براى بودن...گاهى لازم است که نباشى، شايد نبودنت، بودنت را
براى بودن...گاهى لازم است که نباشى، شايد نبودنت، بودنت را بخاطر آورد... اما دور نباش... دورى هميشه دلتنگى نمى آورد...فراموشى همان نزديکى هاست..هميشه حرارت لازم نيست از سردى يک برخورد هم ميتوان آتش گرفت.اينروزها در هياهوى اين خيابان لعنتى تا چشم کار ميکند تو هستى....خدايا مى شود باران ببارد؟؟؟اين بغض به تنهايى از گلويم پايين نمى رود,خدايا ....حواست هست...صداى هق هق گريه هايم از گلويى مى ايد که تو از رگش بمن نزديکترى......صداى باز شدن آهسته در ومن بى تاب آمدنت ...ولى افسوس اينروزها حتى باد هم با احساساتم بازى,مى کند..!!! روزى ميرسد که در خيال خود جاى خالى ام را حس مى کنى در دلت با بغض بگويى : کاش اينجا بود اما من ديگر به خوابت هم نمى ايم ,در نبودنت خيلى سختى کشيدم اما تو نفهميدى .....خوابهايم بوى تن تورا ميدهد نکند ....آن دور دستها نيمه شبها در آغوشم مى گيرى...چه خيال خامى تو کجا ......خراب آباد من کجا؟؟؟؟؟ حال دلتنگتم براى کسى که مدتهاست بى انکه باشد هر لحظه زندگيش کرده ام انگار اينجا "سفيد " در گير رنگ است و" سياه " پايان رنگ !!! شايد که فرداروشن تر از امروز باشد فارغ از " توهم " و رويا.......چه رسم تلخيست .....تو بى خبر ازمن وتمام من درگير تو...
- ۳.۳k
- ۰۳ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط