پارت41
پارت41
من به ترکی : نگو
امی:به پدر واقعیت گفتی
من به ترکی:هی اون پدره اره باید بهش بگم هرچی باشه اون باز یه کاری من میشه اما اگه بخواهد بیاد راستشو به بابا و مامان رایان بگه چی متما بابا و مامان ازم متنفر میشن
امی:من برم امیراومد
من به ترکی:خوش بگذره
گوشی قطع کردم
بلند با خودم به ترکی :اه لعنتی اینا هم همش حجاب حجاب میکن یه فیلم باحال نداره اقا باشه از اون فیلما نخواستم که همین معمولی هم راضیم
تی وی خاموش کردم
بابا:از هک سر در میاری
من:نه اصلا
بعد بلند شدم
من به ترکی:چه گیری داده ها تا نفمه من کیم ول کن نیستش اه بابا
فقدر صدای خنده اش اومد
چشه
رفتم اشپزخونه
مامان نرگس داشت اشپزی می کرد نشستم رو صندلی نگاهش می کردم چقدر منو به یاد مامان خودم میاورد مامان بی گناه من همش گناهش این بود که با پدرم ازدواج کرده بعد رفتن من دوسال بعد از دنیا رفت بابا فکر می کنه من باعث مرگشم
مامان:چی شده چرا گریه می کنی مادر
من:چی هیچی
بابا رامین کی اومده بود تو اشپزخونه رفتم بیرون تو بالکن به انی زنگ زدم
انی:چطوری دخترم
صداش رو بلند گو بود
من:دلم گرفته
انی:رایان اذیت کرده بگو تا پدر شو در بیارم همین الان دستور بده تا شهیدش کنم
من:انی مسخره بازی نکن
انی:دلت برای مامانت تنگ شده
من: اره مامان نرگس وقتی می بینم که با رایان چقدر مهربونه دورش می چرخه یا بابا رامین که باهاش مسخره بازی می کنه حسودیم میشه اینا هیچ چیزیشون مقرارتی نیست برعکس ما که هیچی جز فرار برامون نمونده خونه با هیچ کس حق بلند خندیدن نداشت وقت شام و ناهار و صبحونه نباید حرف می زدیم مثل پادگان بود درسته تو ترکیه ازاد و راحت شدم اما حسودیم میشه به علاقه اشون
انی:دخترکم برو سر خاک مادرت خب
من:نه اصلا
انی:دلم برات تنگ شده سارا جونممم
من:بچه ات چیه
انی:ایش باورت نمیشه
با ناله داد زد سه قوله
من:دروغ
انی :والا دارم سکته می کنم سارا
من:امیکا خیلی پر کار بوده ها
انی:ببند دهنتو دختره چشم سفید بی ادب پدرته ها
من:درسته کنارته
انی :اره گوشی رو بلند گو
من:سلام بر پدر چطوری شنیدم اینقدر پر کار بودی دهن مامانمو سرویس کردی نگفتم نیستم زیاد اذیتش نکن
امیکا:هی انا نبودی عشق و صفا نبوده بیا یه ثوابی کن
من:چی
امیکا:بیا این رایان و ولش کن بیا اینجا برات بهترشو پیدا می کنم
من:وا دیونه ای
امیکا:اخه فکر کنم افسردگی دارم میگیرم دیگه کسی نیست صبح اذیتم کنه موهامو بکشه داد و فریاد کنه وقتی با انی قهرم اشتیم بده تو رو خدات برگرد
من:اوه وقتی بودم باید قدرمو می دونستی پدر جان
امیکا:اما دلم برای خانواده شوهرت می سوزه باید ازشون معذرت خواهی کنیم
من:وا چرا
امیکا:اخه تو بهشون دادیم بدبختا کچل نشن صلوات
من: دهنت سرویس
امیکا:ایش بی ادب باید رایان بزنت تا ادم شی
من به ترکی : نگو
امی:به پدر واقعیت گفتی
من به ترکی:هی اون پدره اره باید بهش بگم هرچی باشه اون باز یه کاری من میشه اما اگه بخواهد بیاد راستشو به بابا و مامان رایان بگه چی متما بابا و مامان ازم متنفر میشن
امی:من برم امیراومد
من به ترکی:خوش بگذره
گوشی قطع کردم
بلند با خودم به ترکی :اه لعنتی اینا هم همش حجاب حجاب میکن یه فیلم باحال نداره اقا باشه از اون فیلما نخواستم که همین معمولی هم راضیم
تی وی خاموش کردم
بابا:از هک سر در میاری
من:نه اصلا
بعد بلند شدم
من به ترکی:چه گیری داده ها تا نفمه من کیم ول کن نیستش اه بابا
فقدر صدای خنده اش اومد
چشه
رفتم اشپزخونه
مامان نرگس داشت اشپزی می کرد نشستم رو صندلی نگاهش می کردم چقدر منو به یاد مامان خودم میاورد مامان بی گناه من همش گناهش این بود که با پدرم ازدواج کرده بعد رفتن من دوسال بعد از دنیا رفت بابا فکر می کنه من باعث مرگشم
مامان:چی شده چرا گریه می کنی مادر
من:چی هیچی
بابا رامین کی اومده بود تو اشپزخونه رفتم بیرون تو بالکن به انی زنگ زدم
انی:چطوری دخترم
صداش رو بلند گو بود
من:دلم گرفته
انی:رایان اذیت کرده بگو تا پدر شو در بیارم همین الان دستور بده تا شهیدش کنم
من:انی مسخره بازی نکن
انی:دلت برای مامانت تنگ شده
من: اره مامان نرگس وقتی می بینم که با رایان چقدر مهربونه دورش می چرخه یا بابا رامین که باهاش مسخره بازی می کنه حسودیم میشه اینا هیچ چیزیشون مقرارتی نیست برعکس ما که هیچی جز فرار برامون نمونده خونه با هیچ کس حق بلند خندیدن نداشت وقت شام و ناهار و صبحونه نباید حرف می زدیم مثل پادگان بود درسته تو ترکیه ازاد و راحت شدم اما حسودیم میشه به علاقه اشون
انی:دخترکم برو سر خاک مادرت خب
من:نه اصلا
انی:دلم برات تنگ شده سارا جونممم
من:بچه ات چیه
انی:ایش باورت نمیشه
با ناله داد زد سه قوله
من:دروغ
انی :والا دارم سکته می کنم سارا
من:امیکا خیلی پر کار بوده ها
انی:ببند دهنتو دختره چشم سفید بی ادب پدرته ها
من:درسته کنارته
انی :اره گوشی رو بلند گو
من:سلام بر پدر چطوری شنیدم اینقدر پر کار بودی دهن مامانمو سرویس کردی نگفتم نیستم زیاد اذیتش نکن
امیکا:هی انا نبودی عشق و صفا نبوده بیا یه ثوابی کن
من:چی
امیکا:بیا این رایان و ولش کن بیا اینجا برات بهترشو پیدا می کنم
من:وا دیونه ای
امیکا:اخه فکر کنم افسردگی دارم میگیرم دیگه کسی نیست صبح اذیتم کنه موهامو بکشه داد و فریاد کنه وقتی با انی قهرم اشتیم بده تو رو خدات برگرد
من:اوه وقتی بودم باید قدرمو می دونستی پدر جان
امیکا:اما دلم برای خانواده شوهرت می سوزه باید ازشون معذرت خواهی کنیم
من:وا چرا
امیکا:اخه تو بهشون دادیم بدبختا کچل نشن صلوات
من: دهنت سرویس
امیکا:ایش بی ادب باید رایان بزنت تا ادم شی
- ۸.۰k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط