عشق خون آشام
عشق خون آشام
قسمت هفتم
وقتی بیدار شدم کلی از ظهر گذشته بود احساس درد و سوزش تو پاهام
داشتم که وقتی کفشام و درآوردم پشت پام زخم شده بود و پوستش رفته
بود انگشتای پام هم تاول زده بود و خیلی درد میکرد با هر جونکندنی بود
خودم و به اتاقم رسوندم و لباسم و در آوردم گل سر و چیزای دیگه رو هم
درآوردم و یه دست لباس برداشتم و رفتم یه دوش بگیرم که شنیدم چندبار
گوشیم زنگ زد وقتی از حموم اومدم بیرون شماره رو که دیدم عصبانی
چند بار به گوشیش زنگ زدم که جواب نداد دوباره که زنگ زدم قطع کرد
شدم و گوشیم و پرت کردم رو میز و آروم آروم رفتم تو آشپزخونه یه
املت درست کردم و خوردم یه کم پماد روی زخم هام گذاشتم و دوباره
رفتم خوابیدم خوشبختانه امروز یکشنبه بود و من کاری نداشتم صبح
که بیدار شدم خیلی حالم خوب نبود انگار تب داشتم همجام گُر گرفته بود
وقتی از تخت اومدم پایین چشمام سیاهی رفت و افتادم رو تخت و از
حال رفتم وقتی بهوش اومدم به ساعت نگاه کردم 10:30 بود
به آموزشگاه زنگ زدم و گفتم ملینا :من خیلی حالم بده و نمیتونم بیام
وتا دوسه روز دیگه نمیتونم بیام مدیر علت و پرسید و منم یه چیزی
گفتم تا قانع شد بعد رفتم دست و صورتم و با آب سرد شستم و رفتم
تو آشپزخونه و یه شیر و عسل برا خودم درست کردم
با یه قهوه که خواب از سرم بپره همه رو آوردم رو میز گذاشتم و
تلویزیون و روشن کردم هی این کانال اون کانال میکردم که یه جا
اخبار بود و یه پلیس درباره یه جسد که حوالی شهر پیدا شده بود
حرف میزد میگفت زمان مرگش به دو روز قبل میرسه یعنی جشن
هالووین اونم مثل جسد های پیدا شده دو سوراخ روی گردنش
بوده و کارشناسها هنوز نفهمیدن چرا اینها رو اینجوری میکشن
زود زدم یه کانال دیگه و صبحونم و خوردم سرم خیلی درد میکرد
تلویزیون و خاموش کردم و رو کاناپه خوابیدم با صدای در بیدار
شدم نزدیکای عصر بود رفتم تا در و باز کردم ، کاشکی اون در
و باز نمیکردم . جونگ مین پشت در بود با ناراحتی برگشتم تو
خیلی کلافه بودم دو روز بود که ازش خبر نداشتم از خونه هم
بیرون نرفته بود دیگه نتونستم بیشتر از این صبر کنم رفتم خونش
ملینا همین که در و باز کرد و منم ودید خیلی عصبانی شد و رفت
تو سالن شروع کرد به غرغر کردن منم از خجالت سرم و انداختم
پایین و همونجا جلوی در وایساده بودم .
سالن و گفتم ملینا : تو اینجا چیکار داری برای چی اومدی؟ الآن
حالم خوب نیست حوصله ندارم باهات دعوا کنم برو تا به حسابت
برسم . جونگ مین سرش و انداخته بود پایین و جلوی دروایساده
بود برگشتم در و ببندم که پاش و گذاشت جلو در و به آرومی گفت
جونگ مین:هرچی بگی حق داری من نباید تو رو تنها میذاشتم
ولی بهتره دلیل این کارم و بشنوی بعد هر کاری خواستی بکن
نمیتونستم راستش و بهش بگم پس یه داستانی جور کردم و گفتم
من رفتم غذا بگیرم صدای جیغ شنیدم دیدم چندتا مرد دوتا
دختر و دارن اذیت میکنن منم رفتم به اون دخترا کمک کنم که
بخاطر تعقیب کردن اون مردها از اونجا دور شدم و باهاشون
درگیر شدم بهرحال خیلی ببخشین که اونجا تنهات گذاشتم منم یه
دفعه گریه م گرفت و ملینا : گفتم می دونی
اون مرد میخواست اذیتم کنه چقدر ترسیده بودم؟ میدونی وقتی
بین اون آدمای عجیب و ترسناک دیدم تنهام چه حس بدی داشتم
من خیلی ترسیدم خیلی و زدم زیر گریه و رفتم نشستم رو کاناپه
جونگ مین هم در و بست و اومد کنار من نشست و گفت
جونگ مین : آره میدونم چقدر سختی و عذاب کشیدی ، با دستش
اشکهام و پاک کرد و با تعجب گفت :
اشکاش و که پاک کردم حس کردم صورتش خیلی داغه تب داشت
جونگ مین : چرا اینقدر صورتت داغه آره خیلی تب داری
پاشو ببرمت دکتر و دستم و گرفت که بلندم کنه که پاهام خیلی
درد گرفت و گفتم ملینا : نمیتونم راه برم پاهام خیلی درد میکنه
جونگ مین به زخمها وتاول های پام نگاه کرد و با خجالت گفت
نمیدونستم چی بگم خیلی براش ناراحت شدم زود رفتم بیرون
جونگ مین : من واقعا" نمیدونم چطور ازت معذرت بخوام من
خیلی شرمندم و زود رفت بیرون بعد از چند دقیقه در زد و
با خودم گفتم شاید با این کار بتونم یه کم از ناراحتیش کم کنم
سریع زفتم دم داروخونه و کمی وسایل پانسمان و قرص تب
برو و مُسکن گرفتم و کمی هم میوه خریدم که براش خوب بود
وقتی من در و باز کردم چند تا کیسه دارو وسایل پانسمان و
میوه و ... از این جور چیزا خریده بود اومد و اونا رو
گذاشت رو اُپن آشپزخونه و میوه ها رو گذاشت تو یخچال
و کیسه دارو و وسایل پانسمان و گذاشت رو میز من
همینطور که وایساده بودم و نگاه میکردم جونگ مین گفت
رفتم تو تراس و بهش گفتم بیاد تا زخماش و ببینم و ببندم هوای
آزاد حالش و بهتر میکرد نشستم وسایل و گذاشتم رو تخت
جونگ مین : بیا اینجا بشین میخوام زخمای پاهات و ببینم
و منم آروم آروم رفتم سمت
قسمت هفتم
وقتی بیدار شدم کلی از ظهر گذشته بود احساس درد و سوزش تو پاهام
داشتم که وقتی کفشام و درآوردم پشت پام زخم شده بود و پوستش رفته
بود انگشتای پام هم تاول زده بود و خیلی درد میکرد با هر جونکندنی بود
خودم و به اتاقم رسوندم و لباسم و در آوردم گل سر و چیزای دیگه رو هم
درآوردم و یه دست لباس برداشتم و رفتم یه دوش بگیرم که شنیدم چندبار
گوشیم زنگ زد وقتی از حموم اومدم بیرون شماره رو که دیدم عصبانی
چند بار به گوشیش زنگ زدم که جواب نداد دوباره که زنگ زدم قطع کرد
شدم و گوشیم و پرت کردم رو میز و آروم آروم رفتم تو آشپزخونه یه
املت درست کردم و خوردم یه کم پماد روی زخم هام گذاشتم و دوباره
رفتم خوابیدم خوشبختانه امروز یکشنبه بود و من کاری نداشتم صبح
که بیدار شدم خیلی حالم خوب نبود انگار تب داشتم همجام گُر گرفته بود
وقتی از تخت اومدم پایین چشمام سیاهی رفت و افتادم رو تخت و از
حال رفتم وقتی بهوش اومدم به ساعت نگاه کردم 10:30 بود
به آموزشگاه زنگ زدم و گفتم ملینا :من خیلی حالم بده و نمیتونم بیام
وتا دوسه روز دیگه نمیتونم بیام مدیر علت و پرسید و منم یه چیزی
گفتم تا قانع شد بعد رفتم دست و صورتم و با آب سرد شستم و رفتم
تو آشپزخونه و یه شیر و عسل برا خودم درست کردم
با یه قهوه که خواب از سرم بپره همه رو آوردم رو میز گذاشتم و
تلویزیون و روشن کردم هی این کانال اون کانال میکردم که یه جا
اخبار بود و یه پلیس درباره یه جسد که حوالی شهر پیدا شده بود
حرف میزد میگفت زمان مرگش به دو روز قبل میرسه یعنی جشن
هالووین اونم مثل جسد های پیدا شده دو سوراخ روی گردنش
بوده و کارشناسها هنوز نفهمیدن چرا اینها رو اینجوری میکشن
زود زدم یه کانال دیگه و صبحونم و خوردم سرم خیلی درد میکرد
تلویزیون و خاموش کردم و رو کاناپه خوابیدم با صدای در بیدار
شدم نزدیکای عصر بود رفتم تا در و باز کردم ، کاشکی اون در
و باز نمیکردم . جونگ مین پشت در بود با ناراحتی برگشتم تو
خیلی کلافه بودم دو روز بود که ازش خبر نداشتم از خونه هم
بیرون نرفته بود دیگه نتونستم بیشتر از این صبر کنم رفتم خونش
ملینا همین که در و باز کرد و منم ودید خیلی عصبانی شد و رفت
تو سالن شروع کرد به غرغر کردن منم از خجالت سرم و انداختم
پایین و همونجا جلوی در وایساده بودم .
سالن و گفتم ملینا : تو اینجا چیکار داری برای چی اومدی؟ الآن
حالم خوب نیست حوصله ندارم باهات دعوا کنم برو تا به حسابت
برسم . جونگ مین سرش و انداخته بود پایین و جلوی دروایساده
بود برگشتم در و ببندم که پاش و گذاشت جلو در و به آرومی گفت
جونگ مین:هرچی بگی حق داری من نباید تو رو تنها میذاشتم
ولی بهتره دلیل این کارم و بشنوی بعد هر کاری خواستی بکن
نمیتونستم راستش و بهش بگم پس یه داستانی جور کردم و گفتم
من رفتم غذا بگیرم صدای جیغ شنیدم دیدم چندتا مرد دوتا
دختر و دارن اذیت میکنن منم رفتم به اون دخترا کمک کنم که
بخاطر تعقیب کردن اون مردها از اونجا دور شدم و باهاشون
درگیر شدم بهرحال خیلی ببخشین که اونجا تنهات گذاشتم منم یه
دفعه گریه م گرفت و ملینا : گفتم می دونی
اون مرد میخواست اذیتم کنه چقدر ترسیده بودم؟ میدونی وقتی
بین اون آدمای عجیب و ترسناک دیدم تنهام چه حس بدی داشتم
من خیلی ترسیدم خیلی و زدم زیر گریه و رفتم نشستم رو کاناپه
جونگ مین هم در و بست و اومد کنار من نشست و گفت
جونگ مین : آره میدونم چقدر سختی و عذاب کشیدی ، با دستش
اشکهام و پاک کرد و با تعجب گفت :
اشکاش و که پاک کردم حس کردم صورتش خیلی داغه تب داشت
جونگ مین : چرا اینقدر صورتت داغه آره خیلی تب داری
پاشو ببرمت دکتر و دستم و گرفت که بلندم کنه که پاهام خیلی
درد گرفت و گفتم ملینا : نمیتونم راه برم پاهام خیلی درد میکنه
جونگ مین به زخمها وتاول های پام نگاه کرد و با خجالت گفت
نمیدونستم چی بگم خیلی براش ناراحت شدم زود رفتم بیرون
جونگ مین : من واقعا" نمیدونم چطور ازت معذرت بخوام من
خیلی شرمندم و زود رفت بیرون بعد از چند دقیقه در زد و
با خودم گفتم شاید با این کار بتونم یه کم از ناراحتیش کم کنم
سریع زفتم دم داروخونه و کمی وسایل پانسمان و قرص تب
برو و مُسکن گرفتم و کمی هم میوه خریدم که براش خوب بود
وقتی من در و باز کردم چند تا کیسه دارو وسایل پانسمان و
میوه و ... از این جور چیزا خریده بود اومد و اونا رو
گذاشت رو اُپن آشپزخونه و میوه ها رو گذاشت تو یخچال
و کیسه دارو و وسایل پانسمان و گذاشت رو میز من
همینطور که وایساده بودم و نگاه میکردم جونگ مین گفت
رفتم تو تراس و بهش گفتم بیاد تا زخماش و ببینم و ببندم هوای
آزاد حالش و بهتر میکرد نشستم وسایل و گذاشتم رو تخت
جونگ مین : بیا اینجا بشین میخوام زخمای پاهات و ببینم
و منم آروم آروم رفتم سمت
- ۱۹.۳k
- ۲۰ مرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط