جهانی میان بیداری و خواب
### Part 4
چند ثانیه به در خیره موندم.
صدای خودم بود. مطمئن بودم.
ولی چطور ممکن بود صدای خودم از پشت در بیاد؟!
آروم به پسره نگاه کردم و زیر لب گفتم:
«ببین، من نمیدونم اینجا چه خبره، ولی اگه یکی از ما دوتا دیوونه شده باشه، امیدوارم تو باشی.»
پسره حتی نگام هم نکرد.
از پشت در دوباره صدای خودم بلند شد.
«خواهش میکنم... میترسم.»
ناخودآگاه یه قدم به سمت در برداشتم.
پسره سریع بازوم رو گرفت.
«کجا؟»
«شاید یکی واقعاً اون بیرونه!»
با اخم نگام کرد.
«صدای خودت رو نمیشناسی؟»
«چرا، برای همین دارم میگم!»
قبل از اینکه چیزی بگه، صدای پشت در عوض شد.
این بار صدای مامانم بود.
«آملیا؟ عزیزم، در رو باز کن.»
قلبم تندتر زد.
پسره آروم گفت:
«این تو نیستی که اون بیرونی. اونم مادرت نیست.»
با اینکه حرفش منطقی بود، شنیدن صدای مامانم باعث شد دلم بخواد در رو باز کنم. فقط میخواستم مطمئن بشم حالش خوبه.
اما بعد، صدای پشت در خندید.
یه خندهی عجیب و کشدار که اصلاً به صدای مامانم نمیاومد.
بعد صدای خودم دوباره بلند شد.
«پس همینجا میمونم... تا وقتی که بیای بیرون.»
چند لحظه بعد، صدای کشیده شدن چیزی روی در اومد.
دیگه واقعاً داشتم از ترس سکته میکردم.
آروم گفتم: «خب، پیشنهاد میکنم هرچه سریعتر از اینجا بریم.»
پسره سرش رو تکون داد و به سمت انتهای اتاق رفت. یه کمد چوبی قدیمی رو کنار زد و پشتش دری کوچیک پیدا شد.
با تعجب نگاش کردم.
«تو از کجا فهمیدی اینجاست؟»
«بعداً.»
«همیشه همینو میگی!»
«چون همیشه سؤال میپرسی.»
«خب شاید چون تو هیچوقت درست جواب نمیدی؟»
نگاهی بهم انداخت که یعنی الان واقعاً وقت این حرفهاست؟
منم تصمیم گرفتم فعلاً ساکت بشم. بالاخره نمیخواستم به خاطر پرحرفی خودم خوراک موجودات عجیب بشم.
پسره در رو باز کرد و وارد راهروی باریکی شد. منم پشت سرش رفتم.
هنوز چند قدم دور نشده بودیم که صدای شکستن در اتاق قبلی بلند شد.
از ترس برگشتم.
«فکر کنم عصبانی شد!»
پسره گفت: «پشت سر من بمون.»
این بار بدون بحث کردن پشت سرش راه افتادم.
راهرو تاریک بود و فقط نور کمرنگی از انتهاش دیده میشد. وقتی به آخرش رسیدیم، وارد اتاقی شدیم که سه تا در کنار هم داشت.
یکی قرمز بود، یکی زرد و یکی سفید.
چند لحظه به درها نگاه کردم.
«بذار حدس بزنم. باید یکی رو انتخاب کنیم و امیدوار باشیم اشتباه نکرده باشیم؟»
پسره مستقیم به سمت در سفید رفت.
«از کجا میدونی باید از این بریم؟»
«نمیدونم.»
با تعجب نگاش کردم.
«چی؟ بالاخره یه بار گفتی نمیدونم؟»
«آملیا، الان وقتش نیست.»
خشکم زد.
«صبر کن... تو اسم منو از کجا میدونی؟»
پسره مکث کرد.
برای اولین بار، انگار نمیدونست چی باید بگه.
قبل از اینکه بتونم دوباره سؤال کنم، صدای قدمهایی از راهرو بلند شد. چیزی داشت به ما نزدیک میشد.
پسره در سفید رو باز کرد. نور شدیدی از پشتش بیرون زد.
بازوش رو گرفتم.
«صبر کن! من هنوز نمیدونم تو کی هستی!»
چند لحظه نگاهم کرد.
بعد گفت:
«کسی که نباید دوباره میدیدیش.»
«این که جواب سؤال من نیست!»
«میدونم.»
و بعد منو به سمت در هل داد.
با صدای بلندی گفتم: «هی! حداقل یه بار درست جواب بده!»
اما دیگه دیر شده بود.
همهجا پر از نور سفید شد و حس کردم دارم سقوط میکنم.
آخرین چیزی که شنیدم، صدای پسر بود:
«این بار سعی کن یادت بمونه.»
بعد همهچیز تاریک شد.
ادامه دارد...
چند ثانیه به در خیره موندم.
صدای خودم بود. مطمئن بودم.
ولی چطور ممکن بود صدای خودم از پشت در بیاد؟!
آروم به پسره نگاه کردم و زیر لب گفتم:
«ببین، من نمیدونم اینجا چه خبره، ولی اگه یکی از ما دوتا دیوونه شده باشه، امیدوارم تو باشی.»
پسره حتی نگام هم نکرد.
از پشت در دوباره صدای خودم بلند شد.
«خواهش میکنم... میترسم.»
ناخودآگاه یه قدم به سمت در برداشتم.
پسره سریع بازوم رو گرفت.
«کجا؟»
«شاید یکی واقعاً اون بیرونه!»
با اخم نگام کرد.
«صدای خودت رو نمیشناسی؟»
«چرا، برای همین دارم میگم!»
قبل از اینکه چیزی بگه، صدای پشت در عوض شد.
این بار صدای مامانم بود.
«آملیا؟ عزیزم، در رو باز کن.»
قلبم تندتر زد.
پسره آروم گفت:
«این تو نیستی که اون بیرونی. اونم مادرت نیست.»
با اینکه حرفش منطقی بود، شنیدن صدای مامانم باعث شد دلم بخواد در رو باز کنم. فقط میخواستم مطمئن بشم حالش خوبه.
اما بعد، صدای پشت در خندید.
یه خندهی عجیب و کشدار که اصلاً به صدای مامانم نمیاومد.
بعد صدای خودم دوباره بلند شد.
«پس همینجا میمونم... تا وقتی که بیای بیرون.»
چند لحظه بعد، صدای کشیده شدن چیزی روی در اومد.
دیگه واقعاً داشتم از ترس سکته میکردم.
آروم گفتم: «خب، پیشنهاد میکنم هرچه سریعتر از اینجا بریم.»
پسره سرش رو تکون داد و به سمت انتهای اتاق رفت. یه کمد چوبی قدیمی رو کنار زد و پشتش دری کوچیک پیدا شد.
با تعجب نگاش کردم.
«تو از کجا فهمیدی اینجاست؟»
«بعداً.»
«همیشه همینو میگی!»
«چون همیشه سؤال میپرسی.»
«خب شاید چون تو هیچوقت درست جواب نمیدی؟»
نگاهی بهم انداخت که یعنی الان واقعاً وقت این حرفهاست؟
منم تصمیم گرفتم فعلاً ساکت بشم. بالاخره نمیخواستم به خاطر پرحرفی خودم خوراک موجودات عجیب بشم.
پسره در رو باز کرد و وارد راهروی باریکی شد. منم پشت سرش رفتم.
هنوز چند قدم دور نشده بودیم که صدای شکستن در اتاق قبلی بلند شد.
از ترس برگشتم.
«فکر کنم عصبانی شد!»
پسره گفت: «پشت سر من بمون.»
این بار بدون بحث کردن پشت سرش راه افتادم.
راهرو تاریک بود و فقط نور کمرنگی از انتهاش دیده میشد. وقتی به آخرش رسیدیم، وارد اتاقی شدیم که سه تا در کنار هم داشت.
یکی قرمز بود، یکی زرد و یکی سفید.
چند لحظه به درها نگاه کردم.
«بذار حدس بزنم. باید یکی رو انتخاب کنیم و امیدوار باشیم اشتباه نکرده باشیم؟»
پسره مستقیم به سمت در سفید رفت.
«از کجا میدونی باید از این بریم؟»
«نمیدونم.»
با تعجب نگاش کردم.
«چی؟ بالاخره یه بار گفتی نمیدونم؟»
«آملیا، الان وقتش نیست.»
خشکم زد.
«صبر کن... تو اسم منو از کجا میدونی؟»
پسره مکث کرد.
برای اولین بار، انگار نمیدونست چی باید بگه.
قبل از اینکه بتونم دوباره سؤال کنم، صدای قدمهایی از راهرو بلند شد. چیزی داشت به ما نزدیک میشد.
پسره در سفید رو باز کرد. نور شدیدی از پشتش بیرون زد.
بازوش رو گرفتم.
«صبر کن! من هنوز نمیدونم تو کی هستی!»
چند لحظه نگاهم کرد.
بعد گفت:
«کسی که نباید دوباره میدیدیش.»
«این که جواب سؤال من نیست!»
«میدونم.»
و بعد منو به سمت در هل داد.
با صدای بلندی گفتم: «هی! حداقل یه بار درست جواب بده!»
اما دیگه دیر شده بود.
همهجا پر از نور سفید شد و حس کردم دارم سقوط میکنم.
آخرین چیزی که شنیدم، صدای پسر بود:
«این بار سعی کن یادت بمونه.»
بعد همهچیز تاریک شد.
ادامه دارد...
- ۴۶۶
- ۰۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط