Novel panleo

♡ #part²⁰ ♡

『 paniz 』

سوزش دردم بیشتر شده بود که نزدیکم اومد
با حرص و عصبانیت تا به حال ندیده بودم ازش غرید
رضا: آخر با این کارات یه بلایی سرت میارم

از دست سالمم گرفت و کشید بیرون اتاق از کار یهویش تعجب کردم ،اما به خودم اومدم
_ول کن منو ببینم چیکار کردی

بی‌محلی کرد به حرفم من رو نشوندم مبل و با چشمای قرمز شده نگاهم کرد
رضا: کجاست این بی‌صاحب وسیله کمک‌اولیه هانن

کلمه ی آخر رو با داد گفت که شونه هام بالا پرید
_انقدر سرم من داد نزن تو اتاق ،توی کشوی کنسول وسیله پانسمان و نخ سوزن بهداشتی هم هست

همونطور که به اتاق می رفت با داد لب زد

رضا: خفه شو پانیذ هعی دا م میگم سمتم نیا‌....لجبازی چیکارت کنم...

نگاهی به زخم ام کردم
_روانی رو باش ، برای اینکه زورش رو به رخ ام بکشه زد نابود کرد دستم رو

صدای دادش از اتاق به‌گوش رسید
رضا: شنیدم چی گفتی

خواستم جوابش رو بدم با تکون دادن دستم آخی گفتم که عربده‌ی دیگه زد
رضا: کو این زهرماری کدوم کشو

نفس کلافه ام رو به بیرون فوت کردم
_اخریه

ثانیه نکشید که اومد روبروم و روی میز نشست ، دستکش آبی رو به دست کرد

پنبه رو از ظرف بیرون کشید و اغوشته به بتادین کرد
آروم طوری که درد ام نیاد روی زخم می‌کشید

الان باور میکردم ، نه حتما جزئ از کارای روزانه اش بود مگه می‌شد
_الان باور کنم که پشیمونی

نگاه به خون نشسته اش رو سمتم گرفت و با حرصی که توش موج میزد پنبه رو فشار داد رو زخم

دادی از کاراش کشیدم و چنگی به بازوش زدم
_چیکار میکنی مرتیکه روانی

پنبه رو عوض کرد و با باند زخمم رو پوشند
رضا: این هشدار اولم بود مراقب رفتارت باش

پیرهن اش رو چنگ زدم و با سمتم خودم کشیدمش ، صورت هامون یک قدمی همدیگه بود
درست به چشمای شب رنگ براقش زل زده بودم

_تا جون دارم دنبالت ام ، تقاص کاری که باهام کردی رو توی چهار دیواری ازت میگیرم مطمئن باش

فک‌ام رو اسیر دستاش کرد
رضا: امیدوارم آسیبی بهت نزنم پس اگه بزنم از اینی که زدم بدتر میشه

بلند شد و جلوی چشمام محو شد یا بگم تیر و تار شد
باید قفل درو عوض میکردم حتما کلید داشت مکه می‌شد به این راحتی وارد خونه ام بشه

اصلا چطور آزاد شده بود گوشی رو برداشتم تا زنگ بزنم به فرمانده با دیدن ساعت که از ۲ گذشته بود

بیخیال شدم و گذاشتم برای فردا‌.....

#panleo
#mehrashad
#ardiya
دیدگاه ها (۰)

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_4 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄رو ب...

رمان عشق ممنوع

عمارت مافیا ✨️🍷قسمت ⁵ساعت ¹⁰ صبح دیدگاه جونگکوک:از خواب بلند...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_93وارد اتاق که شدیم درو قفل ...

Novel panleo ♡ #part⁶³ ♡『 leoreza 』نگاه عاجزانه اش رو بهم دو...

جادویی به نام عشق

وقتی بچه دارین ولی . ....هوفی کشیدم، جیغ دوباره ی سول بلند ...

Forbidden love①③کوک: به من نگاه کن... یعنی این تو بودی؟گیج و...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام توP.15(روایت از زبان ا.ت)ج...

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط