پارت : یک رمان : عشق جذاب من 💜

سلام من دیانام ۱۹ سالمه پدر و مادرم رو از دست دادم یک خواهر دارم به نام رومینا دوست صمیمیم ستایش من توی یک کافه کار میکنم .

الان شبه باید در کافه رو ببندم و برم خونه در رو قفل کردم و یک تاکسی گرفتم و رفتم خونه در رو باز کردم دیانا : سلام رومینا : سلام دیانا : سلام خیلی خستم من رفتم بخوابم واستا منم بیام دیانا : باش دیانا : چرا زود از کافه رفتی ؟ رومینا : کار داشتم
دیانا : چیکار ؟
رومینا : هیچی ولش ؛ دیانا ارسلان پسر خوبیه
دیانا : تو ب اون چیکار داری
رومینا : پسر خوبیه ازش خوشم اومده
دیانا : نبینم درو برش باشی ها
رومینا : عه نکنه چرا نکنه خودت خودت از ارسلان خوشت میاد
دیانا : نخیر هم ؛ این همه پسر تو کافه تو از ارسلان خوشت اومده تازه خودت میدونی فرزاد تو رو دوست داره

رومینا : باش شب بخیر
دیانا : شب خوش _______ فردا صبح _______🌷

دیانا بلند شدم سریع رومینا رو بیدار کردم رومینا پاشو پاشو دیر میشه
رومینا : باش
دیانا رفتم حاضر شدم رومینا بریم
رومینا : من آمادم بریم
دیانا : بریم درو ببند
رومینا : باش
تاکسی گرفتیم و سوار شدیم و رسیدیم دیدم ارسلان داره در رو باز میکنه رفتم پیشش سلام کردم
ارسلان : سلام عزیزم خوبی ؟
دیانا با گفتن حرف ارسلان تعجب کردم و گفتم مرسی





خب پایان پارت یک حمایت کنین دوستون دارم
کامنت ۲۰ تا بذارید
دیدگاه ها (۲)

پنهان عشق

رمان:(تا وقتی که عاشقت بشم)

سیلام بیبی های من 😍🎀 چطورین ؟🧸 بریم برای پارت گذاری ؟😎بزن بر...

#عشق در نگاه او part 4ویو سالی رفتم رو تخت دراز کشیدم همش دا...

THE DARK SHADOWS

«اسلاید بعد لباس تهیونگ»لتس گو؟؟فایتینگ 🔮 🤞 (تابع قوانین ویس...

☆_هزار یک شب_☆   ♡پارت:٣ میخواستم جواب اون هفتا پسره رو بدم ...

پارت۵

عزیز ترین دشمن من : ...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part25براش از نقشم توضی دادم و غر زدناشو گذاش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط