p2
خون اشام من
نگاهش رویِ صورتم ثابت ماند و حس کردم که وجودم از درونِ نگاهِ او، کشف و خوانده میشود. انگار که او نه تنها مرا، بلکه تمامِ رازهایِ درونِ مرا میدانست.
ترسِ اولیه جایِ خود را به حسِ عجیبی داد؛ حسی که انگار در حضورِ آنها، چیزی در درونِ من بیدار میشد. چیزی که در تاریکیِ این جنگل، با وجودِ این هفت مردِ مرموز، حسِ امنیتِ عجیبی را به من میداد. اما در همان حال، برقِ نهفته در چشمانشان و سرمایِ ناگهانیِ هوا، خبر از واقعیتی میداد که بسیار فراتر از یک گم شدنِ ساده در جنگل بود. واقعیتی که شاید، با طعمِ خون و عشقِ ممنوعه گره خوردهحتماً! پارت بعدی رو آماده کردم، کمی کوتاهتر از قبل ولی همچنان پر از رمز و راز و حسهایِ جدید.
نگاهم میانِ چهرههایِ مختلفِ برادرانِ خونآشام میچرخید. نامجون، رهبرِ ظاهریِ آنها، با لبخندی که بیشتر شبیه به یک شکارچیِ صبور بود، به سمتم اشاره کرد. «به کلبهیِ ما خوش آمدی. امشب را اینجا بمان. صبح، شاید راهِ بازگشت را پیدا کنی... یا شاید، راهِ جدیدی را آغاز کنی.»
جین، با موهایِ ابریشمی و لبخندی مهربان که با نگاهِ سردش در تضاد بود، جلو آمد و با صدایی آرام گفت: «حتماً گرسنهای. بیا داخل، شام آماده است. چیزی که ما میخوریم شاید برایِ تو کمی... متفاوت باشد، اما گرم و دلچسب است.»
تهیونگ، با چشمانی که گویی عمقِ کهکشانها را در خود داشت، نیمنگاهی به من انداخت و زمزمه کرد: «نگران نباش. اینجا امنی. تا زمانی که خودمان بخواهیم.»
وقتی واردِ کلبه شدم، با فضایی گرم و در عینِ حال، باشکوه روبرو شدم. شومینهای قدیمی هیزمها را میسوزاند و نورِ لرزانِ آن، رویِ دیوارکوبهایِ نقرهای و مبلمانِ چرمیِ تیره میرقصید. عطرِ غریبی در فضا پیچیده بود؛ ترکیبی از ادویههایِ کمیاب و بویِ... فلز؟
جیمین، با حرکاتی نرم و موزون، سینیای را به سمتِ میز آورد. رویِ سینی، پیالههایی با مایعی قرمز رنگ قرار داشت. قلبم در سینهام فرو ریخت. این همان بویِ فلز بود. همان بویِ خون.
جونگکوک، که از همه جوانتر به نظر میرسید، با نگاهی کنجکاو و کمی شیطنتآمیز، به من خیره شده بود. «اولین بارته که با ما روبرو میشی، نه؟» صدایش بم و گیرا بود. «نگران نباش. ما... خیلی گاز نمیگیریم. مگر اینکه خیلی خوشمزه باشی.» و بعد، لبخندِ دنداننمایی زد که در نورِ شومینه، برقِ تیزی داشت.
شوگا، که تا آن لحظه ساکت و کنارِ شومینه ایستاده بود، با چشمانی نیمهبسته گفت: «فقط به اندازهیِ کافی که بتونیم از دیدنِ چهرهات لذت ببریم. بعد، شاید... بخوابیم.»
نامجون، با حالتی که انگار میخواست آرامش را به فضا بیاورد، گفت: «بنشین. بگذار برادرهایم به تو خوشامد بگویند. امشب، تو مهمانِ ما هستی. و ما... از مهمانهایمان به خوبی پذیرایی میکنیم.»
در حالی که با تردید رویِ صندلیِ چرمی نشستم، احساس کردم که نگاهِ هر هفت نفر، مرا در بر گرفته است. نگاههایی که هم گرم بود و هم سرد، هم کنجکاو بود و هم مالکانه. انگار که نه تنها مرا پیدا کرده بودند، بلکه مرا برایِ خودشان، برایِ اولین بار، یافته بودند. و در چشمانِ تکتکشان، چیزی شبیه به... کشفِ یک گنجِ نادر، برق میزد.
ادامه دارد...
نگاهش رویِ صورتم ثابت ماند و حس کردم که وجودم از درونِ نگاهِ او، کشف و خوانده میشود. انگار که او نه تنها مرا، بلکه تمامِ رازهایِ درونِ مرا میدانست.
ترسِ اولیه جایِ خود را به حسِ عجیبی داد؛ حسی که انگار در حضورِ آنها، چیزی در درونِ من بیدار میشد. چیزی که در تاریکیِ این جنگل، با وجودِ این هفت مردِ مرموز، حسِ امنیتِ عجیبی را به من میداد. اما در همان حال، برقِ نهفته در چشمانشان و سرمایِ ناگهانیِ هوا، خبر از واقعیتی میداد که بسیار فراتر از یک گم شدنِ ساده در جنگل بود. واقعیتی که شاید، با طعمِ خون و عشقِ ممنوعه گره خوردهحتماً! پارت بعدی رو آماده کردم، کمی کوتاهتر از قبل ولی همچنان پر از رمز و راز و حسهایِ جدید.
نگاهم میانِ چهرههایِ مختلفِ برادرانِ خونآشام میچرخید. نامجون، رهبرِ ظاهریِ آنها، با لبخندی که بیشتر شبیه به یک شکارچیِ صبور بود، به سمتم اشاره کرد. «به کلبهیِ ما خوش آمدی. امشب را اینجا بمان. صبح، شاید راهِ بازگشت را پیدا کنی... یا شاید، راهِ جدیدی را آغاز کنی.»
جین، با موهایِ ابریشمی و لبخندی مهربان که با نگاهِ سردش در تضاد بود، جلو آمد و با صدایی آرام گفت: «حتماً گرسنهای. بیا داخل، شام آماده است. چیزی که ما میخوریم شاید برایِ تو کمی... متفاوت باشد، اما گرم و دلچسب است.»
تهیونگ، با چشمانی که گویی عمقِ کهکشانها را در خود داشت، نیمنگاهی به من انداخت و زمزمه کرد: «نگران نباش. اینجا امنی. تا زمانی که خودمان بخواهیم.»
وقتی واردِ کلبه شدم، با فضایی گرم و در عینِ حال، باشکوه روبرو شدم. شومینهای قدیمی هیزمها را میسوزاند و نورِ لرزانِ آن، رویِ دیوارکوبهایِ نقرهای و مبلمانِ چرمیِ تیره میرقصید. عطرِ غریبی در فضا پیچیده بود؛ ترکیبی از ادویههایِ کمیاب و بویِ... فلز؟
جیمین، با حرکاتی نرم و موزون، سینیای را به سمتِ میز آورد. رویِ سینی، پیالههایی با مایعی قرمز رنگ قرار داشت. قلبم در سینهام فرو ریخت. این همان بویِ فلز بود. همان بویِ خون.
جونگکوک، که از همه جوانتر به نظر میرسید، با نگاهی کنجکاو و کمی شیطنتآمیز، به من خیره شده بود. «اولین بارته که با ما روبرو میشی، نه؟» صدایش بم و گیرا بود. «نگران نباش. ما... خیلی گاز نمیگیریم. مگر اینکه خیلی خوشمزه باشی.» و بعد، لبخندِ دنداننمایی زد که در نورِ شومینه، برقِ تیزی داشت.
شوگا، که تا آن لحظه ساکت و کنارِ شومینه ایستاده بود، با چشمانی نیمهبسته گفت: «فقط به اندازهیِ کافی که بتونیم از دیدنِ چهرهات لذت ببریم. بعد، شاید... بخوابیم.»
نامجون، با حالتی که انگار میخواست آرامش را به فضا بیاورد، گفت: «بنشین. بگذار برادرهایم به تو خوشامد بگویند. امشب، تو مهمانِ ما هستی. و ما... از مهمانهایمان به خوبی پذیرایی میکنیم.»
در حالی که با تردید رویِ صندلیِ چرمی نشستم، احساس کردم که نگاهِ هر هفت نفر، مرا در بر گرفته است. نگاههایی که هم گرم بود و هم سرد، هم کنجکاو بود و هم مالکانه. انگار که نه تنها مرا پیدا کرده بودند، بلکه مرا برایِ خودشان، برایِ اولین بار، یافته بودند. و در چشمانِ تکتکشان، چیزی شبیه به... کشفِ یک گنجِ نادر، برق میزد.
ادامه دارد...
- ۴۰۲
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط