع. فلیکس برای یه لحظه نا//لهای از بین ل//بهاش خارج شد، اما خیلی زود با گاز گرفتن ل/ب پایین هیونجین کنترل رو پس گرفت. طعم گس خون بین دهان هر دوشون پیچید و حرارت بدنهاشون رو به اوج رسوند.
فلیکس با یه حرکت غافلگیرکننده، هیونجین رو به عقب هل داد. هیونجین روی لبهی تخت افتاد و قبل از اینکه بخواد حرکتی بکنه، فلیکس روی پاهاش نشست و دستهاش رو توی موهای بلند و ابریشمی هیونجین فرو برد. حالا فلیکس بود که از بالا نگاهش میکرد؛ چشمهای خاکستریش از حس سلطهگری برق میزد:
«امشب من تصمیم میگیرم کی بالا باشه، آلفا...»
هیونجین تکخندهی بم و جذابی زد و سرش رو عقب داد، اجازه داد فلیکس گردنش رو ب//بوسه و با دندونهاش پوست ترقوهش رو خراش بده:
«نشونم بده پس... منتظرم.»
فلیکس پیراهن هیونجین رو با بیقراری درآورد. ل//بهاش مسیر گردن تا سینههای خوشتراش هیونجین رو طی میکرد و نا//لههای خفه و بم هیونجین توی گوشش طنینانداز میشد. بو//سهها از سر لجبازی شروع شده بودن، اما حالا جز هو//س خالص و خواستن شدید چیز دیگهای باقی نمونده بود. فرمونهاشون با هم قاطی شده بود؛ بمبی از گرما، رایحه و حسرت چندماهه.
اما هیونجین کسی نبود که تا آخر زیر دست بمونه. وسط نا//لههای بریدهبریدشون، وقتی فلیکس با دستهای داغش خط کمر هیونجین رو نوازش میکرد، هیونجین کمر فلیکس رو چنگ زد، چرخید و اون رو زیر بدن خودش روی تشک حبس کرد. حالا هیونجین مسلط بود، با نفسهایی که به شماره افتاده بود و نگاهی که میخواست فلیکس رو ببلعه.
«حالا نوبت منه، فرشتهی وحشی من...» هیونجین با صدایی دورگه و خمار لب زد.
فلیکس دستهاش رو دور گردن هیونجین حلقه کرد و با لبخندی نفسگیر، پاهاش رو دور کمرش قفل کرد:
«زود باش هوانگ... عذابم نده.»
تمام مقاومتها شکست. لباسها یکی پس از دیگری ناپدید شدن و پوست به پوست پیوند خورد. نا//لهها، نفسهای سوخته، لم//سهای بیرحمانه و پر از عطش، و جرقههای داغی که هر بار با برخورد بدنهاشون ایجاد میشد. توی اون اتاق، نه دیگه صحبت از ازدواج اجباری بود و نه جنگ قدرت؛ فقط دو تا روح سرکش بودن که فهمیده بودن هیچ پناهی جز آغوش هم ندارن.
نزدیکای صبح، وقتی نور ملایم مهتاب روی تنهای عرقکرده و به هم پیچیدهشون افتاده بود، فلیکس سرش رو روی سینهی هیونجین گذاشته بود و به صدای تپش قلب آروم گرفتهش گوش میداد. هیونجین همونطور که انگشتهاش رو لای موهای بلوند فلیکس میچرخوند، بو//سهی نرمی روی پیشونیش کاشت:
«فکر کنم این اجبار... بهترین اتفاق زندگیم بود.»
فلیکس گوشهی ل//بش بالا رفت و بدون اینکه چشمهاش رو باز کنه، خودش رو بیشتر توی بغلش جا داد:
«هنوزم دور بعد نوبت منه، هیونجین.»
(مثله صگ سانسور کردم-😻💔)
- ۲۲۶
- ۲۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط