قسمت ۸(بخش یک)
سالن عروسی پر بود از افرادی که من هرگز آنها را ندیدهبودم.در صندلی های ردیف اول پدر و مادر ها من و ویلیام نشسته بودند.خواهرم و همسرش هم کنار والدینم بودند.بقیه افراد از خانوادهی ویلیام بودند.ی راهروی بلند وسط صندلی ها بود که من و ویلیام باید از آن عبور میکردیم تا به قسمت اصلی برسیم.وقتی داشتیم عبور می کردیم ویلیام در گوشم گفت براشون لبخند بزن و دست تکون بده تا شاید کمتر بتوند حرف اضافه بزنند.با این حرفش مطمئن شدم کاسهای زیر نیمکاسه هست و همین عامل حال بد ویلیام رو می تونست توجیه کن.من به حرفش عمل کردم و تا مقصد مثل یک عروس شاد رفتار کردم.در محراب قرار گرفتیم،جلوی هم دیگه ایستادیم تا بتونیم به کمک پدر کلیسا به یک دیگر عهد ببندیم.
شب شد.بعد از شام عروسی من و ویلیام رفیتم خونهی ویلیام یا بهتر بگم خونهی ما.من هرگز فکر نمی کردم ذهنم و بدنم قبول کنه یک بار دیگه هم با ویلیام در یک مکان تنها بمونم.وقتی به خونه رسیدم متوجه شدم خونه برای اون مکان اشتباه بود،اونجا ی کاخ بود.ی کاخ بزرگ با معماری قدیمی.من اون عمارت رو دوست داشتم.ولی با وجود ويليام این حس از بین می رفت.با ویلیام رفتیم داخل و دیدم ی دست آدم با لباس خدمتکار عم از زن و مرد جلوم ایستادهاند.ویلیام گفت این دوستان اینجا هستند تا به ما در اداره خونه کمک کنند.واقعیتش اینکه اسم خدمتکار رو بهش نداد خوشم امد.من رو به ی اتاقی برد که در طبقه دوم واقعه شده بود. بهم این اتاق تو هست اتاق من دیوار به دیوار همین اتاق هست،دلم می خواست اتاق مشترک داشته باشیم اما گفتم احتمالا تو این شکلی راحت نباشی . امیدوارم چند روز دیگه بتونیم اتاق مشترک داشته باشیم.کل مدت لبخند قشنگی روی لباش بود اما ی باره بدون لبخند گفت عروسک چینی میشه ی چیزی بگی؟.به خودم امدم و دیدم اخرین باری که حرف زدم موقع خداحافظی از مهمون ها بود.
از چهار چوب درد عبور کردم و وارد اتاق شدم اتاق قشنگی بود فضاش روشن بود و پنجره زیاد بود یک عالمه گیاه داخلش چیده شده بود.روی تخت وسط اتاق نشستم که ی روتختی سبز داشت.هنوز لباس عروس تنم بود.ازش خسته شده بودم ولی دوستش داشتم.زیبا بود برخلاف زندگیام.امد داخل و کنارم روی تخت دراز کشید.
---------------------------------------
#تیک_تاک #ایران #مرگ_بر_امریکا #اینستاگرام #یوتیوب #گوگل #ویسگون #کیپاپ #انگیزشی #کیدراما
شب شد.بعد از شام عروسی من و ویلیام رفیتم خونهی ویلیام یا بهتر بگم خونهی ما.من هرگز فکر نمی کردم ذهنم و بدنم قبول کنه یک بار دیگه هم با ویلیام در یک مکان تنها بمونم.وقتی به خونه رسیدم متوجه شدم خونه برای اون مکان اشتباه بود،اونجا ی کاخ بود.ی کاخ بزرگ با معماری قدیمی.من اون عمارت رو دوست داشتم.ولی با وجود ويليام این حس از بین می رفت.با ویلیام رفتیم داخل و دیدم ی دست آدم با لباس خدمتکار عم از زن و مرد جلوم ایستادهاند.ویلیام گفت این دوستان اینجا هستند تا به ما در اداره خونه کمک کنند.واقعیتش اینکه اسم خدمتکار رو بهش نداد خوشم امد.من رو به ی اتاقی برد که در طبقه دوم واقعه شده بود. بهم این اتاق تو هست اتاق من دیوار به دیوار همین اتاق هست،دلم می خواست اتاق مشترک داشته باشیم اما گفتم احتمالا تو این شکلی راحت نباشی . امیدوارم چند روز دیگه بتونیم اتاق مشترک داشته باشیم.کل مدت لبخند قشنگی روی لباش بود اما ی باره بدون لبخند گفت عروسک چینی میشه ی چیزی بگی؟.به خودم امدم و دیدم اخرین باری که حرف زدم موقع خداحافظی از مهمون ها بود.
از چهار چوب درد عبور کردم و وارد اتاق شدم اتاق قشنگی بود فضاش روشن بود و پنجره زیاد بود یک عالمه گیاه داخلش چیده شده بود.روی تخت وسط اتاق نشستم که ی روتختی سبز داشت.هنوز لباس عروس تنم بود.ازش خسته شده بودم ولی دوستش داشتم.زیبا بود برخلاف زندگیام.امد داخل و کنارم روی تخت دراز کشید.
---------------------------------------
#تیک_تاک #ایران #مرگ_بر_امریکا #اینستاگرام #یوتیوب #گوگل #ویسگون #کیپاپ #انگیزشی #کیدراما
- ۱۳.۴k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط