پارت 88
همه: چی؟
لوسی: چیز عجیبیه؟
مایکل: منظورت از حالت روح باد چیه؟
لوسی: خب یه بار که هیمل اومد پیشم فک کنم فقط ۱۰ سالش بود.. با هم دیگه تمرین کردیم تا به هیمل یه حالتی بدیم تا دیگه گیر میوفته که نتیجه اینه
هیمل: هوم هوم.. هوممممم هوم هومم (آره آره.. خیلیییی سخت بود)
امی: عجیبه ولی میفهمم چی میگه
لوسی: آره کار خودشه کلماتش قبل از اینکه به گوشتون برسه تو هوا ترجمه میشه و میتونین متوجه شین
چری: جالبه.. مطمئنم میشه به عنوان یه طمعه استفادش کرد
*هیمل آروم میلرزه و پشت لوسی قایم میشه*
لوسی: بهتره این فکرو نکنی
*آلستور از بالای سرش میگرتش که لوسی داد میزند*
لوسی: اینجوری نه این خیلی خشنه.. این انتنشه
*عزی از سرش میگیره که لوسی بازم داد میزند*
لوسی: اینجوری ضربه مغزی میشه
*عزی ولش میکنه که هیمل روی زمین میوفته درحالی که چشماش میپیچه که نشون میده ضربه به سرش یکم محکم بود*
امی: خوبه حالا کارلوس خوابه وگرنه الان گیر میداد تا هیمل رو مثل عروسک بازی بده
لوسی: درسته حالا ببینم عسل عمو رو
مایکل: مثل اینکه خیلی باهاش صمیمیی
*لوسی با یه اخم کوچیک برمیگرده سمتش*
لوسی: به هر حال منم عموی این بچم و بیشتر از بعضیا منتظرش بودم
*آروم کارلوس رو به لوسی دادم و بقیه رفتن دور لوسی*
چارلی: واییی..پسر عموم خیلی کیوتههه میبینی وگی
وگی: آره عزیزم..تبریک میگم
آنجل: مطمئنم عین مامانش میشه
*چری و نیفتی تأیید میکنن*
آلستور: اگه اشتباه نکنم الان یک سالشه درسته؟
امی: اره-
عزی: ولی اگه حتی یه تار مو کم بشه من میدونم و شما
امی: عزی! بسه..
*عزی مثل بچه ها اخم کرد و به کنار نگاه کرد و مایکل هم کلا ساکت بود.. تا اینکه*
هیمل: هومممممممممممممم
*هیمل داد زدو خیلی کیوت بود. مایکل آروم زانو زد و دستشو واسه هیمل دراز کرد و هیمل رفت رو دستش*
مایکل: خب...تو میخواستی یه کاری کنی
*هیمل سری تکون داد و بعد یه خداحافظی کیوت با دستش پرواز کرد رفت*
وگی: هی اوکیه که همینجوری بره؟ اینجا جهنمه برای موجودی مثل اون خطرناکه
مایکل: هیمل رو دستکم گرفتی اون قوی تر از این حرفاست
امی: خب بهتره با هم آشنا شیم تا هیمل برگرده
**پرش زمانی به سه ساعت بعد**
*کارلوس داره با بچه ها بازی میکنه و منم رو مبل با یه فنجون قهوه استراحت میکنم تا اینکه*
؟؟ هی..هی..
امی: هوم؟
عزی: امی چیزی شده؟
امی: انگار یه صدایی شنیدم..مهم نیست حتما خستگیه
*ولی دوباره همون صدا اومد*
امی: من..میرم یکم اطراف هتلو ببینم
مایکل: مطمئنی؟ مگه یه مدت اینجا نبودی؟
امی: چرا ولی حالا که فکر میکنم چیزای جدیدی اضافه شده که نمیدونستم.. بای بای..
*جیم زدمو رفتم بالای پله ها..*
؟؟ هی هی
*صدا از تو یه اتاق میاد..اتاقی که من استفاده میکردم. رفتم جلو تا درو باز کنم که*
لوسی و مایکل: چیکار میکنی؟
*رسما سکته رو زدم و وقتی برگشتم دیدم که با اخم به هم دیگه خیره شدن*
لوسی: چیکار میکنی مایکل
مایکل: خودت چیکار میکنی لوسیفر
لوسی: هیچی اومدم ببینم دوستم چیکار میکنه
مایکل: اون دوست تو نیست.. تو لیاقتشو نداری
*لوسی عصبانی شد و شاخاش پدید اومدن و باعث شد چهره مایکل یکم نرم بشه*
لوسی: تو حق اینکه مشخص کنی که دوست امی هست رو نداری
عزی: خیلی خب..بسه دیگه.. شما دو تا بهتره دعوا رو کنار بذارین
*عزی دستشو میزاره رو شونه ی جفتشون و ارومشون میکنه*
عزی: امی چیکار میکنی
امی: یه صدایی میشنوم..داره صدام میکنه از تو اتاقم
عزی: باشه میبینیم چیه ولی سریع میریم پایین
*سر تکون میدمو آروم درو باز میکنم که یه انرژی خیلی سنگینی حس میکنم. میریم داخل تا اینکه یه دست مچ دستمو میگیره*
؟؟ عروس بهشت
*عزی میکشتم عقب تا اینکه یه چهره تار به وجود میاد، اون شبیه..هیمله؟!*
؟؟ اگر روزی گم شدی به آسمون نگاه کن و باشد بادی که تو را راهنمایی کند.. باد رو بیار.. اون میدونه..بهش بگو..شاعر بی نام منتظرشه
امی: چی..منظورت چیه؟
مایکل: صب کن.. امی خطرناکه
*لوسی میره جلو تا روح رو بگیره که همه چی به حالت اول برمیگرده با این تفاوت که یه گل سسیلیا (Cecilia flower) روی زمینه*
لوسی: چیز عجیبیه؟
مایکل: منظورت از حالت روح باد چیه؟
لوسی: خب یه بار که هیمل اومد پیشم فک کنم فقط ۱۰ سالش بود.. با هم دیگه تمرین کردیم تا به هیمل یه حالتی بدیم تا دیگه گیر میوفته که نتیجه اینه
هیمل: هوم هوم.. هوممممم هوم هومم (آره آره.. خیلیییی سخت بود)
امی: عجیبه ولی میفهمم چی میگه
لوسی: آره کار خودشه کلماتش قبل از اینکه به گوشتون برسه تو هوا ترجمه میشه و میتونین متوجه شین
چری: جالبه.. مطمئنم میشه به عنوان یه طمعه استفادش کرد
*هیمل آروم میلرزه و پشت لوسی قایم میشه*
لوسی: بهتره این فکرو نکنی
*آلستور از بالای سرش میگرتش که لوسی داد میزند*
لوسی: اینجوری نه این خیلی خشنه.. این انتنشه
*عزی از سرش میگیره که لوسی بازم داد میزند*
لوسی: اینجوری ضربه مغزی میشه
*عزی ولش میکنه که هیمل روی زمین میوفته درحالی که چشماش میپیچه که نشون میده ضربه به سرش یکم محکم بود*
امی: خوبه حالا کارلوس خوابه وگرنه الان گیر میداد تا هیمل رو مثل عروسک بازی بده
لوسی: درسته حالا ببینم عسل عمو رو
مایکل: مثل اینکه خیلی باهاش صمیمیی
*لوسی با یه اخم کوچیک برمیگرده سمتش*
لوسی: به هر حال منم عموی این بچم و بیشتر از بعضیا منتظرش بودم
*آروم کارلوس رو به لوسی دادم و بقیه رفتن دور لوسی*
چارلی: واییی..پسر عموم خیلی کیوتههه میبینی وگی
وگی: آره عزیزم..تبریک میگم
آنجل: مطمئنم عین مامانش میشه
*چری و نیفتی تأیید میکنن*
آلستور: اگه اشتباه نکنم الان یک سالشه درسته؟
امی: اره-
عزی: ولی اگه حتی یه تار مو کم بشه من میدونم و شما
امی: عزی! بسه..
*عزی مثل بچه ها اخم کرد و به کنار نگاه کرد و مایکل هم کلا ساکت بود.. تا اینکه*
هیمل: هومممممممممممممم
*هیمل داد زدو خیلی کیوت بود. مایکل آروم زانو زد و دستشو واسه هیمل دراز کرد و هیمل رفت رو دستش*
مایکل: خب...تو میخواستی یه کاری کنی
*هیمل سری تکون داد و بعد یه خداحافظی کیوت با دستش پرواز کرد رفت*
وگی: هی اوکیه که همینجوری بره؟ اینجا جهنمه برای موجودی مثل اون خطرناکه
مایکل: هیمل رو دستکم گرفتی اون قوی تر از این حرفاست
امی: خب بهتره با هم آشنا شیم تا هیمل برگرده
**پرش زمانی به سه ساعت بعد**
*کارلوس داره با بچه ها بازی میکنه و منم رو مبل با یه فنجون قهوه استراحت میکنم تا اینکه*
؟؟ هی..هی..
امی: هوم؟
عزی: امی چیزی شده؟
امی: انگار یه صدایی شنیدم..مهم نیست حتما خستگیه
*ولی دوباره همون صدا اومد*
امی: من..میرم یکم اطراف هتلو ببینم
مایکل: مطمئنی؟ مگه یه مدت اینجا نبودی؟
امی: چرا ولی حالا که فکر میکنم چیزای جدیدی اضافه شده که نمیدونستم.. بای بای..
*جیم زدمو رفتم بالای پله ها..*
؟؟ هی هی
*صدا از تو یه اتاق میاد..اتاقی که من استفاده میکردم. رفتم جلو تا درو باز کنم که*
لوسی و مایکل: چیکار میکنی؟
*رسما سکته رو زدم و وقتی برگشتم دیدم که با اخم به هم دیگه خیره شدن*
لوسی: چیکار میکنی مایکل
مایکل: خودت چیکار میکنی لوسیفر
لوسی: هیچی اومدم ببینم دوستم چیکار میکنه
مایکل: اون دوست تو نیست.. تو لیاقتشو نداری
*لوسی عصبانی شد و شاخاش پدید اومدن و باعث شد چهره مایکل یکم نرم بشه*
لوسی: تو حق اینکه مشخص کنی که دوست امی هست رو نداری
عزی: خیلی خب..بسه دیگه.. شما دو تا بهتره دعوا رو کنار بذارین
*عزی دستشو میزاره رو شونه ی جفتشون و ارومشون میکنه*
عزی: امی چیکار میکنی
امی: یه صدایی میشنوم..داره صدام میکنه از تو اتاقم
عزی: باشه میبینیم چیه ولی سریع میریم پایین
*سر تکون میدمو آروم درو باز میکنم که یه انرژی خیلی سنگینی حس میکنم. میریم داخل تا اینکه یه دست مچ دستمو میگیره*
؟؟ عروس بهشت
*عزی میکشتم عقب تا اینکه یه چهره تار به وجود میاد، اون شبیه..هیمله؟!*
؟؟ اگر روزی گم شدی به آسمون نگاه کن و باشد بادی که تو را راهنمایی کند.. باد رو بیار.. اون میدونه..بهش بگو..شاعر بی نام منتظرشه
امی: چی..منظورت چیه؟
مایکل: صب کن.. امی خطرناکه
*لوسی میره جلو تا روح رو بگیره که همه چی به حالت اول برمیگرده با این تفاوت که یه گل سسیلیا (Cecilia flower) روی زمینه*
- ۲۱.۱k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط