دهکده جادویی بانگو پارت هشت
از این پارت گذشته یه کرکتر دیگه رو مینویسم و یه جای دیگه به داستان قبلی وصل میشه
یه حادثه قتل اتفاق افتاده و قاتل دستگیر شده .یه مرد عینکی وارد میشه
پلیس:کونیگیدا سان از این طرف
کونیگیدا صحنه رو بررسی میکنه و رو به شاهد میکنه
_میشه اتفاق هایی که افتاده رو توضیح بدین؟
شاهد:قاتل رئیسمو با چاقو کشت و حین فرار دستگیر شد
یه پسر دوازده ساله حرفشو قطع میکنه: این منطقی نیست
کونیگیدا:تو سر صحنه جرم حاضر بودی؟
پسر : نه ولی جسد زیادی داغونه مگه نه؟ پس احتمالا قاتل اون رو از پنجره بیرون انداخته . و تنها راه اینکار اینه که نزدیکش باشی . احتمالا قاتل قبل پرت کردنش به پلیس زنگ زده
شاهد:چرا باید همچین کاری کنه؟
بعد کمی مکث ادامه میده
سادست، برای اینکه بهش مشکوک نشن
رو به شاهد :شما تنها کسی بودین که نزدیک مقتول بود
و تو این صحنه ی جرم سه چیز بیشتر نیستن جسد مقتول، شاهد گناه کار و قاتل بیگناه
اشاره به قاتل :این همون قاتلی نیست که مایه ترس کل شهر بود؟ پس چطوری به این راحتی دستگیر شده؟
شاهد:چقدر چرت و پرت میگی
کونیگیدا رو به پسر :ادامه بده
پسر :تنها راه ممکن اینه که توسط شاهد استخدام شده ولی بهش نگفتن برای چه کاری استخدامش کردن
مکث
اگه بدونه ازش سواستفاده شده قطعا تلافی میکنه مگه نه؟
از زبون کونیگیدا:
در نهایت پرونده بسته شد. ولی کی فکرشو میکرد یه بچه حلش کنه
میره پیش کدخدای شهر
کدخدا :پرونده حل شد؟
کونیگیدا : اوه فوکوزاوا سان اره به کمک یه بچه
قضیه رو تعریف کرد
از این به بعد از زبون فوکوزاوا
یه بچه...هوم..؟
در حال راه رفتن تو شهره که یه خونه میبینه که بنظر قدیمی و داغون میاد
میره و یه نگاه میندازه
یه بچه سرشو بین زانو هاش گرفته و خوابیده
تو ذهنش:این بچه همونی نیست که پرونده رو حل کرد؟
میره نزدیک تر
بچه یهو از خواب میپره
فوکوزاوا :اهای اینجا جای خوابیدن نیست
مکث میکنه
پدر و مادرت کجان؟
پسر اروم سرشو پایین میندازه و با صدایی که به سختی شنیده میشه زمزمه میکنه :مردن. تو یه تصادف از دست رفتن.
فوکوزاوا شوکه میشه :اسمت چیه ؟
پسر سرشو بالا میاره :ادوگاوا رانپو
فوکوزاوا:میخوای چیکار کنی رانپو؟ اینجا موندن امن نیست
رانپو :عادت کردم جای دیگه ای هم ندارم که بمونم . سعی کردم کار گیر بیارم ولی بعد یه مدت اخراج شدم
فوکوزاوا:
درمورد پرونده اونروز کارت خوب بود
رانپو :فقط همین؟ این چیزیه که میگی؟ من الان تنهام، کار ندارم، پدر و مادرمو از دست دادم، اینده ای ندارم و اصلا معلوم نیست فردا زنده بمونم یا نه .
فوکوزاوا:کمکی خواستی من هستم
از اول تا اخرش کمکت میکنم
اگه میخوای کار گیر بیاری فردا میرم یه جایی شاید تونستن کار برات جور کنن
فعلا بگیر بخواب
تو ذهنش :اون بچست نباید نگران همچین چیزی باشه
ببخشید خیلی چرت تموم شد
یه حادثه قتل اتفاق افتاده و قاتل دستگیر شده .یه مرد عینکی وارد میشه
پلیس:کونیگیدا سان از این طرف
کونیگیدا صحنه رو بررسی میکنه و رو به شاهد میکنه
_میشه اتفاق هایی که افتاده رو توضیح بدین؟
شاهد:قاتل رئیسمو با چاقو کشت و حین فرار دستگیر شد
یه پسر دوازده ساله حرفشو قطع میکنه: این منطقی نیست
کونیگیدا:تو سر صحنه جرم حاضر بودی؟
پسر : نه ولی جسد زیادی داغونه مگه نه؟ پس احتمالا قاتل اون رو از پنجره بیرون انداخته . و تنها راه اینکار اینه که نزدیکش باشی . احتمالا قاتل قبل پرت کردنش به پلیس زنگ زده
شاهد:چرا باید همچین کاری کنه؟
بعد کمی مکث ادامه میده
سادست، برای اینکه بهش مشکوک نشن
رو به شاهد :شما تنها کسی بودین که نزدیک مقتول بود
و تو این صحنه ی جرم سه چیز بیشتر نیستن جسد مقتول، شاهد گناه کار و قاتل بیگناه
اشاره به قاتل :این همون قاتلی نیست که مایه ترس کل شهر بود؟ پس چطوری به این راحتی دستگیر شده؟
شاهد:چقدر چرت و پرت میگی
کونیگیدا رو به پسر :ادامه بده
پسر :تنها راه ممکن اینه که توسط شاهد استخدام شده ولی بهش نگفتن برای چه کاری استخدامش کردن
مکث
اگه بدونه ازش سواستفاده شده قطعا تلافی میکنه مگه نه؟
از زبون کونیگیدا:
در نهایت پرونده بسته شد. ولی کی فکرشو میکرد یه بچه حلش کنه
میره پیش کدخدای شهر
کدخدا :پرونده حل شد؟
کونیگیدا : اوه فوکوزاوا سان اره به کمک یه بچه
قضیه رو تعریف کرد
از این به بعد از زبون فوکوزاوا
یه بچه...هوم..؟
در حال راه رفتن تو شهره که یه خونه میبینه که بنظر قدیمی و داغون میاد
میره و یه نگاه میندازه
یه بچه سرشو بین زانو هاش گرفته و خوابیده
تو ذهنش:این بچه همونی نیست که پرونده رو حل کرد؟
میره نزدیک تر
بچه یهو از خواب میپره
فوکوزاوا :اهای اینجا جای خوابیدن نیست
مکث میکنه
پدر و مادرت کجان؟
پسر اروم سرشو پایین میندازه و با صدایی که به سختی شنیده میشه زمزمه میکنه :مردن. تو یه تصادف از دست رفتن.
فوکوزاوا شوکه میشه :اسمت چیه ؟
پسر سرشو بالا میاره :ادوگاوا رانپو
فوکوزاوا:میخوای چیکار کنی رانپو؟ اینجا موندن امن نیست
رانپو :عادت کردم جای دیگه ای هم ندارم که بمونم . سعی کردم کار گیر بیارم ولی بعد یه مدت اخراج شدم
فوکوزاوا:
درمورد پرونده اونروز کارت خوب بود
رانپو :فقط همین؟ این چیزیه که میگی؟ من الان تنهام، کار ندارم، پدر و مادرمو از دست دادم، اینده ای ندارم و اصلا معلوم نیست فردا زنده بمونم یا نه .
فوکوزاوا:کمکی خواستی من هستم
از اول تا اخرش کمکت میکنم
اگه میخوای کار گیر بیاری فردا میرم یه جایی شاید تونستن کار برات جور کنن
فعلا بگیر بخواب
تو ذهنش :اون بچست نباید نگران همچین چیزی باشه
ببخشید خیلی چرت تموم شد
- ۳۵۵
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط