### 👁️ پارت سوم: تالار سایهها
### 👁️ پارت سوم: تالار سایهها
ماشین رو خاموش کردم. سکوتِ سنگینی مثل آوار روی سرمون خراب شد. فقط صدای برخورد قطرههای بارون روی سقف ماشین میاومد.
برگشتم سمتش تا بپرسم اینجا کجاست، اما صندلی شاگرد خالی بود...
قلبم یه لحظه ایستاد. چطور تو یه ثانیه، بدون اینکه صدای باز شدن در بیاد، غیبش زده بود؟
با دستهای لرزون گوشی خاموشم رو چنگ زدم و از ماشین پیاده شدم. سوز سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرد. مه جوری دورم رو گرفته بود که انگار تو یه دنیای دیگه بیدار شدم.
نگاهم کشیده شد سمت در بزرگ و چوبی عمارت. درِ سنگین، خود به خود و با صدای نالهمانندی کمی باز شد. یه باریکه نورِ ضعیف و زردرنگ از لای در بیرون میزد.
کنجکاوی یا شایدم یه نیروی نامرئی، پاهام رو به سمت داخل عمارت میکشید. پام رو که گذاشتم روی اولین پله سنگی ورودی، صدای پچپچی رو از توی حیاط پشتی شنیدم: *«بیا تو... نترس...»*
وارد سالن اصلی شدم. سقف سالن اونقدر بلند بود که توی تاریکی گم شده بود. لوسترهای غولپیکرِ خاکگرفته از سقف آویزون بودن و روی دیوارهای نمور، پرترههای قدیمیِ آدمهایی بود که انگار چشماشون حرکت میکرد و من رو میپایید.
یهو صدای محکم بسته شدن درِ ورودی پشت سرم، سکوت رو شکست.
برگشتم و با تمام توانم دستگیره رو کشیدم، اما قفل شده بود! مثل تله.
«بهت گفتم که راه برگشتی نیست.»
سریع چرخیدم. جیمین بالای پلههای مارپیچ و تیره وسط سالن ایستاده بود. اما اینبار، چشماش توی اون تاریکی مطلق، ضعیف میدرخشید. سایهاش روی دیوارِ پشت سرش، خیلی بزرگتر و غیرعادیتر از هیکل خودش به نظر میرسید؛ انگار سایهاش بال داشت یا چند تا دستِ اضافی!
همونطور که آروم از پلهها میاومد پایین، صدای قدمهاش اصلاً شنیده نمیشد؛ انگار روی هوا راه میرفت.
به چند قدمیام که رسید، سوز سرمای عجیبی از بدنش ساطع شد. دستش رو آورد بالا و انگشت اشارهاش رو نرم کشید روی گونهام. پوستش مثل یخ بود، اما جای دستش روی صورتم داغ شد و سوخت.
با اون صدای بم و شیطانیاش زمزمه کرد:
«تو خودت با پای خودت اومدی تو بازیِ من... حالا بگو ببینم، آمادهای بهای ورودت رو بدی؟»
خواست عقب بکشم که یهو تمام شمعهای سالن همزمان خاموش شدن و تاریکی مطلق همه جا رو گرفت. تنها چیزی که حس میکردم، نفسهای سرد و سنگینش درست کنار گوشم بود...
***
**ادامه دارد...**
*(به نظرتون جیمین چیه؟ خونآشام؟ روح؟ یا چیزی ترسناکتر؟ کامنت کنید! 💀
ماشین رو خاموش کردم. سکوتِ سنگینی مثل آوار روی سرمون خراب شد. فقط صدای برخورد قطرههای بارون روی سقف ماشین میاومد.
برگشتم سمتش تا بپرسم اینجا کجاست، اما صندلی شاگرد خالی بود...
قلبم یه لحظه ایستاد. چطور تو یه ثانیه، بدون اینکه صدای باز شدن در بیاد، غیبش زده بود؟
با دستهای لرزون گوشی خاموشم رو چنگ زدم و از ماشین پیاده شدم. سوز سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرد. مه جوری دورم رو گرفته بود که انگار تو یه دنیای دیگه بیدار شدم.
نگاهم کشیده شد سمت در بزرگ و چوبی عمارت. درِ سنگین، خود به خود و با صدای نالهمانندی کمی باز شد. یه باریکه نورِ ضعیف و زردرنگ از لای در بیرون میزد.
کنجکاوی یا شایدم یه نیروی نامرئی، پاهام رو به سمت داخل عمارت میکشید. پام رو که گذاشتم روی اولین پله سنگی ورودی، صدای پچپچی رو از توی حیاط پشتی شنیدم: *«بیا تو... نترس...»*
وارد سالن اصلی شدم. سقف سالن اونقدر بلند بود که توی تاریکی گم شده بود. لوسترهای غولپیکرِ خاکگرفته از سقف آویزون بودن و روی دیوارهای نمور، پرترههای قدیمیِ آدمهایی بود که انگار چشماشون حرکت میکرد و من رو میپایید.
یهو صدای محکم بسته شدن درِ ورودی پشت سرم، سکوت رو شکست.
برگشتم و با تمام توانم دستگیره رو کشیدم، اما قفل شده بود! مثل تله.
«بهت گفتم که راه برگشتی نیست.»
سریع چرخیدم. جیمین بالای پلههای مارپیچ و تیره وسط سالن ایستاده بود. اما اینبار، چشماش توی اون تاریکی مطلق، ضعیف میدرخشید. سایهاش روی دیوارِ پشت سرش، خیلی بزرگتر و غیرعادیتر از هیکل خودش به نظر میرسید؛ انگار سایهاش بال داشت یا چند تا دستِ اضافی!
همونطور که آروم از پلهها میاومد پایین، صدای قدمهاش اصلاً شنیده نمیشد؛ انگار روی هوا راه میرفت.
به چند قدمیام که رسید، سوز سرمای عجیبی از بدنش ساطع شد. دستش رو آورد بالا و انگشت اشارهاش رو نرم کشید روی گونهام. پوستش مثل یخ بود، اما جای دستش روی صورتم داغ شد و سوخت.
با اون صدای بم و شیطانیاش زمزمه کرد:
«تو خودت با پای خودت اومدی تو بازیِ من... حالا بگو ببینم، آمادهای بهای ورودت رو بدی؟»
خواست عقب بکشم که یهو تمام شمعهای سالن همزمان خاموش شدن و تاریکی مطلق همه جا رو گرفت. تنها چیزی که حس میکردم، نفسهای سرد و سنگینش درست کنار گوشم بود...
***
**ادامه دارد...**
*(به نظرتون جیمین چیه؟ خونآشام؟ روح؟ یا چیزی ترسناکتر؟ کامنت کنید! 💀
- ۵.۴k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط