{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴۹ — آخرین دیدار

پارت ۴۹ — آخرین دیدار

یونگی چند دقیقه همان‌جا ایستاده بود.

انگار ذهنش هنوز حاضر نبود حرف آن مرد را قبول کند.

سه روز تمام راه آمده بود.

سه روز با یک فکر:

فقط برسم. فقط یک بار ببینمش.

اما حالا...

دیگر دیر شده بود.

جین‌وو آرام نزدیکش شد.

«یونگی...»

یونگی چیزی نگفت.

فقط از مرد روستایی پرسید:

«کجاست؟»

مرد مکث کرد.

«خونه‌ش.»

یونگی راه افتاد.

---

وقتی به خانه رسید، زن مسن پشت در ایستاده بود.

همین که یونگی را دید، چشم‌هایش پر از اشک شد.

«ارباب مین...»

یونگی آرام پرسید:

«می‌تونم ببینمش؟»

زن چند لحظه به او نگاه کرد.

بعد کنار رفت.

«برو.»

یونگی وارد اتاق شد.

همه‌چیز ساکت بود.

یورا روی تخت خوابیده بود؛ آرام، بی‌حرکت، انگار فقط خوابش برده باشد.

یونگی چند قدم جلو رفت.

تمام مسیر، تمام ترس‌ها و تمام حرف‌هایی که در ذهنش آماده کرده بود، ناگهان بی‌معنی شدند.

کنار تخت نشست.

دستش را روی دست یورا گذاشت.

سرد بود.

یونگی چند لحظه چیزی نگفت.

بعد آرام گفت:

«من اومدم.»

صدایش شکست.

«بالاخره اومدم.»

جوابی نبود.

یونگی سرش را پایین انداخت.

«گفته بودم تا وقتی زنده‌ای، برای من آخر نیست...»

لبخند بسیار کوتاهی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه درد بود.

«ولی من دیر رسیدم.»

---

جین‌وو بیرون اتاق منتظر مانده بود.

زمان گذشت.

آن‌قدر که چراغ‌های خانه یکی‌یکی خاموش شدند و صدای روستا هم خوابید.

اما یونگی هنوز از کنار تخت تکان نخورده بود.

دست یورا را رها نمی‌کرد.

گاهی فقط به صورتش نگاه می‌کرد و دوباره سرش را پایین می‌انداخت.

انگار اگر حتی برای چند لحظه چشم از او برمی‌داشت، مجبور می‌شد واقعیت را قبول کند.

بالاخره نزدیک صبح، یونگی خیلی آرام گفت:

«ببخش که نتونستم زودتر بیام.»

چند لحظه سکوت کرد.

«من تمام راه فکر می‌کردم هنوز وقت دارم.»

صدایش دیگر تقریباً شنیده نمی‌شد.

«فکر می‌کردم وقتی برسم، هنوز می‌تونم بهت بگم که...»

حرفش نیمه‌کاره ماند.

سرش را پایین انداخت و دست یورا را محکم‌تر گرفت.

«کاش فقط یه روز...»

دیگر نتوانست ادامه بدهد.

مدتی همان‌طور ماند.

بعد آرام پیشانی‌اش را به دست یورا تکیه داد.

هیچ‌کس آنجا نبود که مجبور باشد خودش را نگه دارد.

برای اولین بار، اجازه داد تمام چیزی را که از وقتی خبر مرگ یورا را شنیده بود، پنهان کرده بود، بیرون بریزد.

---

وقتی بالاخره از خانه بیرون آمد، هوا روشن شده بود.

جین‌وو چیزی نگفت.

یونگی هم حرفی نزد.

فقط چند قدم از خانه دور شد، اما ناگهان ایستاد.

برگشت و دوباره به پنجره‌ی اتاق یورا نگاه کرد.

انگار هنوز دلش نمی‌آمد آخرین بار نگاه کند.

چند لحظه همان‌جا ماند.

بعد راه افتاد.

چند قدم بیشتر نرفته بود که دوباره ایستاد.

این بار دستش را روی صورتش کشید و نفس عمیقی کشید؛ اما انگار هیچ نفسی نمی‌توانست آن سنگینی را از سینه‌اش بردارد.

جین‌وو آرام گفت:

«یونگی... باید بریم.»

یونگی جواب نداد.

فقط سوار اسب شد.

برای آخرین بار به خانه نگاه کرد.

بعد اسب را به حرکت درآورد.

اما هر چند قدم یک بار، بی‌اختیار سرش برمی‌گشت سمت همان خانه.

تا وقتی که دیگر چیزی جز جاده‌ی خالی پشت سرش باقی نمانده بود.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۵۰ — بعد از اویونگی بعد از برگشتن به پایتخت، تقریباً هی...

پارت ۵۱ — چیزی که برگشتچند ساعت از بیدار شدن یورا گذشته بود....

پارت ۴۸ — دیرتر از همیشهیونگی آن شب تقریباً هیچ نخوابید.فرما...

پارت ۴۷ — نامه‌ای که نرسیددو ماه از تبعید یورا گذشته بود.حال...

پارت ۳۶ — «حقیقتی که کسی نمی‌خواست بشنود»همان شب، یورا را به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط