{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#میشه_خورشید_من_بشی؟

#میشه_خورشید_من_بشی؟
جونگین/سوآ
پارت: ۴

وقتی رفتم خونه، نگاهی به کسی ننداختم فقط خودمو به سرعت رسوندم به اتاق و تخت خوابم و خودمو انداختم روش و سرم رو فرو کردم تو بالش و جیغ کشیدم. جیغ هایی از سر شادی و امید. سعی میکردم با این جیغ ها از خوشحالی و انرژی درونم کم کنم و ضربان قلبم رو پایین بیارم...

بالاخره اروم شدم و روی تخت نشستم. به دیوار سفید اتاقم نگاه کردم... ذهنم خالی بود. هیچی تو سرم نبود. انگار اون جیغ ها ذهنمم خالی کرده بود. انگار همه افکارم رو بیرون ریخته بود!
از رو تخت بلند شدم و بعد از برداشتن حوله سفید رنگم به سمت حموم رفتم.
.
.
وقتی اومدم بیرون به چیزی نگاه نکردم. نه به گوشی نه به ساعت. به هیچی! فقط خودمو انداختم رو تخت و چشمام رو بستم و خوابیدم.

زمانی که بیدار شدم، اولین چیزی که به چشمم خورد پنجره و هوای تاریک پشتش بود. آهی از سر کلافگی کشیدم و از روی تخت بلند شدن تا لباس بپوشم.
حوصله بیرون رفتن از اتاق رو نداشتم. حوصله سر و کله زدن با افراد بیرون از این اتاق رو نداشتم. فقط میخواستم برای خودم باشم.
یه کتاب جلد سخت برداشتم و دوباره روی تخت نشستم و مشغول خوندن کتاب شدم که یهو با صدای اومدن پیامی به گوشیم، نگاهم از رو کتاب برداشته شد و به سمت گوشی رفت. روشنش کردم و با دیدن پیام که از طرف کمپانی بود، در لحظه ضربان قلبم بالا رفت.
با استرس پیام رو باز کردم و با سرعت مشغول خوندش شدم.
«بعد از مصاحبه امروز، تیم مدیرت کمپانی رزومه و مدارک شما رو تحت بررسی قرار داد و بعد از بررسی های مکرر، صلاحیت شما رو تایید کردن. پس شما باید از همین امروز برای اویدشنی که قراره در تاریخ 1 اکتبر 2026 برگزار بشه؛ آماده بشید. منتظر حضور شما هستیم.»
با دیدن پیام اشک تو چشمام جمع شد. واقعا باورم نمیشد اینطوری قبول بشم...
با خوشحالی از اتاقم بیرون زدم و به سمت مامانمم رفتم. تو آشپزخونه مشغول کار بود. سرگرم پختن غذا بود که یهو از پشت بغلش کردم. اول مثل همیشه مقاومت کرد اما بعد با شنیدن حرفام و قبولی تو این مرحله از اودیشن چیزی نگفت و بجاش برگشت و متقابل بغلم کرد. عجیب بود آخه هیچ وقت اینکارو نمیکرد...

بعد از شام برگشتم تو اتاقم و برای خواب آماده شدم. باید از فردا برای پنج روز دیگه تمرین میکردم...
.
.
با برخورد نور خورشید به چشمام از خواب بیدار شدم و نگاه مرگبارم رو به پنجره و پرده‌ای که تا نصفه کنار رفته بود، دادم. به سختی از تختم دل کندم و بلند شدم.

بعد از خوردن صبحونه آماده شدم و از خونه زدم بیرون. رفتم جایی که همیشه توش تمرین میکردم...
از حالا تا پنج روز آینده باید بیشتر تلاش میکردم. باید صدمو برای میزاشتم. هرحوری شده بود باید تو اون آزمون قبول میشدم.
.
.
اون پنج روز مثل باد گذشت. صبحا میرفتم مدرسه و از بعد از ظهر تا شب میرفتم اون اون مکان خالی و خلوت و تا دیر وقت تمرین میکردم.
روز آزمون با استرس از خواب بیدار شدم و بعد از شستن دست و روم لباس هامو پوشیدم و آماده رفتن شدم.
مثل همیشه مامانم فقط یه خدافظی ساده با یه مراقب خودت باش کوچیک گفت... چیزی نبود که بهش دل خوش بکنم.

مسیر خونه تا کمپانی رو پیاده رفتم و تو مسیر به اتفاقات پیش روم فکر کردم...
زمانی که به کمپانی رسیدم وارد شدم و مثل دفعه اول، روی صندلی فلزی نشستم و منتظر‌ موندم‌.

حدود بیست دقیقا بعد با شنیدن اسمم از جام بلند شد و به سمت اتاق رفتم.
وارد شدم و از آماده شدن گرفتن میکروفون از دست استف، به سمت استیج کوچیک اون اتاق رفتم.
نگاهم افتاد بین افراد حاضر... بنگچان دوباره اونجا بود و اینبار تو نگاهش یه خوشحالی عجیب میدم.
همون خوشحالی باعث شد که انرژی بگیرم و با تمام توانم اجرا کنم. بهرحال اونجا کسی بود که بهم امید داشت و من نباید امیدش رو ناامید میکردم.

اجرام تموم شد و منظر موندم تا صحبت هاشون رو بشنوم.
اینبار بدون استرس و با خیال راحت داشت مبهشون نگاه میکردم.

جی‌وای‌پی: استعداد بینظری داری. واقعا نمیتونم از صدات یا دنست ایراد بگیرم از نظر خودم که قبولی. حالا باید منتظر جواب بقیه باشی.

انگار ننظروش از بقیه فقط بنگاون بود چون بعد از اتمام حرفش سرش رو چرخوند سمت اون...

چان: اوه خب... باید بگم که صدات یه آرامش و عمق عجیبی داره. انگار وقتی میخونی از تمام وجودت مایه میزاری. درمورد دنست هم باید بگم که عالی بود. حرکات دقیق و منظم. حرکاتت ظرافت خیلی خوبی بودی درکل خیلی خوب بودی!

با شنیدن تعریف هاشون احساس کردم تو دلم کلی پروانه به پرواز دراومدن و دور‌ قلبم با کلی اکلیل پوشیده شد...
واقعا انتظارش رو نداشتم.

ادامـه داد..

#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
دیدگاه ها (۳)

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۳🦋)✥(ویو لوین کاترین)ده دقیقه شده بود که به ک...

پارت ۱۰

پارت ۴۰

رمان عشق ممنوع

وقتی دوست صمیمی بودین ولی اون دوست دختر داشت یه روز. . .. کس...

forced by your side به اجبار کنار تو part:12+چشم اجومارفتم ا...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

پارت 7خندیدم و گفتم نارا: ممنونقلبم شروع کرده بود به تند تند...

چند پارتـــــــــــــــ🖤ـــــــــــوقتی باهات بد حرف میزنهــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط