Forced to be by your side
Forced to be by your side
به اجبار کنار تو
part: 24
صبح روز بعد...
جینا آروم آروم از خواب بیدار شد و دید جونگکوک نیست و بعد از اینکه لباساشو پوشید رفت پایین.
جنا و جیمین و جونگکوک کنار میز نشسته بودن و درحال خوردن صبحانه بودن
جنا: بالاخره خانوم خوابالو بیدار شد 😂
جینا: اوففف جنااا، صبح اول صبح شروع نکن 😭😂
جیمین: بیا بشین صبحونه بخور.
جینا: حوصله ندارم...
جیمین: جینا لج نکن
جینا: باباااا گفتم حوصله ندارم 😭
جنا: این دوتا دوباره شروع کردن 😂
جیمین: چون این دختر اصلاً به خودش اهمیت نمیده.
جینا: من خودم میتونم مراقب خودم باشم!
جیمین: تو برای من هنوز همون خواهر کوچولویی.
جینا: اوففففف 😑
همون لحظه یونگی با صورت آشفته وارد عمارت شد
یونگی: صبر کنید...
جونگکوک: چی شده؟
یونگی: یه چیزی شده
همه ساکت شدن.
چند ثانیه گذشت...
بوممممم!
صدای انفجار از بیرون عمارت اومد.
جینا: وای خدااا! 😳
جنا: چی شد؟!
شیشههای پنجره لرزید.
جونگکوک سریع از جاش بلند شد.
جونگکوک: یونگی، برو دوربینها رو چک کن!
یونگی: دارم میبینم...
صدای چند شلیک پشت سر هم از بیرون بلند شد.
جینا: اونا کیان؟! 😭
یونگی با نگاه کردن به مانیتور گفت:
یونگی: چند تا ماشین جلوی عمارتن...
جونگکوک: چند نفر؟
یونگی: زیادن.
جونگکوک: لعنتی...
جیمین: Black Viper؟
یونگی: آره... خودشونن.
یه صدای محکم از سمت در ورودی اومد.
بوم!
جنا: در رو دارن میشکنن! 😭
جونگکوک: جیمین!
جیمین: میدونم.
جونگکوک: جینا و جنا رو بردار و از در پشتی برو.
جینا: نه! من نمیرم!
جونگکوک: جینا، این دفعه بحث نداریم.
جینا: ولی شما دوتا چی؟!
جونگکوک: ما اینجا میمونیم.
یونگی اسلحهشو برداشت و کنار جونگکوک ایستاد.
یونگی: شما برید. ما جلوشونو میگیریم.
جیمین دست جینا رو گرفت.
جیمین: بیا!
جینا: جیمین صبر کن!
جیمین: وقت نداریم!
صدای شکستن در ورودی بلند شد.
جنا: اومدن داخل! 😭
جونگکوک: جیمین، برو!
جیمین جینا و جنا رو به سمت راهروی پشتی برد.
جینا با نگرانی برگشت سمت جونگکوک.
جینا: جونگکوک!
جونگکوک: برو جینا! من بعداً میام دنبالت.(اوهو میبینم سرد نیست)
جینا: قول میدی؟!
جونگکوک: قول میدم.
جیمین: جیناااا بیا!
جیمین در پشتی رو باز کرد و هر سه نفر از عمارت خارج شدن.
همون لحظه صدای شلیک دیگهای از داخل عمارت اومد.
جینا با ترس برگشت.
جینا: جیمین... 😭
جیمین: پشت سرتو نگاه نکن. فقط بیا.
جنا: سریعتر جینا!
جیمین با عجله سوار ماشین شد و راه افتاد سمت جنگل
جیمین: نگران نباشید... یه جای امن داریم.
جینا: کجا؟
جیمین: یه عمارت وسط جنگل.
جنا: یعنی هیچکس از اونجا خبر نداره؟
جیمین: هیچکس.
چند دقیقه بعد...
از بین درختها یه عمارت بزرگ نمایان شد.
جینا: وااای... 😳
جیمین: رسیدیم.
جینا آروم به پشت سرش نگاه کرد.
جینا: فقط امیدوارم جونگکوک و یونگی سالم باشن... 🥺
جیمین: سالم میمونن. بهشون اعتماد کن.
جنا: پس بریم داخل قبل اینکه کسی دنبالمون بیاد.
جیمین در رو باز کرد و هر سه وارد عمارت شدن...
اما هیچکدومشون خبر نداشتن که یه نفر از دور تعقیبشون کرده...
ادامه دارد...
چطور بوددد؟ 😭💋❤️
خیلی خیلی ببخشید تنها چیزی که میتونم بگم همینه..
به اجبار کنار تو
part: 24
صبح روز بعد...
جینا آروم آروم از خواب بیدار شد و دید جونگکوک نیست و بعد از اینکه لباساشو پوشید رفت پایین.
جنا و جیمین و جونگکوک کنار میز نشسته بودن و درحال خوردن صبحانه بودن
جنا: بالاخره خانوم خوابالو بیدار شد 😂
جینا: اوففف جنااا، صبح اول صبح شروع نکن 😭😂
جیمین: بیا بشین صبحونه بخور.
جینا: حوصله ندارم...
جیمین: جینا لج نکن
جینا: باباااا گفتم حوصله ندارم 😭
جنا: این دوتا دوباره شروع کردن 😂
جیمین: چون این دختر اصلاً به خودش اهمیت نمیده.
جینا: من خودم میتونم مراقب خودم باشم!
جیمین: تو برای من هنوز همون خواهر کوچولویی.
جینا: اوففففف 😑
همون لحظه یونگی با صورت آشفته وارد عمارت شد
یونگی: صبر کنید...
جونگکوک: چی شده؟
یونگی: یه چیزی شده
همه ساکت شدن.
چند ثانیه گذشت...
بوممممم!
صدای انفجار از بیرون عمارت اومد.
جینا: وای خدااا! 😳
جنا: چی شد؟!
شیشههای پنجره لرزید.
جونگکوک سریع از جاش بلند شد.
جونگکوک: یونگی، برو دوربینها رو چک کن!
یونگی: دارم میبینم...
صدای چند شلیک پشت سر هم از بیرون بلند شد.
جینا: اونا کیان؟! 😭
یونگی با نگاه کردن به مانیتور گفت:
یونگی: چند تا ماشین جلوی عمارتن...
جونگکوک: چند نفر؟
یونگی: زیادن.
جونگکوک: لعنتی...
جیمین: Black Viper؟
یونگی: آره... خودشونن.
یه صدای محکم از سمت در ورودی اومد.
بوم!
جنا: در رو دارن میشکنن! 😭
جونگکوک: جیمین!
جیمین: میدونم.
جونگکوک: جینا و جنا رو بردار و از در پشتی برو.
جینا: نه! من نمیرم!
جونگکوک: جینا، این دفعه بحث نداریم.
جینا: ولی شما دوتا چی؟!
جونگکوک: ما اینجا میمونیم.
یونگی اسلحهشو برداشت و کنار جونگکوک ایستاد.
یونگی: شما برید. ما جلوشونو میگیریم.
جیمین دست جینا رو گرفت.
جیمین: بیا!
جینا: جیمین صبر کن!
جیمین: وقت نداریم!
صدای شکستن در ورودی بلند شد.
جنا: اومدن داخل! 😭
جونگکوک: جیمین، برو!
جیمین جینا و جنا رو به سمت راهروی پشتی برد.
جینا با نگرانی برگشت سمت جونگکوک.
جینا: جونگکوک!
جونگکوک: برو جینا! من بعداً میام دنبالت.(اوهو میبینم سرد نیست)
جینا: قول میدی؟!
جونگکوک: قول میدم.
جیمین: جیناااا بیا!
جیمین در پشتی رو باز کرد و هر سه نفر از عمارت خارج شدن.
همون لحظه صدای شلیک دیگهای از داخل عمارت اومد.
جینا با ترس برگشت.
جینا: جیمین... 😭
جیمین: پشت سرتو نگاه نکن. فقط بیا.
جنا: سریعتر جینا!
جیمین با عجله سوار ماشین شد و راه افتاد سمت جنگل
جیمین: نگران نباشید... یه جای امن داریم.
جینا: کجا؟
جیمین: یه عمارت وسط جنگل.
جنا: یعنی هیچکس از اونجا خبر نداره؟
جیمین: هیچکس.
چند دقیقه بعد...
از بین درختها یه عمارت بزرگ نمایان شد.
جینا: وااای... 😳
جیمین: رسیدیم.
جینا آروم به پشت سرش نگاه کرد.
جینا: فقط امیدوارم جونگکوک و یونگی سالم باشن... 🥺
جیمین: سالم میمونن. بهشون اعتماد کن.
جنا: پس بریم داخل قبل اینکه کسی دنبالمون بیاد.
جیمین در رو باز کرد و هر سه وارد عمارت شدن...
اما هیچکدومشون خبر نداشتن که یه نفر از دور تعقیبشون کرده...
ادامه دارد...
چطور بوددد؟ 😭💋❤️
خیلی خیلی ببخشید تنها چیزی که میتونم بگم همینه..
- ۴۱۳
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط