سلام بریم شروع رمان؟
سلام بریم شروع رمان؟
فصل اول:پیش از آنکه خاکستر شویم
پارت ۱: آغاز در یک روزِ بارانی
بارانِ پاییزی، خیابانهایِ شهر را به رنگِ نقرهای درآورده بود. ایما، در حالی که سعی میکرد چترش را در مقابلِ بادِ تند نگه دارد، به سرعت به سمتِ کتابفروشیِ قدیمیِ نبشِ خیابان دوید. صدایِ زنگولهیِ درِ چوبیِ مغازه با ورودِ او به صدا درآمد و بویِ کاغذهایِ قدیمی و قهوهیِ دمکرده، گرمایِ عجیبی به او داد.
او همانطور که قطراتِ باران را از رویِ پالتویش میتکاند، به سمتِ قفسههایِ شعر حرکت کرد. ذهنش درگیرِ پروژهای بود که مدتها بود رویِ آن کار میکرد، اما در آن لحظه، فقط آرامشِ مغازه را میخواست.
در همان حال، در انتهایِ راهرو، مردی با کتِ سرمهای تیره، جلویِ قفسهیِ کتابهایِ فلسفی ایستاده بود. جونگکوک بود. او با تمرکزِ زیادی به کتابی که در دست داشت نگاه میکرد، اما انگار حواسش جایِ دیگری بود.
وقتی ایما دستش را دراز کرد تا کتابی را از قفسه بردارد، کتاب کمی لغزید و از دستش رها شد. قبل از اینکه به زمین بخورد، دستِ کسی آن را در هوا گرفت.
جونگکوک بود. او کتاب را در هوا قاپید و با لبخندی محو، آن را به سمتِ ایما گرفت.
«کتابِ قشنگیه، ولی یه کم سنگینه برایِ خوندنِ تویِ این هوایِ بارونی.»
ایما نگاهش کرد. چشمانِ جونگکوک، آرامشی عمیق داشت که انگار کلِ هیاهویِ بیرون را متوقف میکرد. ایما لبخندی زد ،لبخندی که از رویِ اجبار نبود، بلکه از رویِ غافلگیری بود.
«شاید حق با شماست. دنبالِ چیزی میگشتم که... یه کم سبکتر باشه.»
جونگکوک کتابی که در دست داشت را به او نشان داد: «شاید این بهتر باشه. یه داستانِ کوتاه که پایانِ خوشی داره.»
در آن لحظه، صدایِ باران پشتِ پنجرهها انگار موسیقیِ پسزمینهای شد برایِ دیداری که قرار بود زندگیِ هر دویِ آنها را عوض کند. آنها نه به عنوانِ دو غریبه، بلکه انگار به عنوانِ دو روح که بالاخره راهِ هم را پیدا کرده بودند، به هم نگاه کردند.
این اولین فصلِ داستانِ آنها بود؛ فصلی که با یک کتاب و یک نگاه، آغاز شد.
شرطا
۵کامنت
۷لایک
۵بازنشر
فصل اول:پیش از آنکه خاکستر شویم
پارت ۱: آغاز در یک روزِ بارانی
بارانِ پاییزی، خیابانهایِ شهر را به رنگِ نقرهای درآورده بود. ایما، در حالی که سعی میکرد چترش را در مقابلِ بادِ تند نگه دارد، به سرعت به سمتِ کتابفروشیِ قدیمیِ نبشِ خیابان دوید. صدایِ زنگولهیِ درِ چوبیِ مغازه با ورودِ او به صدا درآمد و بویِ کاغذهایِ قدیمی و قهوهیِ دمکرده، گرمایِ عجیبی به او داد.
او همانطور که قطراتِ باران را از رویِ پالتویش میتکاند، به سمتِ قفسههایِ شعر حرکت کرد. ذهنش درگیرِ پروژهای بود که مدتها بود رویِ آن کار میکرد، اما در آن لحظه، فقط آرامشِ مغازه را میخواست.
در همان حال، در انتهایِ راهرو، مردی با کتِ سرمهای تیره، جلویِ قفسهیِ کتابهایِ فلسفی ایستاده بود. جونگکوک بود. او با تمرکزِ زیادی به کتابی که در دست داشت نگاه میکرد، اما انگار حواسش جایِ دیگری بود.
وقتی ایما دستش را دراز کرد تا کتابی را از قفسه بردارد، کتاب کمی لغزید و از دستش رها شد. قبل از اینکه به زمین بخورد، دستِ کسی آن را در هوا گرفت.
جونگکوک بود. او کتاب را در هوا قاپید و با لبخندی محو، آن را به سمتِ ایما گرفت.
«کتابِ قشنگیه، ولی یه کم سنگینه برایِ خوندنِ تویِ این هوایِ بارونی.»
ایما نگاهش کرد. چشمانِ جونگکوک، آرامشی عمیق داشت که انگار کلِ هیاهویِ بیرون را متوقف میکرد. ایما لبخندی زد ،لبخندی که از رویِ اجبار نبود، بلکه از رویِ غافلگیری بود.
«شاید حق با شماست. دنبالِ چیزی میگشتم که... یه کم سبکتر باشه.»
جونگکوک کتابی که در دست داشت را به او نشان داد: «شاید این بهتر باشه. یه داستانِ کوتاه که پایانِ خوشی داره.»
در آن لحظه، صدایِ باران پشتِ پنجرهها انگار موسیقیِ پسزمینهای شد برایِ دیداری که قرار بود زندگیِ هر دویِ آنها را عوض کند. آنها نه به عنوانِ دو غریبه، بلکه انگار به عنوانِ دو روح که بالاخره راهِ هم را پیدا کرده بودند، به هم نگاه کردند.
این اولین فصلِ داستانِ آنها بود؛ فصلی که با یک کتاب و یک نگاه، آغاز شد.
شرطا
۵کامنت
۷لایک
۵بازنشر
- ۹۸
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط