#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
𝗽𝗮𝗿𝘁 24
نگهان.....
چراغ های مدرسه یکی یکی روشن شدن
اول چراغ راهرو
بعد چراغ طبقه ی بالا
و بعد...
چراغ اتاقی که پشت سرمان قرار داشت
درِ اتاق آرام باز شد
همه برگشتیم
داخل اتاق تاریک بود
اما چیزی روی میز قرار داشت
یک ضبط صوت قدیمی
چراغ کوچکی روی آن روشن شد
جونگکوک جلو رفت
{این دیگه چیه؟}
سونگ هو وقتی چشمش به ضیط صوت افتاد ترسید
{نه...}
به او نگاه کردم
{چی شده؟}
سرش را تکان داد
{قرار نبود این اینجا باشه}
ضبط صوت ناگهان روشن شد
چند ثانیه فقط صدای خش خش شنیده شد
بعد...
صدای زنی در اتاق پیچید
صدایی آشنا
صدای مادرم
نفس در سینه ام حبس شد
{اگردخترم اتیلدا یک روز این صدا رو شنید... یعنی دیگه نمیتونستم خودم حقیقت رو بهش بگم}
دستم لرزید خیلی گیج شده بودم
جونگکوک چیزی نگفت
صدای مادرم ادامه داد:
{اون شب، فقط یک نفر از مدرسه بیرون نیومد}
ضبط برای لحظه ای قطع شد
بعد صدای قدم هایی در پس زمینه شنیده شد
یک قدم
بعد قدمی دیگر
و بعد...
صدای گریه ی یک کودک
چشم هایم را بستم
همان صدا
همان صدایی که در خاطراتم شنیده بودم
ضبط دوباره روشن شد
صدای مادرم آرام تر شد:
{اگر صدای اون بچه رو به یاد آوردی... دنبال اسمش نگرد}
مکث
{دنبال کسی بگرد که باعث شد همه فکر کنن اون مرده}
ضبط خاموش شد
هیچ کس حرف نزد
به سونگ هو نگاه کردم احتمالا اون بدونه
{اسمش رو میدونی}
سونگ هو جواب نداد
{درسته؟}
آرام سرش را بالا آورد
چشم هایش پر از ترس بود
{آره}
{پس کیه؟}
سونگ هو لب باز کرد انگار پذیرفته بود که باید حقیقتی که پنج سال دربارش نگفته بود را بیان کند
اما قبل از اینکه چیزی بگوید...
صدایی از داخل همان اتاق آمد
صدایی که...
من می شناختم
صدایی که پنج سال بود...
در خواب هایم میشنیدم
{بالاخره برگشتی، اتیلدا}
بدنم یخ زد
این صدا...
از ضبط صوت نیامده بود
صدا از تاریکی پشت سرمان می آمد
آرام برگشتم
و برای اولین بار فهمیدم...
شاید تمام این پنج سال...
من از حقیقت فرار نمیکردم
شاید حقیقت...
تمام این مدت منتظر من بود!
صدایش...
نمی توانست واقعی باشد
نه
این غیر ممکن بود
دستم را از دست جونگکوک بیرون کشیدم
{نه...}
....
ادامش تو کامنتا
𝗽𝗮𝗿𝘁 24
نگهان.....
چراغ های مدرسه یکی یکی روشن شدن
اول چراغ راهرو
بعد چراغ طبقه ی بالا
و بعد...
چراغ اتاقی که پشت سرمان قرار داشت
درِ اتاق آرام باز شد
همه برگشتیم
داخل اتاق تاریک بود
اما چیزی روی میز قرار داشت
یک ضبط صوت قدیمی
چراغ کوچکی روی آن روشن شد
جونگکوک جلو رفت
{این دیگه چیه؟}
سونگ هو وقتی چشمش به ضیط صوت افتاد ترسید
{نه...}
به او نگاه کردم
{چی شده؟}
سرش را تکان داد
{قرار نبود این اینجا باشه}
ضبط صوت ناگهان روشن شد
چند ثانیه فقط صدای خش خش شنیده شد
بعد...
صدای زنی در اتاق پیچید
صدایی آشنا
صدای مادرم
نفس در سینه ام حبس شد
{اگردخترم اتیلدا یک روز این صدا رو شنید... یعنی دیگه نمیتونستم خودم حقیقت رو بهش بگم}
دستم لرزید خیلی گیج شده بودم
جونگکوک چیزی نگفت
صدای مادرم ادامه داد:
{اون شب، فقط یک نفر از مدرسه بیرون نیومد}
ضبط برای لحظه ای قطع شد
بعد صدای قدم هایی در پس زمینه شنیده شد
یک قدم
بعد قدمی دیگر
و بعد...
صدای گریه ی یک کودک
چشم هایم را بستم
همان صدا
همان صدایی که در خاطراتم شنیده بودم
ضبط دوباره روشن شد
صدای مادرم آرام تر شد:
{اگر صدای اون بچه رو به یاد آوردی... دنبال اسمش نگرد}
مکث
{دنبال کسی بگرد که باعث شد همه فکر کنن اون مرده}
ضبط خاموش شد
هیچ کس حرف نزد
به سونگ هو نگاه کردم احتمالا اون بدونه
{اسمش رو میدونی}
سونگ هو جواب نداد
{درسته؟}
آرام سرش را بالا آورد
چشم هایش پر از ترس بود
{آره}
{پس کیه؟}
سونگ هو لب باز کرد انگار پذیرفته بود که باید حقیقتی که پنج سال دربارش نگفته بود را بیان کند
اما قبل از اینکه چیزی بگوید...
صدایی از داخل همان اتاق آمد
صدایی که...
من می شناختم
صدایی که پنج سال بود...
در خواب هایم میشنیدم
{بالاخره برگشتی، اتیلدا}
بدنم یخ زد
این صدا...
از ضبط صوت نیامده بود
صدا از تاریکی پشت سرمان می آمد
آرام برگشتم
و برای اولین بار فهمیدم...
شاید تمام این پنج سال...
من از حقیقت فرار نمیکردم
شاید حقیقت...
تمام این مدت منتظر من بود!
صدایش...
نمی توانست واقعی باشد
نه
این غیر ممکن بود
دستم را از دست جونگکوک بیرون کشیدم
{نه...}
....
ادامش تو کامنتا
- ۱.۵k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط