همه شهر مهیاست مبادا که تو را

همه شهر مهیاست مبادا که تو را
آتش معرکه بالاست مبادا که تو را 
این جماعت همه گرگند مبادا که تو را
پی یک شام بزرگند مبادا که تو را 
دانه و دام زیاد است مبادا که تو را
مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را
 پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را
نا نجیبان همه هستند مبادا که تو را
 تا مبادا که تورا باز مبادا که تو را
پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را
دیدگاه ها (۲)

روزهای بسیار دور ؛ پیرزنی بود که ؛ هر روز با قطار از روستا...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.8 (روایت از زبان ا...

قسمت ۸(بخش یک)

مرد درحالی که داشت یاداشت می‌کرد ابروهاشو برد بالا و همین با...

#سرنوشت‌ـ‌اشتباهپارت ۱ ﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋«گفتم، لعنتی در بزن!»صد...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 5#لینو #فیکشنساعت ۹:۴۵ شب ـ عمارت ل...

### **پارت اول: سایه‌های عمارت غریبه**صدای تیک‌تاک ساعت دیوا...

P12تقریباً یک هفته از شبی که با جیمین وارد رابطه شده بود میگ...

همه شهر مهیاست مبادا که تو راآتش معرکه بالاست مبادا که تو را...

همه شهر مهیاست مبادا که تو راآتش معرکه بالاست مبادا که تو را...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط