پیرمرد خارکن
پیرمرد خارکن
پیرمردی بود که از ره خارکنی و فروش آن روزگار میگذراند. روزی مشغول کار بود که دید بز قوی و بزرگی از جلوی او رد شد. پیرمرد به دنبال او رفت و دید بز وارد خانهای شد. پیرمرد هر چه گشت تا در خانه را پیدا کند و داخل شود نتوانست ناامید برگشت. روز بعد، پیرمرد آهوئی را دید که دواندوان میگذشت و بهسوی آن خانه میرفت. پیرمرد آهو را هم نتوانست بگیرد. روز سوم، گوزنی از جلوی او رد شد و بهسوی همان خانه رفت. پیرمرد دنبال گوزن رفت. گوزن سربرگرداند و پرسید: چه میخواهی؟ پیرمرد گفت: میخواهم تو را بگیرم، بفروشم و نانی برای زن و بچهام تهیه کنم. آهو گفت: داخل این خانه گرگ پیر و کوری است.
خداوند ما را برای او میفرستد تا خوراک آن شویم. ما روزی گرگ هستیم برگرد به خانهات! پیرمرد برگشت و آنچه را شنیده بود برای زن خود تعریف کرد. بعد گفت: مگر من از آن گرگ پیر کمتر هستم. من هم در خانه مینشینم تا خدا روزی مرا هم بفرستد! هر چه زن او خواست او را دنبال کار بفرستد، پیرمرد از جای خود تکان نخورد. زن رفت از باغچه سبزی بچیند، تا کارد خود را به زمین فرو کرد، صدائی شنید، خاک را کنار زد. کوزهای دید پر از سکه رفت و به شوهر خود خبر داد. پیرمرد گفت: خداوند باید گنج را به داخل خانه بفرستد! زن رفت و هر چه زور زد نتوانست کوزه را تکان بدهد. ناچار کار را گذاشت برای فردا تا شاید شوهر او کمکی بکند.
زن همسایه که حرفهای زن پیرمرد را شنیده بود، همینکه شب شد، بیل و کلنگ را برداشت و رفت سراغ کوزه. دست برد کوزه را بردارد دید توی آن مار و مارمولک است. عصبانی شد و کوزه را برداشت و انداخت توی اتاق پیرمرد و زن و بچههای او. پیرمرد با صدای شکستن کوزه و جرینگ جرینگ سکهها از خواب پرید. به زن خود گفت: دیدی چه جوری روزیرسان گنج را از سقف اتاق به داخل اتاق فرستاد. آنها سالهای سال به خوشی زندگی کردند
پیرمردی بود که از ره خارکنی و فروش آن روزگار میگذراند. روزی مشغول کار بود که دید بز قوی و بزرگی از جلوی او رد شد. پیرمرد به دنبال او رفت و دید بز وارد خانهای شد. پیرمرد هر چه گشت تا در خانه را پیدا کند و داخل شود نتوانست ناامید برگشت. روز بعد، پیرمرد آهوئی را دید که دواندوان میگذشت و بهسوی آن خانه میرفت. پیرمرد آهو را هم نتوانست بگیرد. روز سوم، گوزنی از جلوی او رد شد و بهسوی همان خانه رفت. پیرمرد دنبال گوزن رفت. گوزن سربرگرداند و پرسید: چه میخواهی؟ پیرمرد گفت: میخواهم تو را بگیرم، بفروشم و نانی برای زن و بچهام تهیه کنم. آهو گفت: داخل این خانه گرگ پیر و کوری است.
خداوند ما را برای او میفرستد تا خوراک آن شویم. ما روزی گرگ هستیم برگرد به خانهات! پیرمرد برگشت و آنچه را شنیده بود برای زن خود تعریف کرد. بعد گفت: مگر من از آن گرگ پیر کمتر هستم. من هم در خانه مینشینم تا خدا روزی مرا هم بفرستد! هر چه زن او خواست او را دنبال کار بفرستد، پیرمرد از جای خود تکان نخورد. زن رفت از باغچه سبزی بچیند، تا کارد خود را به زمین فرو کرد، صدائی شنید، خاک را کنار زد. کوزهای دید پر از سکه رفت و به شوهر خود خبر داد. پیرمرد گفت: خداوند باید گنج را به داخل خانه بفرستد! زن رفت و هر چه زور زد نتوانست کوزه را تکان بدهد. ناچار کار را گذاشت برای فردا تا شاید شوهر او کمکی بکند.
زن همسایه که حرفهای زن پیرمرد را شنیده بود، همینکه شب شد، بیل و کلنگ را برداشت و رفت سراغ کوزه. دست برد کوزه را بردارد دید توی آن مار و مارمولک است. عصبانی شد و کوزه را برداشت و انداخت توی اتاق پیرمرد و زن و بچههای او. پیرمرد با صدای شکستن کوزه و جرینگ جرینگ سکهها از خواب پرید. به زن خود گفت: دیدی چه جوری روزیرسان گنج را از سقف اتاق به داخل اتاق فرستاد. آنها سالهای سال به خوشی زندگی کردند
- ۱.۶k
- ۰۴ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط